P

P²⁵
روز ها میگذشتن..
هر روز،هر روز به بهونه هایی سر صحبتو باز میکردن و ساعت ها بی وقته باهم حرف میزدن..
خودشونم متوجه شدن که این وسط چیزی داره شکل میگیره،ولی هیچ کدومشون جرات نداشتن اسمی روش بزارن..
ا.ت دیگه اون آدم خسته،عصبی،جدیو ناراحت نبود..
عوض شده بود..انگار نگاه کردن به چشمای خمار تهیونگ باعث شده بود ادامه بده..
لونا هم خوب متوجه این قضیه شده بود..
دیگه به اختلاف زمانیشون عادت کرده بودن..
همونطوری که به خندیدن وقتی بالششونو بغل میکنن عادت کرده بودن...
...
...
...

یک ماه بعد:
+چی میخواستی بگی؟
-اول بگو این هفته کار داری یانه.
+من همیشه کار دارم.یعنی میتونم کار داشته باشم.چطور؟
تهیونگ دستشو پشت گردنش برد و پاشو تکون میداد..
چرا نوشتن یه جمله ساده اینقدر براش سخت بود؟

-میخوام بیای سئول.
+چی!؟بیام سئول؟
تهیونگ مکث کرد..نمیدونست چرا گفتنش اینقدر براش سخت بود.‌.
هی تایپ میکرد هی پاکش میکرد..
حس میکرد کلمات یا خیلی مستقیمن یا خیلی بی معنی..
-آره..چون اینجا..یه مهمونی هست..
ته انگشتشو روی صفحه گوشی نگه داشت.تایپ میکردو سریع پاک میکرد و دوباره شروع به تایپ کردن میکرد..
+خب؟
ا.ت وانمود میکرد عادیه..ولی مطمئن بود که یه چیزی هست که تهیونگ اینقدر استرس داره..
-تقریبا همه هستن..پسرا..دوستاشون..چند تا از دوستام..
تهیونگ خودشم نمیدونست چی داره میگه..نمیدونست چرا میترسید جواب نه بشنوه..
-خب میدونی،صادقانه بگم..
ا.ت گوشیشو محکم گرفت و به صفحه خیره شد
+(چی میخواد بگه؟)
...
-اگه تو باشی حس میکنم مهمونی برام قابل تحمل تر میشه..
تهیونگ خجالت میکشید اینو بفرسته..ولی حقیقت بود.
بودن ا.ت یه آرامش خاصیو براش رقم میزد..
+قابل تحمل تر؟
ا.ت لبشو گاز گرفت..
و با خودش فکر میکرد که چرا اینطوری شد؟
چرا یه جمله ساده اینطوری رفت تو قلبش؟
-آره..چون اینجا..خب دونفری میان..
تهیونگ سعی میکرد عادی جلوه بده..ولی اضطرابش مشخص بود.
-(اگه فکر کنه دارم زیاده روی میکنم چی؟)
-فقط..
-فکر کردم اگه بیای،دوباره میتونیم اون لحظات قشنگو داشته باشیم..
ا.ت چشماشو بستو لبخند زد.
+(چرا اینقدر شبیه اعترافه؟ولی نیست؟)
تهیونگ نفسشو بیرون داد.
ولی این نفس بیشتر شبیه یه تسلیم شدن بود..انگار داشت خودشو گول میزد..
سرشو به پشتی صندلی تکیه داد.
-(چیکار کردی تهیونگ!خیلی مستقیم بود.شایدم خیلی مبهم بود..کاش اصن اونو نمیفرستادیش.)
ولی دروغ بود.نمیتونست نگهش داره.‌.
توی روحش جمله ای تکرار میشد..
جمله ای که به ا.ت نگفته بود..
《بودنت .. برام مهمه..》

پاهاشو بی قرار تکون میداد.
[با سرعت تکون دادن پاهام میتونین برق تولید کنین..بعد بگین چرا موهام سفید میشه.]
چشماشو هی می بست و باز میکرد و به صفحه گوشیش خیره میشد..
انگار انتظار کشیدن برای شنیدن جواب ا.ت طولانی ترین انتظاری بود که تاحالا تجربش کرده بود..

راستش از مهمونی نمیترسید..
از اینکه تنها بره هم نمیترسید چون بالاخره جونگ‌کوک بود،پسرا بودن..
از اینکه اونجا همه دو نفری باشن ولی تهیونگ نه هم نمیترسید..
چیزی که ازش میترسید این بود که:
اگه نیاد چی؟
اگه فکر کنه دعوتش خیلی از دوستی گذشته چی؟
اگه خیال کنه این حس "فقط" از روی دلتنگیو عادته چی؟
یونتان متوجه حال تهیونگ شد و اومد روی پاش نشست..
و نوتیفیکیشن یه پیام باعث شد تهیونگ دیگه پاشو تکون نده.
فقط چشماشو بست و نفس عمیق کشید..
و به جواب خیره شد..
__________________________________
دیدگاه ها (۸)

..پارت دو تا چهار حذف شده بود..

پارت ۳ که حذف شده بود

گیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلی🎀✨️مرسییی از همه توننننن

P²⁴ا.ت از بازرسی ها رد شد،کارت پروازشو گرفت و بالاخره به لون...

love Between the Tides²³م:شما چند وقته همو میشناسید؟ با سرعت...

قشنگام این فیک احتمالا قراره یه چند پارتی کوچک بشه. امیدوارم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط