این آینه ی سنگی مغرور چه بیند

این آینه ی سنگیِ مغرور ، چه بیند

جز خویش ، که در دایره ی خویش نشیند

تردید ندارم که جهان زیر پرِ اوست

هر ره که رَوَد سایه ی او همسفرِ اوست

این مرغ ، گذر ، از پلِ تدبیر ندارد

شاید خبر از گردشِ تقدیر ندارد

روزی که بگیرند از این چهره نقابی

وقت است کبوتر بزند نوک به عقابی
دیدگاه ها (۱)

بر سر بالینم آن گل آمد و خندید و رفتآرزوهایی که در دل داشتم ...

روزه ات مقبول اما یک سوالی داشتمبی قرارت کرد دستِ بی قراری ر...

من پشیمان نیستم، اما نمی‌دانم هنوزدل چرا در بازی نیرنگ‌ها یک...

نفْسْ ازین بیش تواناییِ تقصیر نداشتعقل پنداشت که از کرده پشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط