همینطور که داشتم لباسام رو جمع میکردم که یهو یادم اومد بق

همینطور که داشتم لباسام رو جمع میکردم که یهو یادم اومد بقیه وسایلام مونده رفتم سراغ لوازم آرایشی یه رژگونه و ریمل و یه کوشن(پنکک کره ای)و مربای لب و یه زد آفتاب برداشتم(عکسشونو میزارم)بعد رفتم سراغ کفش هام که یه همشون رو صاحبی برداشتم و یه کتونی نیوبالانس (عکسشونو میزارم)بعد رفتم سراغ مایو که دوتا مایو برداشتم(عکسشونو میزارم)بعد اینکه ویالامو جمع کردم یهو یه چیزی به ذهنم رسید که شاید اونجا خواستم یه پیاده روی کنم که رفتم و یه ست ورزشی برداشتم(عکسش رو می‌زارم)همینطور که داشتم لباسامو برمیداشتم که یه لباس هم برای رفتن آماده کردمو رفتم توی تخت که با فکر کردن به اینکه فردا قراره چطوری پیش به یواش یواش چشمام سنگین شد و به خواب رفتمویو صبح ا.ت:
با صدای آلارم گوشیم از خواب پاشدم و رفتم دستشویی و کارامو کردم از اونجایی که دیشب حموم بودم فقط بدنمو شستم و اومدم بیرون و لباسام رو پوشیدم و یه تینت برداشتم یکم روی خونه هام زدم و یکم روی لبم و ادکلنم رو زدم و گذاشتم توی چمدونم(عکسشو می‌زارم)و یواش یواش رفتم پایینکه جونگکوک رو دیدم مثل همیشه با تیپ مرتب با یه تفاوت که این دفعه کت و شلوار نپوشیده بود و فقط یه سوشرت پوشیده بود و از زیرش یه رکابی که بدن عزولانیش رو به نمایش گذاشته بود و یه شلوار لی فول بگ به رنگ ذغالیهمینطور که داشتم میرفتم پایین که یاد اتفاق دیشب افتادم و از خجالت سرمو پایین انداختم و گفتم
ا.ت:بریم
جونگکوک:باشه(با لحن مهربون)
ویو ا.ت:
وایسا اون الان به من چی گفت اون با من مهربون حرف زد همینطور که توی افکار خودم بودم جونگکوک گفت
جونگکوک:
ادامه دارد
دیدگاه ها (۰)

جونگکوک:نمیایا.ت:اومدمویو جونگکوک:شب وسایلام رو جمع کردم و خ...

مایو ها و چمدون ا.ت

لباس هایی که اوت برای ججو برداشته بود

ویو جونگکوک:چرا دروغ بگم ولی وقتی زدمش عذاب وجدان خیلی بدی ب...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵⁹چند روزی گذشته بود.... همه درگیر پیدا کرد...

پارت ۲ فیک مرز خون و عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط