๑˙❥˙๑بوسه دردناک ๑˙❥˙๑
๑˙❥˙๑بوسه دردناک ๑˙❥˙๑
پارت ۷
الکس نگاه با عشوه کنجکاوی سمته در دوخت بلافاصله جسم دوست پسرش را با آن کت شلوار مردانه چرمی رنگ مواجه شد برای لحظه ای آن مکان برایش بهشت شد و تنها آن جسم دوست پسرش در ذهنش تکرار میشد واقعا روز به روز خوشتیپ شده بود لبخند غمگینی زد و بلاخره دل کند و دیدش را ازش گرفت
هیجو: هی الکس خوبی .؟
دخترک به آرامی بغضش را قورت داد و به جواب دوستش مشغول شد
الکس : .. خوبم .. میشه بریم زود باش
هیجو : باشه بریم
هر دو از روی صندلی هایشان بلند شدن الکس سمته تهیونگ نگاه کرد ته دلش تنها دریا موج میزد آن هم از خون درون خودش باز هم بغضی که گلوشرا گرفته بود او را مجبور به استرس و فرار میکرد
هیجو: بریم
هر دو قدم های بر روی زمین برداشت تا آن مکان را ترک کنند الکس حتی نمیتوانست در مکانی که تهیونگ قرار داشت باشه چه برسه به زندگی کردن باهاش..
هیجو سمته الکس چرخید و همچنان گفت
هیجو: الکس بزار ماشینو بیارم
الکس سری تکون داد و چشم به آن منظره سبز رنگ دوخت باد آرامی میوزید تا حدی که آن موهای پایین ارنج هایش را به رقصیدن دعوت کنند
هیجو روی صندلی راننده نشست و روبه الکس کرد
هیجو؛ سوار شو
الکس : باشه
ناگهانی مغزش به کار افتاد و به یادش آمد که گوشیش را روی همان میز جا گذاشته و با جدیت گفت
الکس: اوف گوشیم تو رستوران جا مونده صبر کن برم بیارم
هیجو سری تکون داد دخترک با قدم های کمی تند وارد رستوران شد و قدم های به سمته همان میز اش برداشت به محض رسیدن به میز گوشی مشکی رنگ خودش را دید کمی از اینکه پیداش کرده بود خوشحال شد و رو پاشنه پاش چرخید قدمی برداشت و درست پیشانی اش خورد به فرد جلو ای زود سمته فرد چشم دوخت
تهیونگ : داشتی کجا فرار میکردی ..
الکس زود آب دهنش را به سختی قورت داد
پارت ۷
الکس نگاه با عشوه کنجکاوی سمته در دوخت بلافاصله جسم دوست پسرش را با آن کت شلوار مردانه چرمی رنگ مواجه شد برای لحظه ای آن مکان برایش بهشت شد و تنها آن جسم دوست پسرش در ذهنش تکرار میشد واقعا روز به روز خوشتیپ شده بود لبخند غمگینی زد و بلاخره دل کند و دیدش را ازش گرفت
هیجو: هی الکس خوبی .؟
دخترک به آرامی بغضش را قورت داد و به جواب دوستش مشغول شد
الکس : .. خوبم .. میشه بریم زود باش
هیجو : باشه بریم
هر دو از روی صندلی هایشان بلند شدن الکس سمته تهیونگ نگاه کرد ته دلش تنها دریا موج میزد آن هم از خون درون خودش باز هم بغضی که گلوشرا گرفته بود او را مجبور به استرس و فرار میکرد
هیجو: بریم
هر دو قدم های بر روی زمین برداشت تا آن مکان را ترک کنند الکس حتی نمیتوانست در مکانی که تهیونگ قرار داشت باشه چه برسه به زندگی کردن باهاش..
هیجو سمته الکس چرخید و همچنان گفت
هیجو: الکس بزار ماشینو بیارم
الکس سری تکون داد و چشم به آن منظره سبز رنگ دوخت باد آرامی میوزید تا حدی که آن موهای پایین ارنج هایش را به رقصیدن دعوت کنند
هیجو روی صندلی راننده نشست و روبه الکس کرد
هیجو؛ سوار شو
الکس : باشه
ناگهانی مغزش به کار افتاد و به یادش آمد که گوشیش را روی همان میز جا گذاشته و با جدیت گفت
الکس: اوف گوشیم تو رستوران جا مونده صبر کن برم بیارم
هیجو سری تکون داد دخترک با قدم های کمی تند وارد رستوران شد و قدم های به سمته همان میز اش برداشت به محض رسیدن به میز گوشی مشکی رنگ خودش را دید کمی از اینکه پیداش کرده بود خوشحال شد و رو پاشنه پاش چرخید قدمی برداشت و درست پیشانی اش خورد به فرد جلو ای زود سمته فرد چشم دوخت
تهیونگ : داشتی کجا فرار میکردی ..
الکس زود آب دهنش را به سختی قورت داد
- ۱۶.۰k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط