پارت ۸۶ | «یک خاطرهی کوچک»
پارت ۸۶ | «یک خاطرهی کوچک»
چند روز بعد...
شرکت دوباره مثل همیشه شلوغ بود.
مانلی بین اتاق طراحی و سالن تمرین در رفتوآمد بود و تهیونگ هم درگیر تمرینهای جدید.
هر دو روزهای پرکاری داشتند...
اما حالا یک چیز تغییر کرده بود.
دیگر حضور هم برایشان فقط یک اتفاق معمولی نبود.
---
ظهر...
مانلی چند پارچهی جدید را برای بررسی آورده بود.
وقتی وارد سالن شد، اعضا مشغول استراحت بودند.
تهیونگ اولین کسی بود که متوجه او شد.
«باز هم با کلی طرح جدید؟»
مانلی خندید.
«خب، کار من همینه.»
تهیونگ به برگهها نگاه کرد.
«و اینکه خودت رو بیشتر از حد لازم خسته کنی؟»
مانلی کمی تعجب کرد.
«اینم متوجه شدی؟»
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
«آره.»
---
جیمین که آن نزدیکی بود، با خنده گفت:
«فکر کنم تهیونگ از برنامهی کاری مانلی هم بیشتر خبر داره.»
تهیونگ سریع گفت:
«نه، فقط چون زیاد کار میکنه معلومه.»
مانلی خندید و سرش را پایین انداخت.
فضای سالن پر از خنده شد.
---
بعد از ظهر...
مانلی مشغول مرتب کردن وسایلش بود که یک برگهی کوچک بین طرحها پیدا کرد.
روی آن چند یادداشت دربارهی تغییرات لباس نوشته شده بود.
لبخند زد.
«من کی اینو نوشته بودم؟»
---
همان موقع تهیونگ از کنار اتاق رد شد.
مانلی برگه را بالا گرفت.
«فکر کنم این بین وسایلم جا مونده بود.»
تهیونگ نگاهی انداخت.
«آره، یادمه. همون طرحی بود که دیروز دربارهش حرف زدیم.»
---
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
بعد مانلی گفت:
«خوشحالم که همیشه به جزئیات توجه میکنی.»
تهیونگ آرام جواب داد:
«شاید چون چیزهای مهم رو دوست ندارم از دست بدم.»
---
بعد از گفتن این جمله...
خودش هم برای لحظهای مکث کرد.
مانلی هم چیزی نگفت.
فقط یک لبخند کوچک زد.
---
شب...
وقتی هر دو از شرکت خارج شدند...
هر کدام به مسیر خودشان رفتند.
اما هر دو به یک چیز فکر میکردند.
اینکه بعضی آدمها بدون اینکه متوجه شوی...
کمکم تبدیل به بخشی از روزهایت میشوند.
---
پایان پارت ۸۶... 🤍🌸
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ببینید چقدر من خوبم زود زود دارم براتون پارت میزارم
تازه مرسی از همتونننننننن که شرط هارو بیشتر کردین
و البته خوشحال باشید که 5 پارت مونده تا اعتراف
چند روز بعد...
شرکت دوباره مثل همیشه شلوغ بود.
مانلی بین اتاق طراحی و سالن تمرین در رفتوآمد بود و تهیونگ هم درگیر تمرینهای جدید.
هر دو روزهای پرکاری داشتند...
اما حالا یک چیز تغییر کرده بود.
دیگر حضور هم برایشان فقط یک اتفاق معمولی نبود.
---
ظهر...
مانلی چند پارچهی جدید را برای بررسی آورده بود.
وقتی وارد سالن شد، اعضا مشغول استراحت بودند.
تهیونگ اولین کسی بود که متوجه او شد.
«باز هم با کلی طرح جدید؟»
مانلی خندید.
«خب، کار من همینه.»
تهیونگ به برگهها نگاه کرد.
«و اینکه خودت رو بیشتر از حد لازم خسته کنی؟»
مانلی کمی تعجب کرد.
«اینم متوجه شدی؟»
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
«آره.»
---
جیمین که آن نزدیکی بود، با خنده گفت:
«فکر کنم تهیونگ از برنامهی کاری مانلی هم بیشتر خبر داره.»
تهیونگ سریع گفت:
«نه، فقط چون زیاد کار میکنه معلومه.»
مانلی خندید و سرش را پایین انداخت.
فضای سالن پر از خنده شد.
---
بعد از ظهر...
مانلی مشغول مرتب کردن وسایلش بود که یک برگهی کوچک بین طرحها پیدا کرد.
روی آن چند یادداشت دربارهی تغییرات لباس نوشته شده بود.
لبخند زد.
«من کی اینو نوشته بودم؟»
---
همان موقع تهیونگ از کنار اتاق رد شد.
مانلی برگه را بالا گرفت.
«فکر کنم این بین وسایلم جا مونده بود.»
تهیونگ نگاهی انداخت.
«آره، یادمه. همون طرحی بود که دیروز دربارهش حرف زدیم.»
---
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
بعد مانلی گفت:
«خوشحالم که همیشه به جزئیات توجه میکنی.»
تهیونگ آرام جواب داد:
«شاید چون چیزهای مهم رو دوست ندارم از دست بدم.»
---
بعد از گفتن این جمله...
خودش هم برای لحظهای مکث کرد.
مانلی هم چیزی نگفت.
فقط یک لبخند کوچک زد.
---
شب...
وقتی هر دو از شرکت خارج شدند...
هر کدام به مسیر خودشان رفتند.
اما هر دو به یک چیز فکر میکردند.
اینکه بعضی آدمها بدون اینکه متوجه شوی...
کمکم تبدیل به بخشی از روزهایت میشوند.
---
پایان پارت ۸۶... 🤍🌸
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ببینید چقدر من خوبم زود زود دارم براتون پارت میزارم
تازه مرسی از همتونننننننن که شرط هارو بیشتر کردین
و البته خوشحال باشید که 5 پارت مونده تا اعتراف
- ۵۱۵
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط