داستان لیلی ومجنون نظامی گنجوی

داستان لیلی ومجنون نظامی گنجوی
قسمت سوم↓
از سوی دیگر ابن‌سلام (خواستگار لیلی) آن‌قدر اصرار می‌کند و هدیه می‌فرستد تا ناچار پدر لیلی به ازدواج او رضایت می‌دهد . پس از جشن عروسی وقتی ابن‌سلام عروس را به خانه می‌برد ، هنگامی که می‌خواهد به او نزدیک شود ؛ لیلی سیلی محکمی می‌زند وبه خداوند قسم می‌خورد که : « اگر مرا هم بکشی نمی‌توانی به وصال من برسی .» ؛ شوهرش هم به اجبار از این کار چشم می‌پوشد و تنها به دیدار و سلامی از او راضی می‌شود .
در همین ایام مرد شترسواری مجنون را در زیر درختی مشغول یاد و نام لیلی می‌بیند ؛ فریاد برمی‌آورد که : « ای بی‌خبر! چرا بیهوده خود را عذاب می‌دهی ؛ آن‌که تو را این‌چنین از عشقش بی‌تاب کرده‌است ؛ اکنون در آغوش شوهرش به بوس و کنار مشغول و از یاد تو غافل است . این بی‌قراری را رها کن که زنان شایسته‌ی عهد و پیمان نیستند» . مجنون چون این سخن گزاف را می‌شنود ؛ فریادی جگرسوز برمی‌آورد و بی‌هوش به خاک می‌غلطد . مرد پشیمان می‌شود ؛ از شتر پیاده می‌گردد و از مجنون دل‌جویی می‌کند که: « من سخن به درستی نگفتم ، لیلی اگر چه بر خلاف میلش شوهر کرده‌است ؛ اما به عهد و پیمان پایبند است و جز نام تو را بر زبان نمی‌آورد .» ولی مجنون دل‌خسته و نالان به راه می‌افتد و در خیال و ذهن خود با لیلی گفتگو می‌کند و لب به شکایت می‌گشاید که : « کجا رفت آن با هم نشستن‌ها و عهد بستن در عشق ؛ کجا رفت آن ادعای دوستی و تا پای جان به یاد هم بودن ؛ تو نخست با پذیرفتن عشقم سربلندم کردی ولی اکنون با این پیمان‌شکنی خوارم نمودی ؛ اما چه‌کنم که خوبرویی و این بی‌وفائیت را هم تحمل می‌کنم .» پدر مجنون باز به دیدار فرزندش می‌رود و او را پند می‌دهد اما سودی ندارد و مدتی بعد با غصه و درد می‌میرد . اما مجنون پس از شبی سوگواری بر مزار پدر ، به صحرا بازمی‌گردد و با جانوران همنشین می‌شود . روزی سواری نامه‌ای از لیلی برای مجنون می‌آورد که در آن از وفاداریش به او خبر می‌دهد . این نامه مرهمی بر دل مجروح اوست و مجنون با نامه‌ای لبریز از عشق به آن پاسخ می‌دهد .
چندی بعد مادر مجنون نیز در می‌گذرد و غم مجنون را صد چندان می‌کند . روزی لیلی دور از چشم شوهرش ، توسط پیرمردی برای مجنون پیغام می‌فرستد که مشتاق است او را در نخلستانی ببیند . در هنگام ملاقات ، لیلی برای حفظ حرمت آبروی خود ، از 10 گام فاصله ، به مجنون نزدیک‌تر نمی‌شود و به پیرمرد می‌گوید : « از مجنون بخواه آن غزل‌هایی را که در وصف عشق من می‌خواند و ورد زبان مردمان است ؛ چند بیتی برایم بخواند » . مجنون که مدهوش شده است پس از هشیاری ، چند بیتی در وصف عشق خود و دلربائی لیلی می‌خواند و آرزو می‌کند شبی مهتابی در کنار هم باشند و راز دل بگویند .
دیدگاه ها (۴)

داستان را کامل بخونید بازنگید عمو لیلی زن بود یامرد!!داستان ...

یه پاییز زرد و زمستون سرد ویه زندون تنگ و یه زخم قشنگ وغم جم...

داستان لیلی ومجنوننظامی گنجویقسمت دوم↓پدر و خویشاوندان مجنون...

داستان لیلی و مجنون نظامی گنجوی قسمت اول ↓یکی از بزرگان عر...

کتاب عهدرفاقت مجموعه ۲۰۰۰آیه وادعیه وزیارات به سبک جد

کتاب عهدرفاقت مجموعه ۲۰۰۰آیه وادعیه وزیارات به سبک جد

پارت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط