ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.49
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
صدای داد نگهبان از پایین هنوز تو راهرو میپیچید. نامفهوم بود، ولی اضطراری. ا.ت همون لحظه پاش رو از آستانهی در گذاشته بود بیرون. دستم هنوز دراز بود سمتش.
من سریع گفتم:
- ا.ت. کامل بیا. الان.
ا.ت یه لحظه به پلهها نگاه کرد، بعد به من. با صدای لرزون گفت:
+ اون صدا... چی بود؟
- نمیدونم. اول تو بیا این طرف.
ا.ت بالاخره کامل از در اومد بیرون. در پشت سرش نیمهباز موند. من سریع دستم رو گذاشتم پشت شونهش و آروم هلش دادم سمت دیوار، جایی که از زاویهی پنجرهی اتاقش دور باشه. خودش نلرزید، ولی نفسهاش تند بود.
نگهبان دوم که پیش ما بود، سریع رفت سمت نرده و پایین رو نگاه کرد. بعد برگشت و با صدای پایین گفت که یکی از نگهبانها کنار دیوار پشتی چیزی دیده. دارن میرن چک کنن.
من به ا.ت نگاه کردم. گوشی هنوز تو دستش بود. صفحه خاموش شده بود. آروم پرسیدم:
- پیام جدید اومد؟
ا.ت سرم رو تکون داد.
+ نه... هنوز همون "اشتباه کردی" هست.
من سر تکون دادم. بعد به نگهبان اشاره کردم که بره پایین و گزارش دقیقتر بیاره. وقتی تنها شدیم تو راهرو، به ا.ت نزدیکتر شدم و با صدای خیلی آروم گفتم:
- از این به بعد تنها تو اتاقت نمون. فعلاً اینجا بمون، کنار من.
ا.ت به من نگاه کرد. چشماش هنوز پر از ترس بود. با صدای گرفته گفت:
+ اگه بهخاطر من اتفاقی برای کسی بیفته...
- نگو. فعلاً فقط اینجا بمون.
از پایین دوباره صدا اومد. این بار واضحتر. یکی از نگهبانها داشت اسم من رو صدا میکرد. اضطراری.
من به ا.ت نگاه کردم. بعد به در باز اتاقش. بعد به پلهها.
و حس کردم که امشب تازه داشت وارد فاز اصلیش میشد.............
ادامه دارد..............
برای پارت بعدی
۳۵ لایک
۳۰ کامنت
۷ بازنشر
پارت های جدید
لایو بالای ۳۰
کامنت بالای ۳
Forbidden Weakness
p.49
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
صدای داد نگهبان از پایین هنوز تو راهرو میپیچید. نامفهوم بود، ولی اضطراری. ا.ت همون لحظه پاش رو از آستانهی در گذاشته بود بیرون. دستم هنوز دراز بود سمتش.
من سریع گفتم:
- ا.ت. کامل بیا. الان.
ا.ت یه لحظه به پلهها نگاه کرد، بعد به من. با صدای لرزون گفت:
+ اون صدا... چی بود؟
- نمیدونم. اول تو بیا این طرف.
ا.ت بالاخره کامل از در اومد بیرون. در پشت سرش نیمهباز موند. من سریع دستم رو گذاشتم پشت شونهش و آروم هلش دادم سمت دیوار، جایی که از زاویهی پنجرهی اتاقش دور باشه. خودش نلرزید، ولی نفسهاش تند بود.
نگهبان دوم که پیش ما بود، سریع رفت سمت نرده و پایین رو نگاه کرد. بعد برگشت و با صدای پایین گفت که یکی از نگهبانها کنار دیوار پشتی چیزی دیده. دارن میرن چک کنن.
من به ا.ت نگاه کردم. گوشی هنوز تو دستش بود. صفحه خاموش شده بود. آروم پرسیدم:
- پیام جدید اومد؟
ا.ت سرم رو تکون داد.
+ نه... هنوز همون "اشتباه کردی" هست.
من سر تکون دادم. بعد به نگهبان اشاره کردم که بره پایین و گزارش دقیقتر بیاره. وقتی تنها شدیم تو راهرو، به ا.ت نزدیکتر شدم و با صدای خیلی آروم گفتم:
- از این به بعد تنها تو اتاقت نمون. فعلاً اینجا بمون، کنار من.
ا.ت به من نگاه کرد. چشماش هنوز پر از ترس بود. با صدای گرفته گفت:
+ اگه بهخاطر من اتفاقی برای کسی بیفته...
- نگو. فعلاً فقط اینجا بمون.
از پایین دوباره صدا اومد. این بار واضحتر. یکی از نگهبانها داشت اسم من رو صدا میکرد. اضطراری.
من به ا.ت نگاه کردم. بعد به در باز اتاقش. بعد به پلهها.
و حس کردم که امشب تازه داشت وارد فاز اصلیش میشد.............
ادامه دارد..............
برای پارت بعدی
۳۵ لایک
۳۰ کامنت
۷ بازنشر
پارت های جدید
لایو بالای ۳۰
کامنت بالای ۳
- ۱.۹k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط