پارت ۱۰ : عشق در آغوش سلطنت
پارت ۱۰ : عشق در آغوش سلطنت
صدای خندهی آرام ته هنوز در فضای تاریک راهرو پیچیده بود و جونگکوک با صورت سرخ و چشمان گشاد، سعی میکرد خودش را از بغل او بیرون بکشد.
کوک: یااا ته… ولم کن… اگه کسی ببینتمون چی؟
تهیونگ، که انگار اصلاً عجلهای برای رها کردنش نداشت، لبخند شیطنتآمیزی زد و محکمتر او را به سینهاش چسباند.
ته: نمیبینن.
ته: این راهرو این موقع شب خالیه.
کوک با حرص آهسته زد روی سینهاش.
کوک: تو خیلی راحت حرف میزنی… من اگه بگیرنمون، تمومه.
تهیونگ سرش را کمی خم کرد و همانطور که نگاهش را از لبهای قرمز و خیسِ جونگکوک برنمیداشت، آرام گفت:
ته: اگه بگیرنمون، من که نمیذارم تنهایی تاوان بدی.
کوک خواست چیزی بگوید که ناگهان صدای قدمهایی از انتهای راهرو آمد.
هر دو در یک لحظه خشکشان زد.
ته: …
کوک: …
قدمها نزدیکتر شدند.
و بعد، نور چراغِ دستیِ یکی از خدمتکارها گوشهی دیوار
نور چراغِ دستی، گوشهی راهرو را روشن کرد و سایهای بلند روی دیوار افتاد.
جونگکوک همان لحظه خودش را از بغل تهیونگ جدا کرد، اما دیر شده بود.
خدمتکار، با چشمهایی گشاد از تعجب، چند لحظه همانجا خشکش زد.
تهیونگ خیلی آهسته یک قدم عقب رفت، اما نگاهش هنوز روی جونگکوک بود؛ نگاهی که هم آرامش داشت، هم هشدار.
خدمتکار با صدای لرزان گفت:
خدمتکار: «اعلیحضرت...»
جونگکوک سرش را پایین انداخت. صورتش داغ شده بود و انگار حتی نفس کشیدن هم برایش جرم حساب میشد.
در همین لحظه، صدای قدمهای محکم از انتهای راهرو آمد.
و بعد، صدای آشنا و سنگینِ **پادشاه** در فضا پیچید؛ **برادر بزرگترِ تهیونگ**، کسی که تاج را بر سر داشت و تمام قصر زیر سایهی نگاهش نفس میکشید.
پادشاه: «اینجا چه خبر است؟»
جونگکوک حس کرد خون در رگهایش یخ زد.
پادشاه نگاهش را اول روی خدمتکار انداخت، بعد روی تهیونگ، و در آخر روی جونگکوک که هنوز رنگش پریده بود. ابروهایش کمی بالا رفت، اما صدایش را کنترل کرد.
پادشاه: «تهیونگ... تو این ساعت شب اینجا چه میکنی؟»
تهیونگ شانههایش را صاف کرد و با احترام، اما بدون ترس، پاسخ داد:
ته: «برادر، داشتم قدم میزدم.»
پادشاه با تردید نگاهش کرد.
نگاهش از حالت صورت تهیونگ گذشت و بهوضوح چیزی را فهمید، هرچند هنوز چیزی نگفت.
پادشاه: «و این جوان؟»
تهیونگ قبل از آنکه جونگکوک بتواند جواب بدهد، یک قدم جلو رفت؛ طوری که بدنش نیمهای از جونگکوک را پوشاند.
ته: «مهمان من است.»
پادشاه لحظهای سکوت کرد.
آن سکوت از هر فریادی خطرناکتر بود.
خدمتکار، که میدانست اگر همین حالا چیزی نگوید ممکن است اوضاع بدتر شود، با صدایی آهسته گفت:
خدمتکار: «اعلیحضرت... من فقط صدای صحبت شنیدم و...»
پادشاه دستش را بالا آورد و او را ساکت کرد. بعد نگاهش را دوباره روی تهیونگ دوخت.
پادشاه: «مهمان؟ در این ساعت؟ در این راهرو؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
جونگکوک دستانش را در هم فشرد.
او میدانست هر جواب اشتباهی میتواند همهچیز را نابود کند.
پادشاه یک قدم جلوتر آمد و با صدایی آرامتر، اما تهدیدآمیزتر گفت:
پادشاه: «تهیونگ... تو چیزی را از من پنهان میکنی؟»
تهیونگ برای اولین بار نگاهش را از برادرش برداشت و فقط یک لحظه کوتاه، خیلی کوتاه، به جونگکوک نگاه کرد.
همان نگاه برای جونگکوک کافی بود تا بفهمد:
از اینجا به بعد، دیگر هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود.
#بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ #بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ #آیو #بیون_وو_سوک #تاج_بی_نقص
صدای خندهی آرام ته هنوز در فضای تاریک راهرو پیچیده بود و جونگکوک با صورت سرخ و چشمان گشاد، سعی میکرد خودش را از بغل او بیرون بکشد.
کوک: یااا ته… ولم کن… اگه کسی ببینتمون چی؟
تهیونگ، که انگار اصلاً عجلهای برای رها کردنش نداشت، لبخند شیطنتآمیزی زد و محکمتر او را به سینهاش چسباند.
ته: نمیبینن.
ته: این راهرو این موقع شب خالیه.
کوک با حرص آهسته زد روی سینهاش.
کوک: تو خیلی راحت حرف میزنی… من اگه بگیرنمون، تمومه.
تهیونگ سرش را کمی خم کرد و همانطور که نگاهش را از لبهای قرمز و خیسِ جونگکوک برنمیداشت، آرام گفت:
ته: اگه بگیرنمون، من که نمیذارم تنهایی تاوان بدی.
کوک خواست چیزی بگوید که ناگهان صدای قدمهایی از انتهای راهرو آمد.
هر دو در یک لحظه خشکشان زد.
ته: …
کوک: …
قدمها نزدیکتر شدند.
و بعد، نور چراغِ دستیِ یکی از خدمتکارها گوشهی دیوار
نور چراغِ دستی، گوشهی راهرو را روشن کرد و سایهای بلند روی دیوار افتاد.
جونگکوک همان لحظه خودش را از بغل تهیونگ جدا کرد، اما دیر شده بود.
خدمتکار، با چشمهایی گشاد از تعجب، چند لحظه همانجا خشکش زد.
تهیونگ خیلی آهسته یک قدم عقب رفت، اما نگاهش هنوز روی جونگکوک بود؛ نگاهی که هم آرامش داشت، هم هشدار.
خدمتکار با صدای لرزان گفت:
خدمتکار: «اعلیحضرت...»
جونگکوک سرش را پایین انداخت. صورتش داغ شده بود و انگار حتی نفس کشیدن هم برایش جرم حساب میشد.
در همین لحظه، صدای قدمهای محکم از انتهای راهرو آمد.
و بعد، صدای آشنا و سنگینِ **پادشاه** در فضا پیچید؛ **برادر بزرگترِ تهیونگ**، کسی که تاج را بر سر داشت و تمام قصر زیر سایهی نگاهش نفس میکشید.
پادشاه: «اینجا چه خبر است؟»
جونگکوک حس کرد خون در رگهایش یخ زد.
پادشاه نگاهش را اول روی خدمتکار انداخت، بعد روی تهیونگ، و در آخر روی جونگکوک که هنوز رنگش پریده بود. ابروهایش کمی بالا رفت، اما صدایش را کنترل کرد.
پادشاه: «تهیونگ... تو این ساعت شب اینجا چه میکنی؟»
تهیونگ شانههایش را صاف کرد و با احترام، اما بدون ترس، پاسخ داد:
ته: «برادر، داشتم قدم میزدم.»
پادشاه با تردید نگاهش کرد.
نگاهش از حالت صورت تهیونگ گذشت و بهوضوح چیزی را فهمید، هرچند هنوز چیزی نگفت.
پادشاه: «و این جوان؟»
تهیونگ قبل از آنکه جونگکوک بتواند جواب بدهد، یک قدم جلو رفت؛ طوری که بدنش نیمهای از جونگکوک را پوشاند.
ته: «مهمان من است.»
پادشاه لحظهای سکوت کرد.
آن سکوت از هر فریادی خطرناکتر بود.
خدمتکار، که میدانست اگر همین حالا چیزی نگوید ممکن است اوضاع بدتر شود، با صدایی آهسته گفت:
خدمتکار: «اعلیحضرت... من فقط صدای صحبت شنیدم و...»
پادشاه دستش را بالا آورد و او را ساکت کرد. بعد نگاهش را دوباره روی تهیونگ دوخت.
پادشاه: «مهمان؟ در این ساعت؟ در این راهرو؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
جونگکوک دستانش را در هم فشرد.
او میدانست هر جواب اشتباهی میتواند همهچیز را نابود کند.
پادشاه یک قدم جلوتر آمد و با صدایی آرامتر، اما تهدیدآمیزتر گفت:
پادشاه: «تهیونگ... تو چیزی را از من پنهان میکنی؟»
تهیونگ برای اولین بار نگاهش را از برادرش برداشت و فقط یک لحظه کوتاه، خیلی کوتاه، به جونگکوک نگاه کرد.
همان نگاه برای جونگکوک کافی بود تا بفهمد:
از اینجا به بعد، دیگر هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود.
#بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ #بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ #آیو #بیون_وو_سوک #تاج_بی_نقص
- ۲۲۴
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط