بادیگارد خانوادگی من پارت اول

«بادیگارد خانوادگی من» «پارت اول»

بیوگرافی ا.ت: سلام من ا.ت هستم و ۱۹ سالمه و دانشگاه میرم عاشق خوردنم و از درس خوندن بدم میاد تو دانشگاه همه منو شیطون کوچولو صدا میکنن چون همیشه در حال کرم ریختنم ، پدر من خیلی پولدارع و کلا خانواده ی پولداری هستیم ولی من دوست ندارم با بقیه دوستام فرق داشته باشم واسه همین صبح ها خودم میرم دانشگاه و خودمم برمی‌گردم تا بچه ها فک نکنن چون من تو یه خانواده ی پولدار به دنیا اومدم پس با اونا فرق دارم

ویو ا.ت

خوابیده بودم که صدای زنگ خوردن گوشیم شروع شد ساعت ۷ صبح بود ، پاشدم و صورتمو شستم روتین پوستیمو انجام دادم و لباس پوشیدم ، چون دانشگام دیر شده بود وقت نشد صبحونه بخورم تو راه ی چیز میخرم
رفتم بیرون کفشمو پوشیدم و به راه افتادم ، دانشگاه من به خونمون نزدیکه
تو راه بودم و ی دفعه ی سوپرمارکت دیدم رفتم داخل و ی شیر کاکائو و کیک خریدم حساب کردم و اومدم بیرون
همینطور که داشتم به سمت دانشگاه میرفتم خوراکی هامم خوردم
خب من جلوی در دانشگاه رسیدم پوست کیک و شیر کاکائو رو انداختم سطل اشغالی و به سمت در کلاسم دوییدم
در رو باز کردم و گفتم سلامممم (با صدای بلند)
بچه ها مشغول حرف زدن بودن که با صدای من اونا هم بهم سلام گفتم
رفتم کنار دوستم ( نونا) نشستم نونا بهترین دوستمه و از دوران دبستان باهاش دوستم همینطور که داشتم با نونا احوال پرسی میکردم صدای در اومد استاد اومد داخل و سلام کرد
استاد: سلام بچه ها روزتون بخیر امروز ما ی شاگرد جدید داریم
با گفتن این جمله کلاس شلوغ شد همه با هم حرف میزدن و میگفتن دانش آموز جدید!!؟، بنظرت کیه ؟
ی دفعه استاد با دست چندتا زد رو میز و گفت: ساکت باشید بچه ها الان میگم بیاد داخل
استاد گفت: پسرم بیا داخل، پسر اومد
استاد: این دانش آموز جدیدماست، خودتو معرفی کن..
پسر: سلام من کیم تهیونگ هستم، خوشبختم
استاد ی نگاهی به ما انداخت و گفت تهیونگ تو برو کنار ا.ت بشین اونجا ی جای خالیه
تهیونگ: باشه
من محو زیبایی تهیونگ شده بودم تهیونگ خیلی خوشگل ، خوشتیپ و خوش هیکل بود همونطور که داشتم بهش فکر میکردم
دیدم اومد سمتم
ته: استاد گفت بیام کنارت بشین
ا.ت : آه اره بشین
بهش نگاه کردم و گفتم من ا.ت هستم از آشنایی باهات خوشبختم ( دستمو دراز کردم به سمتش)
منم تهیونگ، همچنین 🫱🏻‍🫲🏻(با لحن سرد)
خب استاد شروع کرد به درس دادن
من تا نصف شب داشتم فیلم می‌دیدم واسه همین خیلی خوابم میومد همون‌طور که داشتم به حرفای استاد گوش میدادم یهو خوابم برد
نونا و تهیونگ داشتن حرفای استادو یادداشت می‌کردن
چند دقیقه گذشت ولی من هنوز خواب بودم ی دفعه نونا زد تو پشتم گفت : بلند شو بسته دیگه منم گفتم خوابم میاد ولی مجبور شدم بلند شم

ویو تهیونگ
عجب دختر خوابالویه( با ی خنده ی ریز)

زنگ خورد و بچه ها وسایلشونو جمع کردن و از استاد خداحافظی کردن و رفتن منو نونا هم داشتیم وسایلمونو جمع میکردیم
تهیونگ هم وسایلشو جمع کرد و رفت از استاد خداحافظی کرد و رفت
منو نونا هم پشت سرش رفتیم
منو نونا تا ی جایی هم مسیر بودیم و تا ی جایی رو با هم دیگه رفتیم
تو راه همش داشتم به تهیونگ فکر میکردم
ا.ت : چه پسر جذابی بود ولی خیلی سرد رفتار می‌کرد نونا: نکنه ازش خوشت اومده
ا.ت: نه بابا فقط چون تازه اومده درموردش کنجکاو شدم
نونا: اها باشه، آه هوا خیلی گرمه دلم ی چیز خنک میخواد
ا.ت : اره منم خیلی گرممه میخوای بریم بستنی بخریم؟
نونا: اره
ا.ت : همین نزدیکیا ی سوپر مارکت الان میرسیم
نونا: باش
بعد چند دقیقه رسیدم
ا.ت : چه طعمی میخوای ؟
نونا: توت فرنگی
ا.ت : باشه ، من وانیل می‌خوام
نونا: باشه بردار بریم
بستنی هارو برداشتیم و حساب کردیم اومدیم بیرون
نونا: آه جیگرم خنک شد داشتم میمردم
ا.ت: وای منم خیلی گرم بود واقعا
بستنیا رو خوردیم رسیدم جلوی در نونا
نونا: خدافظ شیطون کوچولو فردا میبینمت👋🏻👋🏻
ا.ت: منم همینطور بای بای 👋🏻
منم بعد از چند دقیقه رسیدم خونه
پدر و مادرم داشتن غذا میخوردن
پ و م ا.ت: عزیزم بیا غذا بخور
ا.ت : نه ممنون داشتم میومدم با نونا بستنی گرفتیم خوردیم
م ا.ت: باشه پس وقتی گشنت شد بیا غذا بخور
ا.ت: باشه مامان
رفتن بالا و لباس هامو درآوردم و ی لباس راحت پوشیدم بعدش صورتمو ی آبی زدم بعد مستقیم رفتم سمت تحت خواب خیلی خوابم میومد واسه همین رفتم خوابیدم........
دیدگاه ها (۰)

«بادیگارد خانوادگی من» «پارت دوم»وقتی از خواب بلند شدم دیدم ...

«بادیگارد خانوادگی من» « پارت سوم»راه افتادیم به سمت خونه رس...

«بادیگارد خانوادگی من» «پارت چهارم»گوشیم شروع کرد به زنگ زدن...

P⁴زمان همه چیز را تغییر می‌دهد ویو ا/تچند دقیقه بعد دوباره ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط