آمدی جان را بگیری منتها جانم شدی تو

آمدی جان را بگیری منتها جانم شدی تو
کفر چشمت را که دیدم دین و ایمانم شدی تو

از دعای مادرم بود آمدی در سرنوشتم ...
من کویری بودم عمری تا که بارانم شدی تو

سالها در انزوایم کرده بودم خو به غربت...
در هجوم بی کسی ها ساده مهمانم شدی تو

بستگی دارد به چشمت تازگی ها حال و روزم‌...
با همان چشمانِ غمگین، درد و درمانم شدی تو

گشته مضمونِ غزل ها خنده های دلفریبت
بین مصرع های شعرم راز پنهانم شدی تو

نیست شیرین تر برایم از عذابِ دل سپردن
خواستی جان را بگیری منتها جانم شدی تو
دیدگاه ها (۲)

دلم برای چشم‌هایش ‌لک زده بود، دیگر طاقت دوری‌اش‌ را نداشتم....

نه که از بوسه ی معشوق بترسم هرگز!از گناهی که پشیمان نکند می‌...

مرا ببوس بگذار پاییز سردرگم شود که عشق از او آغاز شد؟ یا ا...

برگ پاییزی ام و خسته دل از باد خزان،باغبان نیز نیامد پی دلدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط