پارت دادمممم بالاخرههه حمایت کنین لطفااا
پارت دادمممم بالاخرههه حمایت کنین لطفااا🌪👀☝🏼
پارت بعد وقتی ۹۰ تایی شدیم اگه پارت میخواین حمایت یادتون نرهههعع🎃☝🏼
فن فیک هاروچیوسانزو(یاندره)و (ا.ت)دخترِ۱۳سالهاش*
“پارت4”
✨ Start ✨
**بعد از اینکه سانزو در رو بست ی سکوت طولانی اتفاق میافته…
(ا.ت) هنوز توی اتاق تنهاست اما هنوزم حس میکنه سانزو اونجاست و از پشت در داره نگاهش میکنه..
برای (ا.ت) صداهای درون اتاق..مثل تیک نام ساعت یا صدای باد بیرون..ناگهان خیلی بلند و ترسناک به نظر میرسن!..**
از دید (ا.ت)
_«لعنتی…لعنتی لعنتی!»
دستامو مشت کردم و با تمام وجود فشار میدادم توی تختی که روش نشسته بودم ..
در همون حالت عصبی بودم که صدا در خونه رو شنیدم که باز شد و بسته شد..
_«ها..رفت…!؟»
پدرم،سانزو دوباره رفته بود..تنها شدم..
البته اگه پیشم بود هم تنها بودم..
فرقی نداشت..
اون لحظه با تمام وجود ازش متنفر بودم..
یهو پتوی روی تختم رو کشیدمو از جا دراووردم و پرت کردم!
دست خودم نبود ..
چوب بییسبال رو برداشتمو روی میزم کشیدم و همه ی سوال میزم رو ریختم روی زمین..
انگار جنون بهم دست داده بود..
همزمان داد میزدم…!
دیگه تصمیممون گرفتم بدون هیچی با چوب بییسبال زدم تو شیشه پنجره.. شیشه سفت بود نشکست!..
دوباره زدم.. دوباره و دوباره.. اما نشد!فایده ای نداشت.
چشمام به لباسم روی زمین افتاد که بهش سنجاق قفلی وصل بود..
سریع برش داشتم..
سنجاق و کردم تو قفل پنجره و سعی کردم پا پینچوندنش اون قفل لعنتی رو باز کنم!!
ولی اینقدر اعصابم خورد بود سنجاق و با عصبانیت فشار دادم اون تو تا شکست..🧷
چشمم به قاب عکس فلزیِ روی میز کنار تختم افتاد..
عکس منو پدرم(سانزو) بود.. با عصبانیت برش داشتم..
عکسو از توش در اووردم و پارَش کردم!
شیشه قاب رو در اووردم و پرت کردم رو زمین
دیگه هیچی برام مهم نبود
قابِ فلزی رو گرفتم و با تمام وجودم داد زانو همزمان زدم توی پنجره…یک بار دوبار .. چندین بار و
بالاخره…
**پایان پارتِ چهارم**
پارت بعد وقتی ۹۰ تایی شدیم اگه پارت میخواین حمایت یادتون نرهههعع🎃☝🏼
فن فیک هاروچیوسانزو(یاندره)و (ا.ت)دخترِ۱۳سالهاش*
“پارت4”
✨ Start ✨
**بعد از اینکه سانزو در رو بست ی سکوت طولانی اتفاق میافته…
(ا.ت) هنوز توی اتاق تنهاست اما هنوزم حس میکنه سانزو اونجاست و از پشت در داره نگاهش میکنه..
برای (ا.ت) صداهای درون اتاق..مثل تیک نام ساعت یا صدای باد بیرون..ناگهان خیلی بلند و ترسناک به نظر میرسن!..**
از دید (ا.ت)
_«لعنتی…لعنتی لعنتی!»
دستامو مشت کردم و با تمام وجود فشار میدادم توی تختی که روش نشسته بودم ..
در همون حالت عصبی بودم که صدا در خونه رو شنیدم که باز شد و بسته شد..
_«ها..رفت…!؟»
پدرم،سانزو دوباره رفته بود..تنها شدم..
البته اگه پیشم بود هم تنها بودم..
فرقی نداشت..
اون لحظه با تمام وجود ازش متنفر بودم..
یهو پتوی روی تختم رو کشیدمو از جا دراووردم و پرت کردم!
دست خودم نبود ..
چوب بییسبال رو برداشتمو روی میزم کشیدم و همه ی سوال میزم رو ریختم روی زمین..
انگار جنون بهم دست داده بود..
همزمان داد میزدم…!
دیگه تصمیممون گرفتم بدون هیچی با چوب بییسبال زدم تو شیشه پنجره.. شیشه سفت بود نشکست!..
دوباره زدم.. دوباره و دوباره.. اما نشد!فایده ای نداشت.
چشمام به لباسم روی زمین افتاد که بهش سنجاق قفلی وصل بود..
سریع برش داشتم..
سنجاق و کردم تو قفل پنجره و سعی کردم پا پینچوندنش اون قفل لعنتی رو باز کنم!!
ولی اینقدر اعصابم خورد بود سنجاق و با عصبانیت فشار دادم اون تو تا شکست..🧷
چشمم به قاب عکس فلزیِ روی میز کنار تختم افتاد..
عکس منو پدرم(سانزو) بود.. با عصبانیت برش داشتم..
عکسو از توش در اووردم و پارَش کردم!
شیشه قاب رو در اووردم و پرت کردم رو زمین
دیگه هیچی برام مهم نبود
قابِ فلزی رو گرفتم و با تمام وجودم داد زانو همزمان زدم توی پنجره…یک بار دوبار .. چندین بار و
بالاخره…
**پایان پارتِ چهارم**
- ۳.۹k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط