My professor
My professor
Chapter:2
Part:36
جونگ کوک اخماشو تو هم داد
جونگکوک :تنها چیه عزیز من؟ ... اگه همه ی آدمای تنها مثل سونگ رفتار کنن، آمار قتل تو دنیا ده برابر میشه اندازه زن حامله بهونه منو میگیره ... من واقعا وقت و حوصله ی پیرمرد بازی ندارم
هیزل خندشو خورد و شونه ای بالا انداخت
هیزل:شاید عاشقت شده ....
جونگ کوک همونطور اخمو یکی از ابروهاشو بالا داد و هیزل رو نگاه کرد ....
دخترک نوجوونی که موهاشو به یه طرف بافته بود در حالی که از کنار شون میگذشت به دوستش اشاره کرد:
...: وای چقد به هم میان !
یهو جدیت از چهره ی جونگ کوک پاک شد چشماشو بست و از ته دل یه لبخند شیطون زد
هیزل روشو سمت اون دختر چرخوند
هیزل :چیشد؟ چی گفت؟ ...
جونگ کوک که هنوز از اون جمله سر مست بود با لبخند سرشو پایین انداخت.
و هیزل مشت آرومی به بازوش زد
هیزل:هی بهت تیکه انداخت ؟! به چی میخندی ؟!
جونگ کوک دستشو دور گردن هیزل انداخت و به قدم زدن ادامه داد ...
جونگکوک:اخه درد و بلات بخوره تو سر من به نظرت چیزی غیر از تو میتونه باعث لبخندم بشه ؟ شبنم کوچولوی حسود دوست داشتنی ؟ حرفش به تو مربوط میشد.
هیزل با لبخند خرسند و پررنگی رو به روشو نگاه کرد و بالاخره آروم گرفت.
جونگ کوک یهو سر جاش ایستاد ..... دختر متعجب رد نگاه جونگکوک رو دنبال کرد
و دید جلوی ویترین یه جواهرات فروشی وایسادن ...
جئون با دقت داشت اجناس مغازه رو نگاه میکرد ... هیزل نگاه متعجبشو از ویترین گرفت
هیزل :چرا وایسادی؟
جونگ کوک دست هیزل رو دنبال خودش کشید تو مغازه ... فروشنده که مرد میانسالی با موهای جو گندمی بود، گرم و آروم خوشامد گفت ... جئون شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن و هیزل که هیچی نمیفهمید دور و برشو نگاه میکرد ....
فقط میفهمید فروشنده مدام سوالاتی ازش میپرسه و جونگ کوک شمرده و دقیق جوابشو
میده ... فروشنده از شون فاصله گرفت ... خم شد و از قفسه ی پایین یکی از ویترینا چیزی برداشت ...
برگشت و دستشو به جئون نشون داد ... و جونگ کوک در حالی که چشماش میخندید به گوشواره های ظریف تو دست فروشنده نگاه کرد.
گوشواره هایی با طرح گل کوچیک یاسمن با ظرافت و جزئیات دقيق ...که با نگینای ریز تزئین شده بودن ...
جونگ کوک:خودشه ... !
هیزل که فقط این کلمه ی انگلیسی رو فهمیده بود گفت:
هیزل :چی خودشه؟!
جونگ کوک تک خنده ای کرد و رو به فروشنده گفت:
جونگکوک:آینه کجاست جناب ؟
فروشنده با حوصله لبخند زد و آینه ی گرد و رو میزی ای رو جلوی هیزل گذاشت.
ادامه دارد...
شرایط برای پارت بعد:
لایک :۱۱۰
کامنت:هر چقدر که دوست دارید
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:36
جونگ کوک اخماشو تو هم داد
جونگکوک :تنها چیه عزیز من؟ ... اگه همه ی آدمای تنها مثل سونگ رفتار کنن، آمار قتل تو دنیا ده برابر میشه اندازه زن حامله بهونه منو میگیره ... من واقعا وقت و حوصله ی پیرمرد بازی ندارم
هیزل خندشو خورد و شونه ای بالا انداخت
هیزل:شاید عاشقت شده ....
جونگ کوک همونطور اخمو یکی از ابروهاشو بالا داد و هیزل رو نگاه کرد ....
دخترک نوجوونی که موهاشو به یه طرف بافته بود در حالی که از کنار شون میگذشت به دوستش اشاره کرد:
...: وای چقد به هم میان !
یهو جدیت از چهره ی جونگ کوک پاک شد چشماشو بست و از ته دل یه لبخند شیطون زد
هیزل روشو سمت اون دختر چرخوند
هیزل :چیشد؟ چی گفت؟ ...
جونگ کوک که هنوز از اون جمله سر مست بود با لبخند سرشو پایین انداخت.
و هیزل مشت آرومی به بازوش زد
هیزل:هی بهت تیکه انداخت ؟! به چی میخندی ؟!
جونگ کوک دستشو دور گردن هیزل انداخت و به قدم زدن ادامه داد ...
جونگکوک:اخه درد و بلات بخوره تو سر من به نظرت چیزی غیر از تو میتونه باعث لبخندم بشه ؟ شبنم کوچولوی حسود دوست داشتنی ؟ حرفش به تو مربوط میشد.
هیزل با لبخند خرسند و پررنگی رو به روشو نگاه کرد و بالاخره آروم گرفت.
جونگ کوک یهو سر جاش ایستاد ..... دختر متعجب رد نگاه جونگکوک رو دنبال کرد
و دید جلوی ویترین یه جواهرات فروشی وایسادن ...
جئون با دقت داشت اجناس مغازه رو نگاه میکرد ... هیزل نگاه متعجبشو از ویترین گرفت
هیزل :چرا وایسادی؟
جونگ کوک دست هیزل رو دنبال خودش کشید تو مغازه ... فروشنده که مرد میانسالی با موهای جو گندمی بود، گرم و آروم خوشامد گفت ... جئون شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن و هیزل که هیچی نمیفهمید دور و برشو نگاه میکرد ....
فقط میفهمید فروشنده مدام سوالاتی ازش میپرسه و جونگ کوک شمرده و دقیق جوابشو
میده ... فروشنده از شون فاصله گرفت ... خم شد و از قفسه ی پایین یکی از ویترینا چیزی برداشت ...
برگشت و دستشو به جئون نشون داد ... و جونگ کوک در حالی که چشماش میخندید به گوشواره های ظریف تو دست فروشنده نگاه کرد.
گوشواره هایی با طرح گل کوچیک یاسمن با ظرافت و جزئیات دقيق ...که با نگینای ریز تزئین شده بودن ...
جونگ کوک:خودشه ... !
هیزل که فقط این کلمه ی انگلیسی رو فهمیده بود گفت:
هیزل :چی خودشه؟!
جونگ کوک تک خنده ای کرد و رو به فروشنده گفت:
جونگکوک:آینه کجاست جناب ؟
فروشنده با حوصله لبخند زد و آینه ی گرد و رو میزی ای رو جلوی هیزل گذاشت.
ادامه دارد...
شرایط برای پارت بعد:
لایک :۱۱۰
کامنت:هر چقدر که دوست دارید
#رمان #فیک #فیکشن
- ۲.۹k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط