پارت ⁴

پارت ⁴
عصبانیت و صدایی که از شدتِ خشم می‌لرزید، فریاد زدم:

«آره! خیلی هم عوضی کلمه‌ی مناسبیه! تازه، لعنتی هم کمه! تو از خودِ شیطان هم بدتری، بیشعور!»

کلمه‌ی آخر رو طوری پرتاب کردم که انگار می‌خواستم توی صورتش بشکنم. سینه‌ام با سرعت بالا و پایین می‌رفت و چشم‌های من از خشمِ خالص می‌سوخت. منتظر بودم که دوباره خشمگین بشه، که شاید یه حرکتِ تندتر بزنه یا دوباره اون نگاهِ سردِ تحقیرآمیز رو بهم بندازه.

اما اتفاقی که افتاد، اون رو کلافه‌تر کرد.

جونگ‌کوک برای چند لحظه فقط ایستاد. نگاهش از اون حالتِ شکارچی، به یه جورِ عجیب، به حالتِ کنجکاویِ وحشیانه تغییر کرد. یه خنده‌ی کوتاه و خشک، از تهِ گلوش بیرون پرید؛ خنده‌ای که هیچ اثری از شادی توش نبود، فقط تمسخر بود.

«شیطان؟»

اون کلمه رو با لذت توی دهنش چرخوند، انگار داشت طعمش رو می‌چشید. دوباره نزدیک‌تر شد، اون‌قدر نزدیک که سایه‌ی تنِ درشتش تمامِ وجودم رو پوشوند.

«اگه من شیطانم، ا.ت… پس تو هم همون فرشته‌ای هستی که قراره توی جهنمِ من گم بشه. و می‌دونی بدترین قسمتِ ماجرا چیه؟»

اون یه دستش رو بالا آورد و با شدت، کمرم رو گرفت و من رو به خودش چسبوند. ضربه‌ی ناگهانی باعث شد نفسم بند بیاد و فقط بتونم به چشم‌های تاریکش خیره بشم.

«فرشته‌ها وقتی توی این تاریکی سقوط می‌کنن… همون‌قدر کثیف و لذت‌بخش می‌شن که من هستم. پس اون فحش‌های قشنگت رو ادامه بده… چون هر چقدر بیشتر از من متنفر باشی، یعنی هر چقدر بیشتر داری بهم توجه می‌کنی… و من عاشقِ توجهِ توام.»
دیدگاه ها (۰)

اینم پارت ⁵بدونِ ذره‌ای مکث، قبل از اینکه بتونه جمله‌ش رو تم...

پارت ⁶به محض اینکه اون جمله رو گفت، حس کردم تمامِ خون توی بد...

پارت³چند ثانیه بعد، در حالی که نفسم به شماره افتاده بود، عقب...

اسلاید بعد لباس کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط