پارت ۱۳
پارت ۱۳
#عمارت_بونتن_با_حضور_دو_سانو_ی_اعظم
●●●●●●●●●■■■■○■■■■●●●●●●●●●
میکا: چون بزرگ شدیم.
میساکی: متأسفانه.
سوناکو: 😐
ذهن سوناکو :واقعا باید بحثو عوض کنم_
سوناکو : اصلا بیایید وسایل سفر رو جمع کنیم
میکا : برو جمع کن
سوناکو : مامان¿¡
میکا : چته ؟
*میساکی در حال خندیدن*
میکا : تو ساکت باش
میساکی : باشه 🗿💔
سوناکو : برم به بابا لیست خوراکی بدم ؟
میکا : خجالت بکش ۱۴ سالت شده
میساکی : بزار بخره خب...
میکا : این دفعه کمتر از سری پیش_ بزرگ شدی باید آدم بشی_
میساکی : خب مگه چی میشه زیاد بخره ؟
سوناکو : مامان عمه راست میگه
میکا: عمه ؟
* سوناکو به میساکی و میساکی به خودش اشاره کرد *
میکا : الان عمت بگه خودتو از بالا پرت کن پایین میکنی ؟
سوناکو : آر_
میکا : پس برو پرت کن
سوناکو : هنوز عمه دستور نداده 😐
*ذهنمیساکی: ایزانا داداش آدم دیگه ای نبود اینو گرفتی ؟*
(نویسنده:میساکیسگگگگگ)
میکا: 😐💔
میکا: گمشو برو لیست خوراکی بده بابات بخره 😐
سوناکو : هورا 😃🎀
*بعد از چند دقیقه میساکی و میکا تنها شدن*
میساکی: ...
میکا: ...
میساکی: خب...
میکا : خب ؟
میساکی کاملا جدی : چی شد که تصمیم گرفتی با ایزانا ازدواج کنی ؟
میکا با جدیت تمام : خیلی برات مهمه ؟
میساکی : بله
میکا: چرا؟
میساکی: چون ایزانا برادرمه
میکا: هه
میساکی: ؟
میکا: این همه سال برادرت نبود ، الآن شد برادرت ؟
میساکی : اصلا بامزه نیستی ...
سانزو از طبقه ی پایین با داد : منو صدا کردید ؟
میکا و میساکی همزمان: نهههه !!
سانزو : چه همزمان 😃
میکا و میساکی: خفه شووو
سانزو: چشم_
(دوباره میکا و میساکی رو به روی هم قرار گرفتن)
(بعد از یکم بحث)
*اتاق ایزانا و مایکی : *
مایکی : واقعا چرا این همه سال از خواهرم هیچی نگفتی ؟
ایزانا : فکرشو نمیکردم یه روزی برگرده
مایکی : اِما اونو میشناسه ؟
ایزانا: نه...
*سوناکو در رو باز کرد*
*سوناکو یه لیست از خوراکی هاش به مایکی داد*
سوناکو : بابا برو واسم خوراکی بخر
مایکی : چشم گلم :)
ایزانا : سوناکو... بالا مامان و عمه چی میگفتن
سوناکو : همو نگاه میکردن من حرف میزدم😐
ایزانا: عالی 🗿
مایکی : چرا ؟
ایزانا : فک کنم از هم دیگه خوششون نیاد...
سوناکو : حدودا اره...
ایزانا : چیکار کنیم حالا 😐 ؟
سوناکو: قبل از اینکه دعواشون بشه برید پیششون
ایزانا : بریم چیکار کنیم ؟
مایکی : بگیم من میخوام با خواهرم آشنا بشم_
ایزانا : برای اولین بار یه ايده ی خوب دادی
مایکی : نزار جلو بچه دهنمو باز کنم
سوناکو : ممنونم
مایکی: ؟
سوناکو : من بچم ؟
ایزانا : 🤣
*طبقه ی پایین :*
سانزو: این زنه چه وحشیه...
ران : حرف دهنتو بفهم !
ریندو : داداش عاشقش شدی ؟
ران : نه
ریندو : فعک نکنممممممم
ران : سیک کن
سانزو : واقعا ازش خوشم نمیاد
کوکو : میکا هم خوشش نمیاد
سانزو : اصلا از کجا معلوم واقعا خواهر ایزانا باشه ؟
کوکو و ریندو : دقیقاااا
ران با عصبانیت: معلومه که خواهرشه
ریندو : حالا تو چرا غیرتی میشی این وسط ؟
ران : چون خواهر اربابه و هر چی بگه همونه
کوکو: مثل اینکه یادت رفت میکا هم زنِ اربابه ...
ریندو : سوناکو هم دخترشه... به حرف اونم خیلی گوش میدن
سانزو : ولی حرف اول رو همیشه میکا میزنه
کوکو: دقیقاا
ریندو : میکا ، بانوی عمارت 𖧧
سانزو: حتی ایزانا و مایکی هم رو حرف میکا حرف نمیزنن...
ریندو : دوباره تکرار میکنم : میکا ، بانوی عمارت
ران : ریندو خفه شو دیگه ، معلومه که میساکی از میکا باهوش تره
کوکو با عصبانیت: تو از میساکی خوشت میاد ؟ احمقی ؟ میدونی اگه ایزانا بفهمه جنازت رو هم سالم نمیزاره ؟
ران : بس کن
*کوکو و ران شروع به دعوا کردن*
ریندو خیلی ریلکس : آنیکی خفه شو ، حق با کوکو عه
سانزو: خفه شدن به نفع هر پنج تامونه !
ران : ما که چهار تاییم
ریندو : کاکوچو هویجه 🥕 ؟
ران : ...
کاکوچو : حق با کوکو عه و ران داره زیاد روی میکنه
ریندو : دیدی ؟
ران : ولی میساکی_
کاکوچو : ولی میساکیو درد !
ران : ...
کوکو: اینجا جای عشق و عاشقی نیست...خفه باش...
*اتاق میکا :*
*مایکی و ایزانا و میساکی مشغول اشنایی بودن و میکا و سوناکو وسایل رو چک میکردن*
مایکی : باید یه اتاق برات آماده کنیم
ایزانا : آره
میساکی: ممنون میشم...
سوناکو : ولی ساعت ۱۰ شبه ، باید زود بخوابیم . وقت نداریم...
مایکی: چطوره میکا و میساکی امشب با هم توی یه اتاق باشن ؟
میکا : 😐💔
میساکی : 😐💔
سوناکو : خوبه...
میکا : کسی از تو نظر پرسید ؟
سوناکو : آره
میساکی: کی؟
سوناکو : باباییم 😇
مایکی: راستی میساکی میخوای الان با هم دیگه بریم چند تا لباس بخری واسه سفر ؟ اینایی که آوردی خیلی کمن...
میساکی : نه 🙂
مایکی : چرا ؟
میساکی : همینا کافی ان ...
مایکی : نه... بیا باهم بریم ، بهتره تو راه بیشتر با هم آشنا بشیم
●●●●●●●●●■■■■○■■■■●●●●●●●●●
فعلا پایان_
#عمارت_بونتن_با_حضور_دو_سانو_ی_اعظم
●●●●●●●●●■■■■○■■■■●●●●●●●●●
میکا: چون بزرگ شدیم.
میساکی: متأسفانه.
سوناکو: 😐
ذهن سوناکو :واقعا باید بحثو عوض کنم_
سوناکو : اصلا بیایید وسایل سفر رو جمع کنیم
میکا : برو جمع کن
سوناکو : مامان¿¡
میکا : چته ؟
*میساکی در حال خندیدن*
میکا : تو ساکت باش
میساکی : باشه 🗿💔
سوناکو : برم به بابا لیست خوراکی بدم ؟
میکا : خجالت بکش ۱۴ سالت شده
میساکی : بزار بخره خب...
میکا : این دفعه کمتر از سری پیش_ بزرگ شدی باید آدم بشی_
میساکی : خب مگه چی میشه زیاد بخره ؟
سوناکو : مامان عمه راست میگه
میکا: عمه ؟
* سوناکو به میساکی و میساکی به خودش اشاره کرد *
میکا : الان عمت بگه خودتو از بالا پرت کن پایین میکنی ؟
سوناکو : آر_
میکا : پس برو پرت کن
سوناکو : هنوز عمه دستور نداده 😐
*ذهنمیساکی: ایزانا داداش آدم دیگه ای نبود اینو گرفتی ؟*
(نویسنده:میساکیسگگگگگ)
میکا: 😐💔
میکا: گمشو برو لیست خوراکی بده بابات بخره 😐
سوناکو : هورا 😃🎀
*بعد از چند دقیقه میساکی و میکا تنها شدن*
میساکی: ...
میکا: ...
میساکی: خب...
میکا : خب ؟
میساکی کاملا جدی : چی شد که تصمیم گرفتی با ایزانا ازدواج کنی ؟
میکا با جدیت تمام : خیلی برات مهمه ؟
میساکی : بله
میکا: چرا؟
میساکی: چون ایزانا برادرمه
میکا: هه
میساکی: ؟
میکا: این همه سال برادرت نبود ، الآن شد برادرت ؟
میساکی : اصلا بامزه نیستی ...
سانزو از طبقه ی پایین با داد : منو صدا کردید ؟
میکا و میساکی همزمان: نهههه !!
سانزو : چه همزمان 😃
میکا و میساکی: خفه شووو
سانزو: چشم_
(دوباره میکا و میساکی رو به روی هم قرار گرفتن)
(بعد از یکم بحث)
*اتاق ایزانا و مایکی : *
مایکی : واقعا چرا این همه سال از خواهرم هیچی نگفتی ؟
ایزانا : فکرشو نمیکردم یه روزی برگرده
مایکی : اِما اونو میشناسه ؟
ایزانا: نه...
*سوناکو در رو باز کرد*
*سوناکو یه لیست از خوراکی هاش به مایکی داد*
سوناکو : بابا برو واسم خوراکی بخر
مایکی : چشم گلم :)
ایزانا : سوناکو... بالا مامان و عمه چی میگفتن
سوناکو : همو نگاه میکردن من حرف میزدم😐
ایزانا: عالی 🗿
مایکی : چرا ؟
ایزانا : فک کنم از هم دیگه خوششون نیاد...
سوناکو : حدودا اره...
ایزانا : چیکار کنیم حالا 😐 ؟
سوناکو: قبل از اینکه دعواشون بشه برید پیششون
ایزانا : بریم چیکار کنیم ؟
مایکی : بگیم من میخوام با خواهرم آشنا بشم_
ایزانا : برای اولین بار یه ايده ی خوب دادی
مایکی : نزار جلو بچه دهنمو باز کنم
سوناکو : ممنونم
مایکی: ؟
سوناکو : من بچم ؟
ایزانا : 🤣
*طبقه ی پایین :*
سانزو: این زنه چه وحشیه...
ران : حرف دهنتو بفهم !
ریندو : داداش عاشقش شدی ؟
ران : نه
ریندو : فعک نکنممممممم
ران : سیک کن
سانزو : واقعا ازش خوشم نمیاد
کوکو : میکا هم خوشش نمیاد
سانزو : اصلا از کجا معلوم واقعا خواهر ایزانا باشه ؟
کوکو و ریندو : دقیقاااا
ران با عصبانیت: معلومه که خواهرشه
ریندو : حالا تو چرا غیرتی میشی این وسط ؟
ران : چون خواهر اربابه و هر چی بگه همونه
کوکو: مثل اینکه یادت رفت میکا هم زنِ اربابه ...
ریندو : سوناکو هم دخترشه... به حرف اونم خیلی گوش میدن
سانزو : ولی حرف اول رو همیشه میکا میزنه
کوکو: دقیقاا
ریندو : میکا ، بانوی عمارت 𖧧
سانزو: حتی ایزانا و مایکی هم رو حرف میکا حرف نمیزنن...
ریندو : دوباره تکرار میکنم : میکا ، بانوی عمارت
ران : ریندو خفه شو دیگه ، معلومه که میساکی از میکا باهوش تره
کوکو با عصبانیت: تو از میساکی خوشت میاد ؟ احمقی ؟ میدونی اگه ایزانا بفهمه جنازت رو هم سالم نمیزاره ؟
ران : بس کن
*کوکو و ران شروع به دعوا کردن*
ریندو خیلی ریلکس : آنیکی خفه شو ، حق با کوکو عه
سانزو: خفه شدن به نفع هر پنج تامونه !
ران : ما که چهار تاییم
ریندو : کاکوچو هویجه 🥕 ؟
ران : ...
کاکوچو : حق با کوکو عه و ران داره زیاد روی میکنه
ریندو : دیدی ؟
ران : ولی میساکی_
کاکوچو : ولی میساکیو درد !
ران : ...
کوکو: اینجا جای عشق و عاشقی نیست...خفه باش...
*اتاق میکا :*
*مایکی و ایزانا و میساکی مشغول اشنایی بودن و میکا و سوناکو وسایل رو چک میکردن*
مایکی : باید یه اتاق برات آماده کنیم
ایزانا : آره
میساکی: ممنون میشم...
سوناکو : ولی ساعت ۱۰ شبه ، باید زود بخوابیم . وقت نداریم...
مایکی: چطوره میکا و میساکی امشب با هم توی یه اتاق باشن ؟
میکا : 😐💔
میساکی : 😐💔
سوناکو : خوبه...
میکا : کسی از تو نظر پرسید ؟
سوناکو : آره
میساکی: کی؟
سوناکو : باباییم 😇
مایکی: راستی میساکی میخوای الان با هم دیگه بریم چند تا لباس بخری واسه سفر ؟ اینایی که آوردی خیلی کمن...
میساکی : نه 🙂
مایکی : چرا ؟
میساکی : همینا کافی ان ...
مایکی : نه... بیا باهم بریم ، بهتره تو راه بیشتر با هم آشنا بشیم
●●●●●●●●●■■■■○■■■■●●●●●●●●●
فعلا پایان_
- ۵۲۰
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط