خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت

از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت

از اینکه باتمام پس انداز عمر خود حتی
ستاره ای نخریدم دلم گرفت

کم کم به سطح آینه برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت

نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم. دلم گرفت

شاعر کنار جو گذر عمر دید و من
خود را که دیدم , دلم گرفت.
دیدگاه ها (۵)

بهــــار آمده اما هــوا هــوای تو نیستمرا ببخش اگر این غزل ب...

تقدیم به تمامی پدران ... بویژه آنانی که اسیر خاک شدند ...

مردی که در کنارم بود

در گذشته، پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر می کرد ...او ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط