‍ 🍃 🍂 🍃 🍂 شب عملیات اومد توی خاکریز شروع کرد به جنگیدن.

‍ 🍃 🍂 🍃 🍂 شب عملیات اومد توی خاکریز شروع کرد به جنگیدن.
مثل یه بسیجی ساده.
قرار بود گردان سیدالشهداء(ع) بیاد کمکمون امام خبری نشد.
فقط بی سیم چی شون اومد و گفت: ((گردان نتونست بیاد.))
#علی_تجلایی رفت برای بررسی موقعیت خاکریز بعدی.
حدودا"پانزده متر با ما فاصله داشت.
رسید سر خاکریز.
تا یه لحظه برای دیدن منطقه بلند شد تیر خورد توی قلبش.
آروم افتاد توی خاکریز.
لحظه های آخر با دست اشاره ای می کرد که معناش رو نفهمیدیم.
شاید آب می خواست،اما کسی آب همراهش نبود.
آخه خودش سفارش کرده بود:
((قمقمه هایتان را پر نکنید،ما به دیدار کسی می رویم که تشنه لب ،شهید شده است.))🍃 🍂 🍃 🍂

👇 🌷
@pelakkhaki
👆 🌷
دیدگاه ها (۱)

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت 12ویو کوکبارون ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۹: چای داغ و دل داغ‌ترجونگ‌کوک انگار فقط ...

بهار بدون تو

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁶و من..انگار تشنه اون بوسـ‌ه بودم..تشن...

#in_your_eyespart_1۰۹ویو کوکنمی‌دونم چند ساعت گذشته بوداز وق...

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

شاگرد لوس من

پارت ۲۳رزا وقتی برگشت، شهر چراغونش روشن شده بود. کلید روبه‌ه...

پارت ۴: خرسِ هدیه و بیداری‌هایِ شبانه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط