تکپارتی جونگ کوک
تکپارتی جونگ کوک
ویو کوک
امروز خیلی کار داشتم از اینور هم صبح یکم با ات دعوام شد راست میگه این هفته اصلأ نتونستم کنارش باشم این کار چرا هیچوقت تموم نمیشه باید بعد از کار حتماً یجوری از دلش در بیارم هوففف بلند شدم کیفمو برداشتم از شرکت خارج شدم رفتم پارکینگ سوار ماشین شدم روشن کردم رفتم سمت خانه . رسیدم خونه کلید خونه رو از جیبم برداشتم درو باز کردم دیدم ات داره غذا آماده میکنه
جونگ کوک: سلام عشقم
ات: سلام
جونگ کوک: همین
ات: بشین برات شام بیارم بخور
نشستم روی صندلی غذا ها رو آورد گذاشت جلوم اومد روبه روم نشست بدون توجه بهم غذاشو خورد نمیتونستم غذامو بخورم هی بهش نگاه میکردم در آخر تصمیم گرفتم غذامو بخورم
جونگ کوک: ممممم خیلی خوشمزه شده دستت درد نکنه
ات: نوش جونت
جونگ کوک: پرنسسم میگم بعد از کار میخوایی بریم یه سفر
ات: بعد از غذا میز رو جمع کن من خسته ام میرم بخوابم شب بخیر
جونگ کوک: باشه شب بخیر عزیزم
ویو ات
بلند شدم رفتم اتاقم درو بستم روی تخت دراز کشیدم چشامو بستم ولی نتونستم بخوابم بلند شدم روی تخت نشستم به دیوار خیره شدم
ویو کوک
بعد از خوردن غذا بلند شدم ظرف ها رو گذاشتم تو ظرفشویی رفتم اتاق کار لپ تاپ رو گذاشتم جلوم شروع کردم به کار کردن بعد از تموم شدن کارم یهو صدای بلند رعد و برق اومد بلند شدم از پنجره به بیرون نگاه کردم یهو صدای جیغ اومد سریع یادم اومد ات به رعد و برق فوبیا داره رفتم اتاق دیدم گریه میکنه رفتم کنارش نشستم بغلش کردم
جونگ کوک: هی هی شش عشقم من اینجام نترس
موهاشو نوازش کردم حرف های آرام بخش تو گوشش گفتم بعد از اینکه یکم آروم شد سرشو بالا آوردم تو چشاش زل زدم
جونگ کوک: ببخشید عشقم باید کنارت بودم
گونشو بوسیدم آروم رفتم سمت لبش یهو با دستاش جلوی دهنمو گرفت
ات: من هنوز تو رو نبخشیدم آقا
جونگ کوک: غلط کردم ببخشید گوه خوردم دیگه تکرار نمیشه همیشه بهت اهمیت میدم باشه
ات: آفرین حالا اجازه بوسیدن رو داری
آروم لبامو گذاشتم رو لباس...
مامانت میدونه دخترش داره چیکار میکنه
The
پایان
ویو کوک
امروز خیلی کار داشتم از اینور هم صبح یکم با ات دعوام شد راست میگه این هفته اصلأ نتونستم کنارش باشم این کار چرا هیچوقت تموم نمیشه باید بعد از کار حتماً یجوری از دلش در بیارم هوففف بلند شدم کیفمو برداشتم از شرکت خارج شدم رفتم پارکینگ سوار ماشین شدم روشن کردم رفتم سمت خانه . رسیدم خونه کلید خونه رو از جیبم برداشتم درو باز کردم دیدم ات داره غذا آماده میکنه
جونگ کوک: سلام عشقم
ات: سلام
جونگ کوک: همین
ات: بشین برات شام بیارم بخور
نشستم روی صندلی غذا ها رو آورد گذاشت جلوم اومد روبه روم نشست بدون توجه بهم غذاشو خورد نمیتونستم غذامو بخورم هی بهش نگاه میکردم در آخر تصمیم گرفتم غذامو بخورم
جونگ کوک: ممممم خیلی خوشمزه شده دستت درد نکنه
ات: نوش جونت
جونگ کوک: پرنسسم میگم بعد از کار میخوایی بریم یه سفر
ات: بعد از غذا میز رو جمع کن من خسته ام میرم بخوابم شب بخیر
جونگ کوک: باشه شب بخیر عزیزم
ویو ات
بلند شدم رفتم اتاقم درو بستم روی تخت دراز کشیدم چشامو بستم ولی نتونستم بخوابم بلند شدم روی تخت نشستم به دیوار خیره شدم
ویو کوک
بعد از خوردن غذا بلند شدم ظرف ها رو گذاشتم تو ظرفشویی رفتم اتاق کار لپ تاپ رو گذاشتم جلوم شروع کردم به کار کردن بعد از تموم شدن کارم یهو صدای بلند رعد و برق اومد بلند شدم از پنجره به بیرون نگاه کردم یهو صدای جیغ اومد سریع یادم اومد ات به رعد و برق فوبیا داره رفتم اتاق دیدم گریه میکنه رفتم کنارش نشستم بغلش کردم
جونگ کوک: هی هی شش عشقم من اینجام نترس
موهاشو نوازش کردم حرف های آرام بخش تو گوشش گفتم بعد از اینکه یکم آروم شد سرشو بالا آوردم تو چشاش زل زدم
جونگ کوک: ببخشید عشقم باید کنارت بودم
گونشو بوسیدم آروم رفتم سمت لبش یهو با دستاش جلوی دهنمو گرفت
ات: من هنوز تو رو نبخشیدم آقا
جونگ کوک: غلط کردم ببخشید گوه خوردم دیگه تکرار نمیشه همیشه بهت اهمیت میدم باشه
ات: آفرین حالا اجازه بوسیدن رو داری
آروم لبامو گذاشتم رو لباس...
مامانت میدونه دخترش داره چیکار میکنه
The
پایان
- ۲۶.۱k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط