ᴅᴇᴄᴇɪᴛ

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁷⁹

داهی با لبخند محوی گفت: "آره... همیشه همین‌طور بود"

چند ثانیه سکوت باقی ناند.

"و تو هنوزم همون‌قدر راحت قضاوت می‌کنی"

داهی ابرو بالا انداخت." من؟"

"آره."
" سه دقیقه‌ست اومدی، اول گفتی ترسناک شدم، بعد گفتی عجیبم. نمی‌خوای یه تعریف بکنی؟"

داهی با خنده‌ی کوتاهی گفت:" باشه... قدت بلند شده"

"این که تعریف نبود"

یه نگاهی انداخت‌" هیکلی هم شدی"

او وانمود کرد که به فکر فرو رفته." این یکم بهتر بود."

خیلی هم از خودراضی شدی"

"اینم که از بچگی بود"

داهی این بار واقعی‌تر خندید. خنده‌ای که برای اولین بار از لحظه‌ی ورودش، بدون فشار و ملاحظه از گلویش بیرون آمد. و همین، فضا را کمی بازتر کرد.

پسر هم نگاهش کرد، و بعد از فاصله ای گفت:" خوب شد خندیدی. وگرنه فکر می‌کردم واقعاً از دیدنم پشیمون شدی"

داهی لبخندش آرام‌تر شد." نه... فقط یه کم..."

"غریبه شده؟"

داهی سر تکان داد." اهوم"

"آخرین تصویری که ازت یادم مونده، یه دختر لاغر با موهای به‌هم‌ریخته بود که سر هر چیز کوچیکی باهام دعوا می‌کرد"

داهی با اعتراض گفت:" من سر هر چیز کوچیکی دعوا نمی‌کردم"

"می‌کردی"

"نمی‌کردم"

"می‌کردی." این را با لحنی گفت که انگار از همین حالا برای ادامه‌ی بحث آماده است.

داهی ناخودآگاه تکیه داد جلو." مثلاً بگو سر چی؟"

او هم کمی خم شد. "مثلاً سر اینکه کنترل تلویزیون چرا دست من بود"

"چون همیشه دست تو بود!"

"چون تو هر چیزی که من می‌ذاشتم، می‌گفتی حوصله‌سربره"

"چون بود"

"چون تو سلیقه نداشتی"

داهی با دهان باز بهش نگاه کرد. "وای.. هنوزم همون‌قدر رو اعصابی"

او خیلی آرام خندید." الان حس می‌کنم بالاخره واقعاً برگشتی"

داهی خواست جواب بده، اما همان لحظه مادرخوانده با ظرف شیرینی برگشت و با خوشحالی گفت:" آها! از این سکوت وحشتناک دراومدین بالاخره"

داهی صاف نشست و خنده‌اش را جمع کرد. "داشتیم دعوا می‌کردیم"

"پس یعنی همه‌چی خوبه." مادرخوانده ظرف را روی میز گذاشت. "شما دوتا اگر پنج دقیقه با هم بحث نمیکردین، من باید نگران می‌شدم"

پسر بدون اینکه نگاهش را از شیرینی‌ها بردارد، گفت: "من که بحث نمی‌کردم. داشتم واقعیت رو توضیح می‌دادم"

داهی زیر لب گفت:" واقعیتِ ساختگی"

مادرخوانده خندید. "همین‌طوری خوبین. اصلاً انگار این چند سال نگذشته"
______________

یک هفته از موندن داهی تو خونه‌ی زنی که با محبت بزرگش کرده بود گذشته بود.

تمام این مدت حالش خوب بود
حواسش پرت شده بود
اما فقط حواسش پرت شده بود...

و وقتی شب با خودش تنها می‌شد دوباره یادش می‌افتاد و حس بدی می‌گرفت.
با خودش میگفت باید اینجا باشد، این میتونه یه تعطیلات فوق‌العاده باشه
اما مگه می‌شد اونو از ذهنش بیرون کنه؟
دیدگاه ها (۱)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁸⁰فردا با مادرش برای خرید رفته بود تا توی...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁷⁸داهی ناخودآگاه صاف ایستاد. چشم‌های اون ...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁷⁸فقط به این فکر می‌کرد که الان دور بودن ...

همخونه اجباری... پارت 129"ویو پارک دوین"داشتم پرونده‌ها رو م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط