چرا حرف منو باور نمیکنی
#چرا حرف منو باور نمیکنی
پارت ⁵¹
جیمین به خونه برگشت و ات رو ندیده
رفت بالا که دید ات با گریه خوابید رفت پیشش و میخواست اشکاشو پاک کنه که دید پلکش داره تکون میخوره و چشماش باز شود
جیمین: چرا چشمات قرمز هستن
ات : جوابی نداد و خودشو داخل پتو مخفی کرده
جیمین میخواست پتو رو کنار بزنه که ات نمیزاشت
جیمین: ات مسخر بازی در نیار بیا بیرون
ات : نمیام ...هق ..
جیمین: ات میدونی که نمیخواستم این کارو انجام بدم ولی تو منو مجبور کردی
ات از زیر پتو امد بیرون و گفت: من مجبورت کردم تو اصلا گذاشتی من چیزی بگم هووم
جیمین: تو مگه نمیتونستی نباید با هیچ پسری چشم رو چشم بشی
ات: تو مگه گذاشتی توضیح بدم
جیمین : خوب الان توضیح بده
ات : الان چه فایده دیگه دختر نیستم تو بهم تجاوز کردی
جیمین : من شوهرتم
ات: ما هنوز عقد نکردیم و عروسی نکردیم
جیمین: در آینده شوهرت هستم و میشم اون کی بود توی خواستگاری جواب مثبت داد
ات.: ازت متنفرم پارک جیمین
جیمین: ولی من عاشقتم خانم کیمیای ات (موهای ات که جلو بودن و لایه گوشش عقب میزنه و نزدیک ات میشه که انگار ببوسش و ات شوکه شوده بود ولی وقتی جیمین صورتشو نزدیک کرد ات چشماش بست جیمین از قصد نمیخواست بوسش کنه گولش زده و عقب کشید که ات چشماش باز کرد
جیمین: انگار یکی هست که خیلی هوس لب های من کرده
ات : نه اصلا این طور نیست
جیمین: چرا اینطوریه
ات : میگم نه یعنی نه
جیمین : پس نکنه عاشق شودی
ات از حرفش شوکه شود
ات : معلومه نه
جیمین: باشه الان هم نه صبحونه خوردی نه ناهار
ات : تو از کجا میدونی
جیمین از چشمات معلومه
ات : خوب برو بیرون که بلند شوم
جیمین: هنوز ۲۴ ساعت نشود که من بدنت دیدم
ات : خودتو اون ور کن
جیمین چرخید
ات که پاهاش گذاشت زمین که دلش درد گرفت : اااااییی ایییی دلم ای دلم
جیمین که شنید بود صورتش برگردوند و دید ات دلش درد میکنه و از تخت بلند شو و ات رو خوابوند
جیمین: دلت درد میکنه
ات : اره.... اییییی
جیمین دستشو گذاشت زیر دلش و ماساژش میداد
یکمی .. یکمی از دلش دردش کم میشود
جیمین : خوب شودی
ات: کمی داره خوب میشه
جیمین میخوای ببرمت حموم
ات سرشو اره تکون داد
جیمین بلندش کرد یک دستش پا ها و یک دست زیر کمرش و برش حموم و گذاشتش توی وان و شیر اب باز کرد
جیمین : خوبه
ات اره دست درد نکنه ایی
جیمین : خواهش میکنم
جیمین رفت بیرون و ساعت رو دید که نزدیک های ۵ بود الان هاست که اقای پارک میومد
رفت پایین و خودش شروع به آشپزی کرد
پارت ⁵¹
جیمین به خونه برگشت و ات رو ندیده
رفت بالا که دید ات با گریه خوابید رفت پیشش و میخواست اشکاشو پاک کنه که دید پلکش داره تکون میخوره و چشماش باز شود
جیمین: چرا چشمات قرمز هستن
ات : جوابی نداد و خودشو داخل پتو مخفی کرده
جیمین میخواست پتو رو کنار بزنه که ات نمیزاشت
جیمین: ات مسخر بازی در نیار بیا بیرون
ات : نمیام ...هق ..
جیمین: ات میدونی که نمیخواستم این کارو انجام بدم ولی تو منو مجبور کردی
ات از زیر پتو امد بیرون و گفت: من مجبورت کردم تو اصلا گذاشتی من چیزی بگم هووم
جیمین: تو مگه نمیتونستی نباید با هیچ پسری چشم رو چشم بشی
ات: تو مگه گذاشتی توضیح بدم
جیمین : خوب الان توضیح بده
ات : الان چه فایده دیگه دختر نیستم تو بهم تجاوز کردی
جیمین : من شوهرتم
ات: ما هنوز عقد نکردیم و عروسی نکردیم
جیمین: در آینده شوهرت هستم و میشم اون کی بود توی خواستگاری جواب مثبت داد
ات.: ازت متنفرم پارک جیمین
جیمین: ولی من عاشقتم خانم کیمیای ات (موهای ات که جلو بودن و لایه گوشش عقب میزنه و نزدیک ات میشه که انگار ببوسش و ات شوکه شوده بود ولی وقتی جیمین صورتشو نزدیک کرد ات چشماش بست جیمین از قصد نمیخواست بوسش کنه گولش زده و عقب کشید که ات چشماش باز کرد
جیمین: انگار یکی هست که خیلی هوس لب های من کرده
ات : نه اصلا این طور نیست
جیمین: چرا اینطوریه
ات : میگم نه یعنی نه
جیمین : پس نکنه عاشق شودی
ات از حرفش شوکه شود
ات : معلومه نه
جیمین: باشه الان هم نه صبحونه خوردی نه ناهار
ات : تو از کجا میدونی
جیمین از چشمات معلومه
ات : خوب برو بیرون که بلند شوم
جیمین: هنوز ۲۴ ساعت نشود که من بدنت دیدم
ات : خودتو اون ور کن
جیمین چرخید
ات که پاهاش گذاشت زمین که دلش درد گرفت : اااااییی ایییی دلم ای دلم
جیمین که شنید بود صورتش برگردوند و دید ات دلش درد میکنه و از تخت بلند شو و ات رو خوابوند
جیمین: دلت درد میکنه
ات : اره.... اییییی
جیمین دستشو گذاشت زیر دلش و ماساژش میداد
یکمی .. یکمی از دلش دردش کم میشود
جیمین : خوب شودی
ات: کمی داره خوب میشه
جیمین میخوای ببرمت حموم
ات سرشو اره تکون داد
جیمین بلندش کرد یک دستش پا ها و یک دست زیر کمرش و برش حموم و گذاشتش توی وان و شیر اب باز کرد
جیمین : خوبه
ات اره دست درد نکنه ایی
جیمین : خواهش میکنم
جیمین رفت بیرون و ساعت رو دید که نزدیک های ۵ بود الان هاست که اقای پارک میومد
رفت پایین و خودش شروع به آشپزی کرد
- ۳۱۶
- ۱۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط