(استاد جذاب من ) )ლ( پارت 100 `ლ
(استاد جذاب من ) )ლ( پارت 100 `ლ
خیلی دلتنگش بود افکارش را پس زد و سمته آن زن پیر قدم برداشت با مهربانی و خوش قلبی خودش لب زد ات : مادر بزرگ من کمکتون میکنم بدینش به من
زن پیر نجوا کرد : دختر جوان زحمتت میشه
دختر خوش اخلاق کارتن را از دست زن پیر برداشت ات : زحمت نیست کجا براتون ببرمش؟ زن پیر با اشاره مغازه کوچکی که کمی از آنها دور بود را نشانش داد بلافاصله ات به طرف آن مکان قدم برداشت زن پیر هم به دنبالش رفت ..... در طی راه رفتن درد بدی دوره کمرش پیچید بیخیالش شد و به راه رفتنش ادامه داد اما با هر قدمی که برمیداشت دردش بیشتر میشد بلآخره به درب آن مغازه رسید با سختی و دردی که تویه شکم اش می چرخید خم شد و کارتن را رویه زمین گذاشت صاف ایستاد زن پیر تشکری کرد دختره سری خم کرد و سریع قدم برداشت تا از آنجا دور بشه از درد زیاد عرق های رویه پیشانیش میریختن نزدیک جاده شد تا تاکسی بگیره دستش را رویه شکم اش گذاشته اخی از بین لب هایش بیرون شد
.. آه خدایا این درد چیه چرا اینجوری شدم ... بیشتر دست را روی شکم اش فشرد دیگه از درد برف اشک تویه چشم هایش نمایان شدن به سختی لب زد ات : تا..کسی...
کم کم بغض اش گرفت اما با دلداری دادن خودش رو آروم میکرد ....چیزی ..نیست بچم حالش ..خوبه .. لطفا خدایا کمکم کن ....
*******
با دویدن خودش را به پذیرش بیمارستان رسوند با صورتی که سرشار از نگرانی و ترس بود سریع نجوا کرد جیمین : کانگ ات تو کدوم اتاقه زود باشید : بزارید چک کنم ... طبقه هشتم اتاق عمل ۱۲۲
با شنیدن اتاق عمل لحظه ای خشک اش زد هیچ جوره نمیتونست این رو هضم کنه یعنی که اتفاقی برای تنها عشق و یارش افتاده بود با پس زدن افکار منفی سعی کرد به آدرسی که پذیرش داده بود بره
به اتاق عملی که آن زن گفته بود رفت با دیدن می کو و دوستش لوهان سریع به طرف شون قدم برداشت با نگرانی پرسید جیمین : چی شده چه اتفاقی افتاده ؟ لوهان : ما هم نمیدونم همین الان رسیدیم
پرستاری که با عجله از اتاق عمل خارج شد جیمین سریع به طرفه اون رفت و جلویش را گرفت و با عجز پرسید جیمین : چه اتفاقی براش افتاده میشه به چیزی بگید !
خیلی دلتنگش بود افکارش را پس زد و سمته آن زن پیر قدم برداشت با مهربانی و خوش قلبی خودش لب زد ات : مادر بزرگ من کمکتون میکنم بدینش به من
زن پیر نجوا کرد : دختر جوان زحمتت میشه
دختر خوش اخلاق کارتن را از دست زن پیر برداشت ات : زحمت نیست کجا براتون ببرمش؟ زن پیر با اشاره مغازه کوچکی که کمی از آنها دور بود را نشانش داد بلافاصله ات به طرف آن مکان قدم برداشت زن پیر هم به دنبالش رفت ..... در طی راه رفتن درد بدی دوره کمرش پیچید بیخیالش شد و به راه رفتنش ادامه داد اما با هر قدمی که برمیداشت دردش بیشتر میشد بلآخره به درب آن مغازه رسید با سختی و دردی که تویه شکم اش می چرخید خم شد و کارتن را رویه زمین گذاشت صاف ایستاد زن پیر تشکری کرد دختره سری خم کرد و سریع قدم برداشت تا از آنجا دور بشه از درد زیاد عرق های رویه پیشانیش میریختن نزدیک جاده شد تا تاکسی بگیره دستش را رویه شکم اش گذاشته اخی از بین لب هایش بیرون شد
.. آه خدایا این درد چیه چرا اینجوری شدم ... بیشتر دست را روی شکم اش فشرد دیگه از درد برف اشک تویه چشم هایش نمایان شدن به سختی لب زد ات : تا..کسی...
کم کم بغض اش گرفت اما با دلداری دادن خودش رو آروم میکرد ....چیزی ..نیست بچم حالش ..خوبه .. لطفا خدایا کمکم کن ....
*******
با دویدن خودش را به پذیرش بیمارستان رسوند با صورتی که سرشار از نگرانی و ترس بود سریع نجوا کرد جیمین : کانگ ات تو کدوم اتاقه زود باشید : بزارید چک کنم ... طبقه هشتم اتاق عمل ۱۲۲
با شنیدن اتاق عمل لحظه ای خشک اش زد هیچ جوره نمیتونست این رو هضم کنه یعنی که اتفاقی برای تنها عشق و یارش افتاده بود با پس زدن افکار منفی سعی کرد به آدرسی که پذیرش داده بود بره
به اتاق عملی که آن زن گفته بود رفت با دیدن می کو و دوستش لوهان سریع به طرف شون قدم برداشت با نگرانی پرسید جیمین : چی شده چه اتفاقی افتاده ؟ لوهان : ما هم نمیدونم همین الان رسیدیم
پرستاری که با عجله از اتاق عمل خارج شد جیمین سریع به طرفه اون رفت و جلویش را گرفت و با عجز پرسید جیمین : چه اتفاقی براش افتاده میشه به چیزی بگید !
- ۱۳.۱k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط