✦ اولین گناه ✦
✦ اولین گناه ✦
فصل سیویکم: دیوار
---
بعد از آن بوسه.
در باغ. در مه. لبهایش. روی لبهایم.
و بعد... رفت.
دستش را کشید. از دستم. به سمتِ عمارت. به سمتِ مهمانی. به سمتِ آن مرد.
من ماندم.
با لبهای سوزان. با قلبی خونین. با مشتی گرهخورده.
و حسودی.
لعنتی. حسودی.
به آن مرد نگاه کردم. از دور. در سالن. کنار او. با آن لبخند. با آن دست روی شانهاش.
میخواهم بکشمش.
باید بکشمش.
اما... چیزی در نگاهش بود. در نگاهِ آن مرد به کاساندرا.
نه عشق. نه هوس.
چیزِ دیگر.
مثل کسی که نقش بازی **میکند.
لعنتی. یک جای کار میلنگد.
---
شب.
راهروی عمارت. شمع. سنگ. سایه.
او میرفت. به سمتِ اتاقش. تنها. بدون آن مرد.
من از پشت آمدم. آرام. مثل سایه. مثل مرگ.
دستش به دستگیره رسید.
و من... دستم به بازویش.
چرخاندمش. محکم.
پشتش به دیوار.
خودم جلویش. نزدیک. آنقدر نزدیک که نفسش روی لبم.
او نفسش بند آمد.
— جونگکوک...
— چی شده؟
سکوت.
— چی شده که اینقدر عوض شدی؟
— من...
— آن مرد کیست؟
— نامزدِ من.
— دروغ.
سکوت.
چشمانش گرد شد.
— چی؟
— دروغ گفتی. — دستم روی دیوار. کنار سرش. قفلش کردم. — از نگاهش میفهمم. از نگاهِ تو میفهمم. چیزی را پنهان میکنی.
— جونگکوک...
— بگو.
— نمیتوانم.
— بگو! — صدایم بلند شد. در راهرو پیچید.
او لرزید. چشمانش مرطوب شد.
— میترسم.
— از چی؟
— از تو.
سکوت.
درد.
— از من؟
— آره. — اشک. ریخت. — چون تو همان مردی هستی که من... که من...
— که چی؟
— که دوستش دارم.
سکوت.
قلبم. ایستاد.
نفسش. روی لبم. گرم.
— و میترسم که دوباره بروی. مثل آن شب. مثل همه. و من... من نمیتوانم دوباره بمیرم.
سکوت.
اشکش. روی گونهاش. روی دستم.
— نمیروم.
— دروغ میگویی.
— نه. — پیشانیام روی پیشانیاش. — نه. این بار نه.
— چطور میدانم؟
— چون تو نفرینم کردی. — لبخند تلخ. — و من هنوز اینجام. با دستِ خالی. با انتقامی که نگرفتم. با دِهگویی که زنده ماند. و هنوز اینجام. برای تو.
سکوت.
او نگاهم کرد. طولانی. لرزان.
و بعد... آرام.
— آن مرد... نامزد نیست. دوستِ ایزولده است. من گفتم نامزد است تا تو بروی. تا من... تا من دوباره درد نکشم.
سکوت.
دستم از دیوار کشید. روی گونهاش.
— احمق.
— میدانم.
— نفرینم کردی. انتقامم را گرفتی. با آن پاتیل. با آن خون. با آن مو.
— میدانم.
— و حالا میگویی دوستت دارم؟
— میدانم که دیوانه است.
— دیوانهام. — لبخند زدم. — مثل تو.
سکوت.
نفس.
نزدیکی.
— میخواهی نفرین را بشکنم؟
— میتوانی؟
— نمیدانم. — پیشانیاش روی پیشانیام. — اما میخواهم امتحان کنم.
— چطور؟
— نمیدانم. — دستم روی گردنش. — شاید... شاید با چیزی که آن شب در پاتیل ریختم. شاید با خون. شاید با مو. شاید...
— شاید با چی؟
نگاهش کردم. طولانی.
— شاید با بوسه.
سکوت.
نفس.
لرزش.
و بعد... بوسیدمش.
این بار او هم بوسید.
گرم. عمیق. تشنه.
در راهرو. در تاریکی. پشتِ دیوار.
لعنت به نفرین. لعنت به دِهگو. لعنت به همه.
فقط او. فقط من. فقط اینجا. فقط الان.
---
پایان فصل سیویکم.
---
فصل سیودوم: «...» — بهزودی.
«او در راهرو بود. تنها. و من... من او را به دیوار قفل کردم. و پرسیدم. و او گفت. و من... من بوسیدمش. و او بوسید. و در آن شب... در آن راهرو... فهمیدم که نفرین نمیتواند عشق را بکشد. اما میتواند عشق را دیوانه کند. و من... من دیوانهام. برای او.»
— جیون جونگکوک
فصل سیویکم: دیوار
---
بعد از آن بوسه.
در باغ. در مه. لبهایش. روی لبهایم.
و بعد... رفت.
دستش را کشید. از دستم. به سمتِ عمارت. به سمتِ مهمانی. به سمتِ آن مرد.
من ماندم.
با لبهای سوزان. با قلبی خونین. با مشتی گرهخورده.
و حسودی.
لعنتی. حسودی.
به آن مرد نگاه کردم. از دور. در سالن. کنار او. با آن لبخند. با آن دست روی شانهاش.
میخواهم بکشمش.
باید بکشمش.
اما... چیزی در نگاهش بود. در نگاهِ آن مرد به کاساندرا.
نه عشق. نه هوس.
چیزِ دیگر.
مثل کسی که نقش بازی **میکند.
لعنتی. یک جای کار میلنگد.
---
شب.
راهروی عمارت. شمع. سنگ. سایه.
او میرفت. به سمتِ اتاقش. تنها. بدون آن مرد.
من از پشت آمدم. آرام. مثل سایه. مثل مرگ.
دستش به دستگیره رسید.
و من... دستم به بازویش.
چرخاندمش. محکم.
پشتش به دیوار.
خودم جلویش. نزدیک. آنقدر نزدیک که نفسش روی لبم.
او نفسش بند آمد.
— جونگکوک...
— چی شده؟
سکوت.
— چی شده که اینقدر عوض شدی؟
— من...
— آن مرد کیست؟
— نامزدِ من.
— دروغ.
سکوت.
چشمانش گرد شد.
— چی؟
— دروغ گفتی. — دستم روی دیوار. کنار سرش. قفلش کردم. — از نگاهش میفهمم. از نگاهِ تو میفهمم. چیزی را پنهان میکنی.
— جونگکوک...
— بگو.
— نمیتوانم.
— بگو! — صدایم بلند شد. در راهرو پیچید.
او لرزید. چشمانش مرطوب شد.
— میترسم.
— از چی؟
— از تو.
سکوت.
درد.
— از من؟
— آره. — اشک. ریخت. — چون تو همان مردی هستی که من... که من...
— که چی؟
— که دوستش دارم.
سکوت.
قلبم. ایستاد.
نفسش. روی لبم. گرم.
— و میترسم که دوباره بروی. مثل آن شب. مثل همه. و من... من نمیتوانم دوباره بمیرم.
سکوت.
اشکش. روی گونهاش. روی دستم.
— نمیروم.
— دروغ میگویی.
— نه. — پیشانیام روی پیشانیاش. — نه. این بار نه.
— چطور میدانم؟
— چون تو نفرینم کردی. — لبخند تلخ. — و من هنوز اینجام. با دستِ خالی. با انتقامی که نگرفتم. با دِهگویی که زنده ماند. و هنوز اینجام. برای تو.
سکوت.
او نگاهم کرد. طولانی. لرزان.
و بعد... آرام.
— آن مرد... نامزد نیست. دوستِ ایزولده است. من گفتم نامزد است تا تو بروی. تا من... تا من دوباره درد نکشم.
سکوت.
دستم از دیوار کشید. روی گونهاش.
— احمق.
— میدانم.
— نفرینم کردی. انتقامم را گرفتی. با آن پاتیل. با آن خون. با آن مو.
— میدانم.
— و حالا میگویی دوستت دارم؟
— میدانم که دیوانه است.
— دیوانهام. — لبخند زدم. — مثل تو.
سکوت.
نفس.
نزدیکی.
— میخواهی نفرین را بشکنم؟
— میتوانی؟
— نمیدانم. — پیشانیاش روی پیشانیام. — اما میخواهم امتحان کنم.
— چطور؟
— نمیدانم. — دستم روی گردنش. — شاید... شاید با چیزی که آن شب در پاتیل ریختم. شاید با خون. شاید با مو. شاید...
— شاید با چی؟
نگاهش کردم. طولانی.
— شاید با بوسه.
سکوت.
نفس.
لرزش.
و بعد... بوسیدمش.
این بار او هم بوسید.
گرم. عمیق. تشنه.
در راهرو. در تاریکی. پشتِ دیوار.
لعنت به نفرین. لعنت به دِهگو. لعنت به همه.
فقط او. فقط من. فقط اینجا. فقط الان.
---
پایان فصل سیویکم.
---
فصل سیودوم: «...» — بهزودی.
«او در راهرو بود. تنها. و من... من او را به دیوار قفل کردم. و پرسیدم. و او گفت. و من... من بوسیدمش. و او بوسید. و در آن شب... در آن راهرو... فهمیدم که نفرین نمیتواند عشق را بکشد. اما میتواند عشق را دیوانه کند. و من... من دیوانهام. برای او.»
— جیون جونگکوک
- ۱.۸k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط