این آینه ی سنگی مغرور چه بیند
این آینه ی سنگیِ مغرور ، چه بیند
جز خویش ، که در دایره ی خویش نشیند
تردید ندارم که جهان زیر پرِ اوست
هر ره که رَوَد سایه ی او همسفرِ اوست
این مرغ ، گذر ، از پلِ تدبیر ندارد
شاید خبر از گردشِ تقدیر ندارد
روزی که بگیرند از این چهره نقابی
وقت است کبوتر بزند نوک به عقابی
جز خویش ، که در دایره ی خویش نشیند
تردید ندارم که جهان زیر پرِ اوست
هر ره که رَوَد سایه ی او همسفرِ اوست
این مرغ ، گذر ، از پلِ تدبیر ندارد
شاید خبر از گردشِ تقدیر ندارد
روزی که بگیرند از این چهره نقابی
وقت است کبوتر بزند نوک به عقابی
- ۴۷۴
- ۱۹ خرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط