ࡅ᳟ߺߺߊرܝߺ̈ߺߺ ²
ࡅ᳟ߺߺߊرܝߺ̈ߺߺ ²
ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊرܝߺ̈ߺی چانߺمیߺن
ܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::ߊܩܢߺ࡙ࡋܢߺ࡙ دܢߺ࡙ࡏܢߺ߭سوܢߺ߭🦢
سونگمین مجبور شد همراه بنگچان بره.
نه اینکه بخواد،
فقط چون راه دیگهای نداشت.
بنگچان جلوتر راه میرفت و سونگمین چند قدم عقبتر، با احتیاط، هی به اطراف نگاه میکرد.
هر از گاهی شاخهای تکون میخورد، یا صدای حیوانی از دور میاومد، و سونگمین هر بار بیشتر میترسید.
سونگمین بالاخره سکوت رو شکشست::
ـ «تو واقعاً اینجا زندگی میکنی؟»
بنگچان بدون اینکه برگرده گفت:
ـ «بله.»
سونگمین:: «تنهایی؟»
بنگچان:: «معمولاً.»
سونگمین اخم کرد.
ـ «معمولاً؟ یعنی بعضی وقتا آدمای دیگه هم اینجان؟»
بنگچان مکث کوتاهی کرد.
ـ «نه،آدم نه،بلکه خون آشام.»
سونگمین تنش یخ زد و بیاختیار گفت:
ـ «این جواب اصلاً خوب نیست.»
بنگچان این بار ایستاد و برگشت.
نگاهش مستقیم روی سونگمین بود.
ـ «تو زیادی حرف میزنی برای کسی که چند دقیقه پیش از ترس داشت میلرزید.»
سونگمین سرش رو بالا گرفت.
ـ «و تو زیادی مغروری برای یه موجودی که فقط میتونه آدم رو بترسونه.»
بنگچان لبخند زد.
ـ «میتونم؟»
سونگمین چشمهاشو ریز کرد.
ـ «آره، خیلی .»
چند ثانیه به هم خیره شدن.
بعد بنگچان خیلی آروم گفت:
ـ «ولی تو هنوز فرار نکردی.»
سونگمین جواب نداد.
چون خودش هم داشت به همین فکر میکرد.
چند هفته گذشت انگار یه چیز بینشون عوض شده بود .
هنوز میترسید، هنوز به بنگچان اعتماد کامل نداشت، ولی کمکم فهمید که بنگچان اونقدرها هم که اول فکر میکرد، وحشتناک نیست.
حتی بعضی وقتا… مهربون بود.
مثلاً وقتی سونگمین زمین خورد، بنگچان بدون حرف دستش رو گرفت.
یا وقتی هوا سرد شد، شنل خودش رو انداخت روی شونههای سونگمین.
سونگمین کمکم از بنگچان خوشش اومد.
از صدای آرومش.
از اینکه زیاد حرف نمیزد، ولی وقتی حرف میزد، مهم بود.
از اینکه با ترسناک بودنش،هیچوقت به زور نزدیکش نمیشد.
#رܩߊܢߺ߭
#چانߺمیߺن
#ࡅߺ߲نߺࡏަچان
#سونߺࡏަمیߺن
ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊرܝߺ̈ߺی چانߺمیߺن
ܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::ߊܩܢߺ࡙ࡋܢߺ࡙ دܢߺ࡙ࡏܢߺ߭سوܢߺ߭🦢
سونگمین مجبور شد همراه بنگچان بره.
نه اینکه بخواد،
فقط چون راه دیگهای نداشت.
بنگچان جلوتر راه میرفت و سونگمین چند قدم عقبتر، با احتیاط، هی به اطراف نگاه میکرد.
هر از گاهی شاخهای تکون میخورد، یا صدای حیوانی از دور میاومد، و سونگمین هر بار بیشتر میترسید.
سونگمین بالاخره سکوت رو شکشست::
ـ «تو واقعاً اینجا زندگی میکنی؟»
بنگچان بدون اینکه برگرده گفت:
ـ «بله.»
سونگمین:: «تنهایی؟»
بنگچان:: «معمولاً.»
سونگمین اخم کرد.
ـ «معمولاً؟ یعنی بعضی وقتا آدمای دیگه هم اینجان؟»
بنگچان مکث کوتاهی کرد.
ـ «نه،آدم نه،بلکه خون آشام.»
سونگمین تنش یخ زد و بیاختیار گفت:
ـ «این جواب اصلاً خوب نیست.»
بنگچان این بار ایستاد و برگشت.
نگاهش مستقیم روی سونگمین بود.
ـ «تو زیادی حرف میزنی برای کسی که چند دقیقه پیش از ترس داشت میلرزید.»
سونگمین سرش رو بالا گرفت.
ـ «و تو زیادی مغروری برای یه موجودی که فقط میتونه آدم رو بترسونه.»
بنگچان لبخند زد.
ـ «میتونم؟»
سونگمین چشمهاشو ریز کرد.
ـ «آره، خیلی .»
چند ثانیه به هم خیره شدن.
بعد بنگچان خیلی آروم گفت:
ـ «ولی تو هنوز فرار نکردی.»
سونگمین جواب نداد.
چون خودش هم داشت به همین فکر میکرد.
چند هفته گذشت انگار یه چیز بینشون عوض شده بود .
هنوز میترسید، هنوز به بنگچان اعتماد کامل نداشت، ولی کمکم فهمید که بنگچان اونقدرها هم که اول فکر میکرد، وحشتناک نیست.
حتی بعضی وقتا… مهربون بود.
مثلاً وقتی سونگمین زمین خورد، بنگچان بدون حرف دستش رو گرفت.
یا وقتی هوا سرد شد، شنل خودش رو انداخت روی شونههای سونگمین.
سونگمین کمکم از بنگچان خوشش اومد.
از صدای آرومش.
از اینکه زیاد حرف نمیزد، ولی وقتی حرف میزد، مهم بود.
از اینکه با ترسناک بودنش،هیچوقت به زور نزدیکش نمیشد.
#رܩߊܢߺ߭
#چانߺمیߺن
#ࡅߺ߲نߺࡏަچان
#سونߺࡏަمیߺن
- ۴۶۶
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط