غمِ تنهایی عذاب است به یادت چه کنم

غمِ تنهایی عذاب است به یادت چه کنم
دلِ سر گشته یِ من کرده هوایت چه کنم

دلِ پاکِ تو مرا کرده چنین زار و فسون
شده آرامش من زنگ صدایت چه کنم

تو پُر از خاطره ای بودنِ تو حقِ من است
تو بگو با غمِ این خاطره هایت چه کنم

با خیالِ تو شبم چون شبِ یلداست هنوز
بی حضورِ تو و آن شان و صفایت چه کنم

گر چه دوری زِ بَرم یادِ تو همراهِ من است
با چنین روز و شب و فاصله هایت چه کنم...
دیدگاه ها (۴)

دیوانه شدم تا که نظر سوی تو کردممن هستی خود نذر دو ابروی تو ...

لحظه ای از عشق خواندی ، جان من بیمار شدشور عشقت را گرفتم ، ن...

‌ زندگے آهسته تر من خسته امکوله بار پاره ام را بستـــه امزخم...

عاشقش بودم ولی هرگــز مــرا یاری نکرددر نبـــرد بــا رقیب از...

غمِ  تنهایی  عذاب  است  به یادت  چه کنم دلِ  سر گشته ىِ من  ...

غزلی نگفته دارم، که کند ز تو حکایتبه چکامه چون سرایم، آنهمه ...

برسان سلام مارا به رفوگران هجران"که دل زمانه بی تو غم بیشمار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط