من "نمی توانستم‌" به او‌ بگویم که با جنس مخالفش حرف نزند

من "نمی توانستم‌" به او‌ بگویم که با جنس مخالفش حرف نزند
شوخی نکند، رفت و آمد نداشته باشد..
نمی توانستم بگویم میخواهم فقط مرا داشته باشد..
تنها کاری که از دستم برمی آمد این بود که
"سکوت" کنم و به رویم نیاورم که دلخور شده ام..
یک گوشه کِز میکردم و در جواب پرسش:«چیزی شده؟»
فقط می توانستم لبخند تلخی بزنم
و بگویم:«نه جانم!»
نمی شد به اوبگویم ماتمِ چشمهایم را ببیند،
معنی لبخند تلخم را بفهمد
و دستِ دلم را بگیرد و بهش بگوید ناراحت نباش..
من نمی توانستم به او بگویم :«فقط برای من باش»

او "خودش"باید می فهمید...
دیدگاه ها (۲۸)

درحسرت گذشته ماندن چیزیجز از دست دادن امروز نیستتو فقط یکبار...

همیشه دیدن یه پیام ناگهانیشنیدن یه سلام بی هوااز آدمی که انت...

حالا که پاییز آمده بیا آن را بین خودمان تقسیم کنیم ...بارانش...

گذر عمر را نگریستمهر روز منتظر فردا بودم و تند تر می دویدم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط