چشمانم را میبندم

چشمانم را میبندم
و یادم می آید روزهای دونفریمان را
من و تو
زیر باران
کفش هایمان را در می آوردیم
و مسابقه می گزاشتیم
از اول کوچه تا آخرش را
زنگ ها را می فشردیم و
پا به فرار میگزاشتیم
ته کوچه که بهم میرسیدیم
میزدیم زیر خنده از دیوانگیمان
و برایمان مهم نبود
نگاه چپ چپ مردم و
بعضی ها که دیوانه ایی زیر لبی بارمان میکردند
و بعضی که ذوق میکردند از کارمان
و مهم نبود
که سرما میخوریم و در خانه میمانیم
هیچ چیز مهم نبود جز خودمان
چقدر خوب بود آن روزها
یادت هست
#دست نویس
#کپی ممنوع لطفا
دیدگاه ها (۲)

یه جوری خوابم نمیاد،انگاری سر شبه.. :)

ManShabBi khabi

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط