جادویی عشق part ۷۳

جادویی عشق part ۷۳

دستم از بوسه داغش داشت آتیش میگرفت نرم منو کشید سمت اسبش.

دستم رو رها کرد و در حالیکه دستکش دست میکرد گفت: عقب یا جلو؟

گنگ گفتم:چی؟

لبخند زد و به اسب اشاره کرد و گفت: جلو ميشيني يا عقب؟

تند گفتم: آهان..خوب.. فرقي نداره..

هول شده بودم.. به اسب خیره شدم و اروم گفتم: فك كنم جلو...

سري تكون داد و سوار اسب شد و کشیدم بالا و جلوش کج نشوندم.. تکونی به خودم دادم و صاف شدم.

مثل دفعه قبل یه دستش رو روی شکمم و با اون يکي دستش افسار

رو گرفت و راه افتاد.

شکمم منقبض شد. اروم گفتم کجا میریم؟

وی یه جاي خوب.

اسب از رو چاله ای پرید که با ترس به دستش چنگ زدم محکم تر منو به خودش فشرد و جدي گفت: عقب وجلو نشستنت براي من فرق داره...

گیج گفتم:جدي؟ سرشو به سرم نزديك تر کرد و کنار گوشم زمزمه کرد: عقب نشستنت رو دوست دارم چون وقتي اونجوري دستاي باريکت رو دور شکمم حلقه ميکني يا سر روي شونه ام ميذاري بلايي سرم مياري که... فشار نرمی به شکمم داد و جمله اش رو نصفه گذاشت. لرزون لبمو گاز گرفتم.

سرشو جلوتر کشید و توی موهام فروش کرد و گفت اما وقتی جلوم میشینی همه چیز یه رنگ و بوي ديگه اي داره..

بوسه اي به موهام زد و گفت یه مزه ديگه اي داره..

خدایااا..

داشتم خفه میشدم.. چشمامو محکم بستم.

موهامو عمیق بو کرد و کنار گوشم زمزمه کرد حاضرم ۱۰ سال از عمرم

چشمامو محکم بستم. نه..نه.. خدایااا نه...

نمیتونستم حرفاشو هضم کنم. نمیتونستم نفس بکشم..

تمام تنم داشت میلرزید چرا داره اینکارو میکنه؟ چرا داره این حرفا رو میزنه؟

اسب رو نگه داشت.. اصلا حواسم جمع نبود.

بوسه خيلي عميقي رو موهام نشوند. داشتم دیونه میشدم

تند گفتم اینجا کجاست؟ کجا آوردیم؟

کمی ازم فاصله گرفت و نرم از اسب پایین پرید

با دور شدنش تازه تونستم نفس بکشم و به زحمت بازدمم رو بیرون

دادم. اونم نفس عمیقی کشید.

دو طرف پهلوم رو گرفت و نرم از اسب پیاده ام کرد

با تشویش ازش فاصله گرفتم

هوا تاريك بود و چیز زیادی دیده نمیشد. فقط از بادي که ميوزيد و چیزهای کمی که دیده میشد حس میکردم ارتفاع بلندیه گنگ گفتم: چرا منو آوردي اينجا؟

جدي گفت: وقتي خورشيد طلوع کنه ميفهمي..

ازم فاصله گرفت و اروم رو تخته سنگي که اون نزديکي بود نشست.

بلاتکلیف نگاش کردم جدي :گفت بیا نزدیکم بشین رفتم سمتش..

سنگي نبود و با حداقل تو تاريكي نميديدمش.

با ترس خاصي به اطراف نگاه کردم.

اينورا حتما حیوون داره نه ؟ ببري گرگ... روباه... ماري

با کمی وحشت گفتم حيووني بهمون حمله نکنه.. ميخواي بريم؟ لبخند زد و دستش رو سمتم گرفت و گفت: اروم.. چيزي براي ترس

لبخند زد و دستش رو سمتم گرفت و گفت: اروم..چيزي براي ترس وجود نداره.. قول میدم..بیا بشین...

با کمی استرس دست توی دستش گذاشتم و با دست آزادم لباسم رو کمی بلند کردم و نرم روی زمین و چمن نزديك سنگش نشستم همونجور که دستم رو توي دست داشت خیره بهم نرم گفت: باز

داستان اینکه چرا اسمت رو تایکا گذاشتن برام ميگي؟ ابروهامو بالا دادم و گفتم چی؟ واسه همین منو آوردي اينجا؟ با لبخند گفت بگو

اخم کردم و تند و کلافه گفتم فک نمیکردن زنده بمونم. انگار معجزه بود اونا هم اسممو گذاشتن تایکا..

نرم خندید و گفت:نه.. اينجوري نه... مثل دفعه قبل با آب و تاب..با

ذوق..

چشمامو باریک کردم و گفتم شوخیت گرفته؟ نصفه شب منو اوردي يه جاي غریبه که هیچی دیده نمیشه ازم میخوای با ذوق و شوق

برات قصه بگم؟ با لبخند سر بهاره تکون داد.

سرت به جایی نخورده؟ خندید و خیره نگاهم کرد و گفت بگو

گنگ گفتم: چرا؟

گرم گفت اصلا هرچی دوست داری بگو میخوام صداتو بشنوم.. از گرمای دستش و جملاتش داغ کرده بودم.

خداروشکر تاريك بود و گرنه حتما با دیدن صورت سرخم ابروم میرفت..

صداي قدم حيووني اومد..

هول مضطرب به اطراف نگاه کردم از روي

سنگ پایین اومد و کنار و نزدیکم نشست دستم رو فشرد و

گفت بیشتر از خودت برام بگو

زل زدم توي چشماش که دقیقا به سیاهی و تاریکی شب بود و نرم

نه..اون هیچی نمیدونست..

لرزون گفتم پدر و مادر و برادر کوچیکم فرانسه ان... من... کلافه و تند گفتم نمیدونم چی بگم


تند گفتم نمیدونم چی بگم.

وی اینجا رو دوست داري.. لندن رو؟

موهامو نرم فرستاد پشت گوشم و داغ گفت: عمارت منو؟ سعی کردم عادی باشم و اروم گفتم اره لندن خیلی بزرگه و خوبه و

عمارتت.. عاليه.. دوست داشتنیه

وژ واسه همین داري ازش فرار میکنی؟

زل زدم تو چشماش و گفتم من فرار نمیکنم...فقط..
دیدگاه ها (۹)

جادویی عشق part ۷۲بهت زده و سنکوب کرده خیره بودم به عمه ماري...

جادویی عشق part ۷۱ضربه اي به در زدم و رفتم داخل کلافه و اشفت...

جادویی عشق part ۶۹صبح شده بود. اروم بلند شدم. چيزي روي سينه ...

.جادویی عشق part ۷۰دست امیلی رو پشتش گرفت و كمك كرد پا روي پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط