پارت۵|تاج و خون
پارت۵|تاج و خون
گفتم ۲۰لایک ولی ۱۵ لایک خورده بود
ایندفع هم میزارم دفعه بعدی نرسه دیگه نمیزارمم
پدر روبه چند خدمتکار کرد:مینهو رو به اتاقشون همراهی کنید
مینهو از جایش بلند و شدو از اتاق خارج شد
تهیونگ نفس عمیقی کشید
تهیونگ:اخیش کوک تو هم پشو بریم
قبل از رفتن پدر جلویشان را گرفت:تهیونگ یک لحظه
تهیونگ برگشت:بازچیه؟
پدر:هیچی فقط با مینهو بیشتر وقت بزار به هر حال تو باید کاری کنی بچه دار بشه
تهیونگ:لزومی نمیبینم
و بدون حرف دیگر دست کوک را گرفت و از اتاق خارج شد.
کوک:شاهزاده منو کجا میبرین قصرتون از اونوره
تهیونگ وایستاد و نگاهش کرد:میریم اتاق من
کوک:اتاقتون همونجایی که میخوابین؟
تهیونگ:آره
کوک:ولی شاهزاده خدمتکار ها اجازه ندارن وارد اتاق شخصی شما بشن
تهیونگ:این به خودم مربوطه که کیو تو اتاقم راه بدم
کوک چیزی نگفت و ته به راهش ادامه داد
قبل از وارد شدن داخل اتاق:شما ها نزارین کسی متوجه بشه کوک رو وارد اتاقم کردم
خدمتکاران به نشان احترام خم شدن و تهیونگ کوک را وارد اتاق کرد و در را پست سرش کوبید
کوک با چشمانی لرزان نگاهش را به صورت ته دوخت
تهیونگ:خب چرا اینطوری نگاهم میکنی نمیخوام بخورمت که
کوک:چرا منو اینجا اوردین شاهزاده؟
تهیونگ از شونه های کوک گرفت و اونو روی تخت نشوند.
کوک پاهایش را بی اختیار جمع کرد و خودش را به لبه ی تخت رساند
تهیونگ پوزخندی زد:فک کنم فهمیدی میخوام چیکار کنم
کوک که تمام تصاویر داخل ذهنش که فقط فکر میکرد تصورات خودش است حالا با گفتن کلمه تهیونگ خشکش زد
کوک:شاهزاده چیکار میخواین بکنین
تهیونگ خودش را به کوک که پاهایش را جمع کرده بود رساند
تهیونگ:راحت باش کاریت ندارم
کوک پاهایش شل شد و مجبور شد درازشون کنه
تهیونگ جلو رفت و دستش را روی صورت جونگکوک کشید
تهیونگ:چیه تصورش رو میکردی نه؟
کوک فقط به چشمان تهیونگ که برق میزد نگاه میکرد
تهیونگ خندید:چرا؟چرا اومدی داخل قصر
کوک:من فقط برای کار کردن اومدم تو دنیا بیرون راحت نمیتونستم زندگی کنم من وضعیت مالی خوبی ندارم
تهیونگ:پس من میخوام یک فقیر رو مال خودم کنم؟مسخرست خیلی عجیبی
کوک:منظورتون چیه؟
تهیونگ:چیزی که من میخوام باید اتفاق بیفته خودت که میدونی
کوک:ببخشید شاهزاده من-من-
تهیونگ:توکاری نکردی من با تو کار دارم...
ادامه دارد
۲۰لایک
۱۵کامنت
۱۰بازنشر
شرط رسید بگین میزارم
گفتم ۲۰لایک ولی ۱۵ لایک خورده بود
ایندفع هم میزارم دفعه بعدی نرسه دیگه نمیزارمم
پدر روبه چند خدمتکار کرد:مینهو رو به اتاقشون همراهی کنید
مینهو از جایش بلند و شدو از اتاق خارج شد
تهیونگ نفس عمیقی کشید
تهیونگ:اخیش کوک تو هم پشو بریم
قبل از رفتن پدر جلویشان را گرفت:تهیونگ یک لحظه
تهیونگ برگشت:بازچیه؟
پدر:هیچی فقط با مینهو بیشتر وقت بزار به هر حال تو باید کاری کنی بچه دار بشه
تهیونگ:لزومی نمیبینم
و بدون حرف دیگر دست کوک را گرفت و از اتاق خارج شد.
کوک:شاهزاده منو کجا میبرین قصرتون از اونوره
تهیونگ وایستاد و نگاهش کرد:میریم اتاق من
کوک:اتاقتون همونجایی که میخوابین؟
تهیونگ:آره
کوک:ولی شاهزاده خدمتکار ها اجازه ندارن وارد اتاق شخصی شما بشن
تهیونگ:این به خودم مربوطه که کیو تو اتاقم راه بدم
کوک چیزی نگفت و ته به راهش ادامه داد
قبل از وارد شدن داخل اتاق:شما ها نزارین کسی متوجه بشه کوک رو وارد اتاقم کردم
خدمتکاران به نشان احترام خم شدن و تهیونگ کوک را وارد اتاق کرد و در را پست سرش کوبید
کوک با چشمانی لرزان نگاهش را به صورت ته دوخت
تهیونگ:خب چرا اینطوری نگاهم میکنی نمیخوام بخورمت که
کوک:چرا منو اینجا اوردین شاهزاده؟
تهیونگ از شونه های کوک گرفت و اونو روی تخت نشوند.
کوک پاهایش را بی اختیار جمع کرد و خودش را به لبه ی تخت رساند
تهیونگ پوزخندی زد:فک کنم فهمیدی میخوام چیکار کنم
کوک که تمام تصاویر داخل ذهنش که فقط فکر میکرد تصورات خودش است حالا با گفتن کلمه تهیونگ خشکش زد
کوک:شاهزاده چیکار میخواین بکنین
تهیونگ خودش را به کوک که پاهایش را جمع کرده بود رساند
تهیونگ:راحت باش کاریت ندارم
کوک پاهایش شل شد و مجبور شد درازشون کنه
تهیونگ جلو رفت و دستش را روی صورت جونگکوک کشید
تهیونگ:چیه تصورش رو میکردی نه؟
کوک فقط به چشمان تهیونگ که برق میزد نگاه میکرد
تهیونگ خندید:چرا؟چرا اومدی داخل قصر
کوک:من فقط برای کار کردن اومدم تو دنیا بیرون راحت نمیتونستم زندگی کنم من وضعیت مالی خوبی ندارم
تهیونگ:پس من میخوام یک فقیر رو مال خودم کنم؟مسخرست خیلی عجیبی
کوک:منظورتون چیه؟
تهیونگ:چیزی که من میخوام باید اتفاق بیفته خودت که میدونی
کوک:ببخشید شاهزاده من-من-
تهیونگ:توکاری نکردی من با تو کار دارم...
ادامه دارد
۲۰لایک
۱۵کامنت
۱۰بازنشر
شرط رسید بگین میزارم
- ۵۸۶
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط