فصل دوم
فصل دوم
پارت هفدهم | سایههای دوری
یک سال گذشته بود...
یک سال از روزی که جنگکوک برای رفتن به ایتالیا سوار هواپیما شده بود.
یک سال از آخرین باری که لیانا دستش را در دست گرفته بود.
اما با تمام سختیها...
هنوز گردنبند ستارهای را از گردنش باز نکرده بود.
هنوز عکسهایشان را نگه داشته بود.
هنوز هر روز منتظر یک پیام از جنگکوک بود.
---
اما این روزها...
همهچیز سختتر شده بود.
جنگکوک دیگر مثل قبل وقت نداشت.
کارهای بیمارستان، مراقبت از مادرش و مسئولیتهایی که در ایتالیا پیدا کرده بود، تمام روزش را پر کرده بود.
گاهی ساعتها میگذشت و لیانا هیچ خبری از او نداشت.
---
آن شب...
لیانا روی تختش نشسته بود و به آخرین پیام جنگکوک نگاه میکرد.
جنگکوک:
«ببخشید امروز نتونستم زیاد حرف بزنم. خیلی خستهام. فردا باهات تماس میگیرم.»
این پیام برای سه روز پیش بود.
لیانا نفس آرامی کشید.
ـ «حتماً خیلی درگیره...»
اما خودش هم میدانست که دلتنگی، با منطق آرام نمیشود.
---
روز بعد...
دوستش کنار او در کافه نشسته بود.
نگران به چهرهی لیانا نگاه کرد.
ـ «لیانا... مطمئنی حالت خوبه؟»
لیانا لبخند کوچکی زد.
ـ «آره.»
ـ «دروغ نگو. دیگه مثل قبل نمیخندی.»
لیانا سکوت کرد.
چون خودش هم این را حس کرده بود.
بعد از رفتن جنگکوک...
بخشی از وجودش انگار همراه او رفته بود.
---
در همان زمان...
ایتالیا.
جنگکوک کنار تخت مادرش در بیمارستان نشسته بود.
مادرش آرام چشم باز کرد.
ـ «هنوز هم به اون دختر فکر میکنی؟»
جنگکوک لبخند کمرنگی زد.
ـ «هر روز.»
مادرش دست او را گرفت.
ـ «پس چرا صداتو غمگین میکنه؟»
جنگکوک نگاهش را پایین انداخت.
ـ «میترسم...»
ـ «از چی؟»
ـ «از اینکه وقتی برگردم، دیگه اون آدمی نباشم که لیانا منتظرشه.»
مادرش آرام لبخند زد.
ـ «اگه واقعاً دوستش داری، نذار ترست باعث از دست دادنش بشه.»
---
همان شب...
بعد از مدتها، جنگکوک با لیانا تماس گرفت.
وقتی تصویرش روی صفحه ظاهر شد، هر دو چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
انگار دنبال تغییرات هم میگشتند.
جنگکوک آرام گفت:
ـ «دلم برات تنگ شده.»
لیانا لبخند زد.
اما پشت آن لبخند، تمام دلتنگی یک سال پنهان بود.
ـ «منم.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جنگکوک گفت:
ـ «فقط چند ماه دیگه مونده... بعدش برمیگردم.»
لیانا چشمهایش را بست و به همان قول قدیمی فکر کرد.
قولی که دو سال پیش در زیر نور ستارهها داده بود.
اما هیچکدام نمیدانستند...
گاهی چند ماه آخر، سختترین بخش انتظار است.
پآیآن پآرت هفدهم...☕⃢🖤
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای سه پارت بعدی :(برای هر سه پارت برسونین 😭)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟶☕࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶☕࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻☕࿐
پارت هفدهم | سایههای دوری
یک سال گذشته بود...
یک سال از روزی که جنگکوک برای رفتن به ایتالیا سوار هواپیما شده بود.
یک سال از آخرین باری که لیانا دستش را در دست گرفته بود.
اما با تمام سختیها...
هنوز گردنبند ستارهای را از گردنش باز نکرده بود.
هنوز عکسهایشان را نگه داشته بود.
هنوز هر روز منتظر یک پیام از جنگکوک بود.
---
اما این روزها...
همهچیز سختتر شده بود.
جنگکوک دیگر مثل قبل وقت نداشت.
کارهای بیمارستان، مراقبت از مادرش و مسئولیتهایی که در ایتالیا پیدا کرده بود، تمام روزش را پر کرده بود.
گاهی ساعتها میگذشت و لیانا هیچ خبری از او نداشت.
---
آن شب...
لیانا روی تختش نشسته بود و به آخرین پیام جنگکوک نگاه میکرد.
جنگکوک:
«ببخشید امروز نتونستم زیاد حرف بزنم. خیلی خستهام. فردا باهات تماس میگیرم.»
این پیام برای سه روز پیش بود.
لیانا نفس آرامی کشید.
ـ «حتماً خیلی درگیره...»
اما خودش هم میدانست که دلتنگی، با منطق آرام نمیشود.
---
روز بعد...
دوستش کنار او در کافه نشسته بود.
نگران به چهرهی لیانا نگاه کرد.
ـ «لیانا... مطمئنی حالت خوبه؟»
لیانا لبخند کوچکی زد.
ـ «آره.»
ـ «دروغ نگو. دیگه مثل قبل نمیخندی.»
لیانا سکوت کرد.
چون خودش هم این را حس کرده بود.
بعد از رفتن جنگکوک...
بخشی از وجودش انگار همراه او رفته بود.
---
در همان زمان...
ایتالیا.
جنگکوک کنار تخت مادرش در بیمارستان نشسته بود.
مادرش آرام چشم باز کرد.
ـ «هنوز هم به اون دختر فکر میکنی؟»
جنگکوک لبخند کمرنگی زد.
ـ «هر روز.»
مادرش دست او را گرفت.
ـ «پس چرا صداتو غمگین میکنه؟»
جنگکوک نگاهش را پایین انداخت.
ـ «میترسم...»
ـ «از چی؟»
ـ «از اینکه وقتی برگردم، دیگه اون آدمی نباشم که لیانا منتظرشه.»
مادرش آرام لبخند زد.
ـ «اگه واقعاً دوستش داری، نذار ترست باعث از دست دادنش بشه.»
---
همان شب...
بعد از مدتها، جنگکوک با لیانا تماس گرفت.
وقتی تصویرش روی صفحه ظاهر شد، هر دو چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
انگار دنبال تغییرات هم میگشتند.
جنگکوک آرام گفت:
ـ «دلم برات تنگ شده.»
لیانا لبخند زد.
اما پشت آن لبخند، تمام دلتنگی یک سال پنهان بود.
ـ «منم.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جنگکوک گفت:
ـ «فقط چند ماه دیگه مونده... بعدش برمیگردم.»
لیانا چشمهایش را بست و به همان قول قدیمی فکر کرد.
قولی که دو سال پیش در زیر نور ستارهها داده بود.
اما هیچکدام نمیدانستند...
گاهی چند ماه آخر، سختترین بخش انتظار است.
پآیآن پآرت هفدهم...☕⃢🖤
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای سه پارت بعدی :(برای هر سه پارت برسونین 😭)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟶☕࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶☕࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻☕࿐
- ۲.۴k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط