معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁹⁴
ـــهیوناـــ
پر خاطره ترین مکان، دوباره برگشتم
البته اینبارهم به اجبار بود. دفعه قبلی به اجبار بابا، این بار به اجبار رئیس مافیا
کلا تو زندگی کسالت بارم اجبار حرف اول رو میزد
نه حرف میزدم،نه تکون میخوردم
دست به سینه گوشهای از همون سالن همیشگی ایستاده بودم.روی لباسا و بدنم خون خشک شده بود. بهش که فکر میکردم حالم بد میشد.نه از خون
از اینکه میدونستم این خون متعلق به آلیاست
هائول حالش خوب شده بود،یونوو همه رو با چشماش زیر نظر داشت، تهیونگ حواسش به هائول بود، یونگی کلا تو باغ نبود و مشغول خوردن نودل توی ظرفش بود و جونگکوک بخاطر شکی که با دستگاه بهش وارد شده بود روی مبل لم داده بود و چشماش بسته بود
جو سنگین بود و جز صدای نودل خوردن یونگی صدایی نمیومد
گلوم رو صاف کردم. تمام شجاعتی که داشتم رو جمع کردم تا بتونم چیزی بگم
+میشه یکی توضیح بده من چرا اینجام؟
یونگی دهنش پر بود اما دلیل منطقی ای برای حرف نزدن براش نبود
∆چون این سگ(به جونگکوک اشاره کرد)دلشو...
حرفش با پرتاب کوسن توی صورت و ظرف نودلش نصفه موند.کوسن از طرف جونگکوک پرت شده بود
∆چته وحشی
-سگ خودتی
∆من بالشو پرت نمیکنم تو صورت کسی
-همینه که هست
این بار یونگی بالش رو توی شکم جونگکوک زد
-مریض نمیبینی حالم خوب نیست
∆تلافی بود دیگه.میخواستی اول نزنی
یه بالش دیگه توی سر یونگی خورد اینبار از طرف تهیونگ
÷کوری؟مگه نمیبینی اسیب دیده
∆عه به تو چه
یه دعوای بزرگ بین سه تا مرد گنده اونم سر یه بالش
واقعا...دلم برای همچین لحظاتی تنگ شده بود.
برای جلوگیری از خندهم به دیوار کنارم نگاه میکردم
بعد پایان جنگ بزرگی که راه انداخته بودن،جونگکوک همهی کسانی که در اینجا حاضر بودن جز من و خودش رو برای فردا یه مأموریتی فرستاد
البته بیشتر میشد اسمش رو نخود سیاه گذاشت
برای جمع کردن وسایل هاشون هرکدوم به اتاق های خودشون رفتن.توی سالن تنها شدیم
-خب...بهتره تو هم بری دوش بگیری و لباس عوض کنی
+کارامو تو خونه خودم انجام میدم
از روی مبل، با جدیت بلند شد و سمتم اومد
-از این به بعد اینجا خونهی توعه
+اوهه... امر دیگه؟
-فعلا همین.برگشتم بهتره لباسات عوض شده باشه و سر و وضعت خونی نباشه
+مطمئن باش وقتی برگشتی خودتو اماده دیدنم اونم همینطوری بکن
سرشو کج کرد.
-من نمیدونم.اگه خودت نری شاید مجبور شدم خودم ببرمت
دو دیقه ای طول کشید تا جملش رو هضم کنم. چشم غره رفتم و اروم بهش سیلی زدم.
خیلی اروم تر از چیزی که واقعا باید میخورد
لبخند زد.
وای خدای من، لبخندش زیادی شیطانی و در همون حال جذاب بود
جذاب نه به معنی کول و خفن بودن،
به معنی چیزی که منو جذب خودش میکرد
اونم خیلی عجیب. انگار که نیروی گرانش فرا قوی ای ایجاد میکرد
یه کلید از توی جیبش، توی دستم گذاشت
-میدونی که اتاقم کدومه؟ از خیلی وقت پیش وسایلت رو بردم تو اتاقم.اونجا دیگه فقط اتاق من نیس
چیز غیر منتظره ای برام بود
عمرا میتونستم باهاش هم اتاق بشم!
+گوش کن..
حرفمو برید
-تو گوش کن.طبقه بالا،اولین اتاق از سمت چپ.برو اونجا
و بدون فرصت دیگه ای از عمارتش بیرون زد.
فصل دوم
P⁹⁴
ـــهیوناـــ
پر خاطره ترین مکان، دوباره برگشتم
البته اینبارهم به اجبار بود. دفعه قبلی به اجبار بابا، این بار به اجبار رئیس مافیا
کلا تو زندگی کسالت بارم اجبار حرف اول رو میزد
نه حرف میزدم،نه تکون میخوردم
دست به سینه گوشهای از همون سالن همیشگی ایستاده بودم.روی لباسا و بدنم خون خشک شده بود. بهش که فکر میکردم حالم بد میشد.نه از خون
از اینکه میدونستم این خون متعلق به آلیاست
هائول حالش خوب شده بود،یونوو همه رو با چشماش زیر نظر داشت، تهیونگ حواسش به هائول بود، یونگی کلا تو باغ نبود و مشغول خوردن نودل توی ظرفش بود و جونگکوک بخاطر شکی که با دستگاه بهش وارد شده بود روی مبل لم داده بود و چشماش بسته بود
جو سنگین بود و جز صدای نودل خوردن یونگی صدایی نمیومد
گلوم رو صاف کردم. تمام شجاعتی که داشتم رو جمع کردم تا بتونم چیزی بگم
+میشه یکی توضیح بده من چرا اینجام؟
یونگی دهنش پر بود اما دلیل منطقی ای برای حرف نزدن براش نبود
∆چون این سگ(به جونگکوک اشاره کرد)دلشو...
حرفش با پرتاب کوسن توی صورت و ظرف نودلش نصفه موند.کوسن از طرف جونگکوک پرت شده بود
∆چته وحشی
-سگ خودتی
∆من بالشو پرت نمیکنم تو صورت کسی
-همینه که هست
این بار یونگی بالش رو توی شکم جونگکوک زد
-مریض نمیبینی حالم خوب نیست
∆تلافی بود دیگه.میخواستی اول نزنی
یه بالش دیگه توی سر یونگی خورد اینبار از طرف تهیونگ
÷کوری؟مگه نمیبینی اسیب دیده
∆عه به تو چه
یه دعوای بزرگ بین سه تا مرد گنده اونم سر یه بالش
واقعا...دلم برای همچین لحظاتی تنگ شده بود.
برای جلوگیری از خندهم به دیوار کنارم نگاه میکردم
بعد پایان جنگ بزرگی که راه انداخته بودن،جونگکوک همهی کسانی که در اینجا حاضر بودن جز من و خودش رو برای فردا یه مأموریتی فرستاد
البته بیشتر میشد اسمش رو نخود سیاه گذاشت
برای جمع کردن وسایل هاشون هرکدوم به اتاق های خودشون رفتن.توی سالن تنها شدیم
-خب...بهتره تو هم بری دوش بگیری و لباس عوض کنی
+کارامو تو خونه خودم انجام میدم
از روی مبل، با جدیت بلند شد و سمتم اومد
-از این به بعد اینجا خونهی توعه
+اوهه... امر دیگه؟
-فعلا همین.برگشتم بهتره لباسات عوض شده باشه و سر و وضعت خونی نباشه
+مطمئن باش وقتی برگشتی خودتو اماده دیدنم اونم همینطوری بکن
سرشو کج کرد.
-من نمیدونم.اگه خودت نری شاید مجبور شدم خودم ببرمت
دو دیقه ای طول کشید تا جملش رو هضم کنم. چشم غره رفتم و اروم بهش سیلی زدم.
خیلی اروم تر از چیزی که واقعا باید میخورد
لبخند زد.
وای خدای من، لبخندش زیادی شیطانی و در همون حال جذاب بود
جذاب نه به معنی کول و خفن بودن،
به معنی چیزی که منو جذب خودش میکرد
اونم خیلی عجیب. انگار که نیروی گرانش فرا قوی ای ایجاد میکرد
یه کلید از توی جیبش، توی دستم گذاشت
-میدونی که اتاقم کدومه؟ از خیلی وقت پیش وسایلت رو بردم تو اتاقم.اونجا دیگه فقط اتاق من نیس
چیز غیر منتظره ای برام بود
عمرا میتونستم باهاش هم اتاق بشم!
+گوش کن..
حرفمو برید
-تو گوش کن.طبقه بالا،اولین اتاق از سمت چپ.برو اونجا
و بدون فرصت دیگه ای از عمارتش بیرون زد.
- ۳۵۶
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط