رمان جواهری در مافیا پارت

رمان جواهری در مافیا پارت ۱۴

لیدیا:... باشه پس ولم کن خودم میرم میکشمش....یا خودم میمیرم یا اون میمیره.. ارزششو داره بنظرم...تازه.... تو.. مطمئنی مافیایی؟... نکنه خودتو زدی جای کسی؟... تو لیام واقعی نیستی نه؟...
لیام : هه واقعا فکر کردی خودمو زدم جای مافیا ... باشه برو ..‌ فقط بدون که اگز یک بار دیگه ببینمت حتما میکشمت .... تو به من توهین میکنی زنیکه....رفتم نزدیکش و گفتم فقط کافیه یه بار دیگه بلبل درازی کنی میدمت دست داداشم .. تو حتما میدونی که داداش من یه تجاوز گره..‌پس دیگه خفه شو .. برو پی کارت... درضمن تو هیچ وقت نمیتونی منو نابود کنی هیچ وقت .. وایسا ببینم نکنه عاشق شدی؟.‌‌‌‌....
لیدیا:... چی؟؟... چی چرت و پرت میگی برای خودت..تو زبون دراز بی ادبیی..تازه تو خیلی رو مخ تری..اصلا ازت خوشم نمباد..بعد عاشقت بشم؟؟*من؟؟عاشقی...؟؟غیرممکنه*...منو از داداش احمقت نترسون...اونم یکی احمق تر از خودت....وایسا......داداشت؟... منظورت از داداشت ویلیامه؟...
لیام : بهش حمله میکنم و میندازمش رو تخت ... یهو پام لیز خورد خودم هم افتادم روی تخت .. زبون هردومون بند اومد و فقط بهم زل زده بودیم

پارت بعد رو بنویسیم ؟
دیدگاه ها (۰)

رمان جواهری در مافیا پارت ۱۶ لیدیا:... با درد از خواب بیدار ...

رمان جواهری در مافیا پارت ۱۸ لیام : ... تعجب کرده بودم... از...

.رمان جواهری در مافیا پارت ۱۳لیام : تو چرا نگران منی؟لیدیا:....

• دخـٺࢪ بـا خـࢪگـوݜ ݐاݐیوݩےᩘຼꨶ᮫ِ🎀🍼𖧵ֹֺ໋໋݊🌸.。.:*・°🍓.。.:*・🧸。.:*...

پارت هفتمکوک : برو تو اتاقت و بیرونم نیاا.ت : اما غذا..........

part=5

پارت ²⁷_ ( با دردی که نفس کشیدن رو ازم گرفته بود خودم رو به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط