گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!
---------------
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
---------------
زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
---------------
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
---------------
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر 
---------------
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک 
---------------
وآنکه از گرگش خورد هردم شکست
گرچه انسان می نماید گرگ هست 
---------------
وآن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند 
---------------
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر 
---------------
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر 
---------------
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند 
---------------
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند 
---------------
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند 
---------------
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟...
-------------------------زنده یاد فریدون مشیری
دیدگاه ها (۱۱)

ههههههههههه حقیقت این است ههههههههههه

خوشگله هس

انگشتر خیلی قشنگ هست

عاشق شدن مثل دست زدن به آتیشه پس سعی کن تا زمانی که جرأتش را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط