مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکت

مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکتر تعریف کرد.

دکترگفت: به سیرک شهر برو آنجا دلقکی هست، اینقدر تو را می خنداند که غمت یادت برود.

مرد لبخند تلخی زد و گفت:من همان دلقکم....

.

.

.

.

.

.

دکتر گفت: به جهنم که همان دلقکی!

مرد گفت : کصافط پول ویزیت دادم باید درمانم کنی!

دکتر گفت : برو نفهم بی شعور من فقط همونو بلد بودم دیگه درمانه دیگه ای بلد نیستم!

مرد گفت : پس آشغال پولمو پس بده!

و دکتر پول دلقک را پس داد.

نکته داستان : آن مرد دروغ گفت و دلقک نبود ولی پول خود را پس گرفت و سپس به سراغ دلقک رفت نامرد کصافط!

:|
دیدگاه ها (۲۱)

مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکتر ت...

مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکتر ت...

مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکتر ت...

مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکتر ت...

مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکتر ت...

مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکتر ت...

مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکتر ت...

مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکتر ت...

:مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکتر ...

مردی نزد روانشناسی رفت و از غم بزرگی که در دلش بود برای دکتر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط