پارت

پارت ۱۲ :
یک عکس و یک طلسم

تاکه میچی از جاش بلند میشه و میگه : حتما ! چون تو میخوای حتما انجامش میدم ولی....مایکی در ازای این کار ازت یه چیزی می‌خوام ( مگه مبادله کالا با کالاعه 😂✌🏻 )

مایکی جدی میشه : چی ؟

تاکه میچی: ازت می‌خوام ...می‌خوام اگه باجی‌ رو برگردونم ..کیساکی رو از گروهت بیرون کنی !

مایکی : ولی اینـ...نمیشه

تاکه : من ...من نمی‌دونم چه جوری بهت بگم ...ولی اون اصلا آدم خوبی نیست !!!! میخواد تو آینده تومان رو نابود کنه اون میخـ...

مایکی پرید وسط حرفش و گفت: میدونم کیساکی آدم خوبی نیست ولی اون خیلی هم قویه...تومان در آینده به قدرت اون نیاز داره

تاکه : ولیـــ....

مایکی به سمت تاکه برگشت و گفت : اما اگه باجی‌ رو برگردونی این کار رو میکنم !

تاکه : واقعاً...

مایکی( سرد ): ولی یادت باشه تو این رو پیشنهاد دادی پس اگه نتونی باجی رو برگردونی می‌کشمت !!!

تاکه میچی خشکش زد برعکس همیشه حتی یک زره هم شوخی تو صدای مایکی نبود
بعد مایکی برگشت سمت ساختمون معبد و با صدای بلند گفت :

میتسویا ! تا کی میخوای فالگوش وایستی ؟
دارم موهای احمقانه بنفشت رو میبینم

میتسویا با یه لبخند کج و حالت معذب از پشت ستون معبد موساشی بیرون اومد: مچم رو گرفتی !

تا مایکی اومد یه چیزی بگه صدای یه نفر دیگه اومد و پرید وسط حرفش

صدا : راست میگه احمق کله بنفش واقعا ضایع بودی !!!

همه به بالا و روی پشت بوم معبد نگاه کردن که سوزومه اونجا نشسته بود و یه چوب بستی توی دهنش بود البته بستنیش تمام شده بود و توی دست هایش به کتاب بود چون هوا تاریک بود دیده نمی‌شد کتاب چیه


مایکی و میتسویا پوزخند زدن و سوزمه کتاب رو بست از جاش بلند شد لباسی رو تکوند و بعد با یه حرکت بی صدا و نرم پایین پرید

میتسویا دستی به موهاش کشید و گفت: خوب...چیزه میدانی داشتن از اینجا رد میشدم دیدم دارین صحبت میکنین 🗿 ( توجیح خوبی بود داداش ادامه بده 👍🏻)

سوزومه: میتسویا خر خودتی !!

مایکی خندید و گفت : او راستی درست به موقع اومدی میتسویا می‌خوام از این به بعد تاکه عضو دسته تو باشه

میتسویا با یه حالت که نگار تا امید شده بود : هااااا ! دسته من ! نه نه نه نه

مایکی هم دستش رو روی شونه میتسویا گذاشت و هر دو با هم از اونجا دور شدن هنوز صداشون میومد

میتسویا : مایکی رحم کن

مایکی: با عضو جدید گروهت کنار بیا

میتسویا : نههههههه چه غلطی کردم فالگوش وایستادم ها

تاکه میچی و سوزومه هر دو به رفتن اونها نگاه کردن و لبخند زدن بعد سوزومه کتابش رو دوباره باز کرد و شروع به خواندن کرد و چوب بستی رو روی دهنش جا به جا کرد برای تاکه خیلی مهم نبود کتاب چیه
پس اون هم کم‌کم راه افتاد که بره ولی یه چیزی پیدا کرد
یه تیکه کاغذ بنفش مثل دعا و یه عکس تا شده
تاکه عکس رو باز کرد اعضای اصلی و تاسیس کننده تومان بودن همه بچه های ۱۲/۱۱ ساله مایکی وسط و جلوی پرچم تومان نشسته بود و دراکن میتسویا باجی پاچین هم کنارش وایستادن بودن و سوزومه پشت سرش وایستاه بود
تاکه توی ذهن : وای اینا رو باش...چقدر بچه بودن ! فکر کنم به چیز خفن پیدا کردم !

بعد تاکه شروع کرد به شمردن تعداد افراد داخل عکس

تاکه زیر لب : یک...دو ..سه ...چهار وایستا ببینم اینا که هفت نفرن !

تاکه تو ذهنش: این پسر که خیلی به باجی نزدیکه کیه ؟ روی گردنش هم به تتوی ببر هست

یک هو تاکه دست یکی رو روی شونه حس کرد و پرید بالا و از ترس چند قدم به عقب برداشت و عکس رو روی زمین برداشت ( بچه چقدر ترسویی 🤡🗿 )
البته چیزی برای ترسیدن نبود
سوزمه بود که با دیدن ترس تاکه زد زیر خنده : ای احمق...منم بابا نترس !!! ( نقطه ها خنده آن )

تاکه میچی: بـ....ببخشد !!! حواسم نبود !

سوزومه لبخند زد و عکس رو برداشت و با دیدن عکس چشم هایش برق زد و لبخند محوی روی لبش نشست

سوزومه: این از کجا ؟

لحنش خیلی سوالی نبود انگار خودش می‌دانست

تاکه به هر حال جواب داد : روی زمین بود

سوزومه عکس رو برگردوند و متن پشت عکس که تاکه میچی متوجه اون نشده بود رو خوند و لبخندی پهن تر شد

سوزومه : ببینم چیز دیگه ای همراه این نبود ؟

تاکه میچی کاغذ بنفش رنگ که به نظر طلسم بود رو به سمت سوزمه گرفت : اینم بود !

سوزومه به کاغذ نگاه کرد و لبخند چشم بسته ای زد بعد عکس رو به تاکه برگردوند و گفت : بیا تاکه مال خودت ...ولی مراقبشون باش اینا خیلی برای اعضای تومان مهمن

بعد بدون اینکه منتظر جواب تاکه بمونه دوباره کتابش رو باز کرد و به سمت جای که مایکی و میتسویا رفته بودن به راه افتاد
تاکه میچی گیج هم دنبالش رفت یه جای جلوی در معبد که مایکی و میتسویا داشتن راجب پیشنهاد تاکه میچی حرف میزندن

سوزومه رفت پس سر انگری و ترسوندش
انگری : سوزومههههه 💢💢💢💢

همه لبخند زدن
سوزومه با پوزخند برای شوخی :....
دیدگاه ها (۵)

من :

فقط منم از بچگی از پرنسس ها بدم میاد ؟(((:

(((:

++++

پارت ۱۱:دوست بچگی کیساکی عینکش رو از روی زمین برداشت و روی چ...

پارت ۱۰:فرمانده دسته سوم هر دو با هم : دوست ؟؟؟و بعد زدن زیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط