p4
p4
اخر
#### **بخش چهارم (پایان): فراتر از دیوارهای سفید**
روزِ مرخصی ریکی بالاخره رسید. روزی که همونطور که ا.ت فکر میکرد، باید خوشحالیِ محض باشه، اما انگار یه سنگِ بزرگ روی سینهاش نشسته بود. بیمارستان که دیگه برای ریکی یه جایِ دنج نبود، بلکه تبدیل شده بود به جایی که تمام خاطراتِ شیرین و تلخِ اون با ا.ت رو توی خودش داشت.
ریکی تمام صبح رو با کلافگی گذشت. وسایلش رو جمع کرده بود، اما انگار دست و پاش رو گم کرده بود. اون میدونست که اگه الان از این در بره بیرون، دیگه اون ملاقاتهای نیمهشب، اون قهوههای گرم و اون نگاههای پنهانی توی راهروها تموم میشه. میترسید که ای.تی دوباره توی اون دنیای شلوغ و سرد، تنها بمونه.
ا.ت هم توی شیفتش، انگار توی ابری از بیحواسی بود. مدام نگاهش به درِ اتاقِ ریکی میافتاد، اما میدونست که دیگه اونجا نیست. یه جورایی حس میکرد که داره یه تیکه از قلبش رو توی همین راهروها جا میذاره.
ساعتِ خروج ریکی نزدیک شد. اون ایستاده بود دمِ درِ خروجی اصلی بیمارستان، کولهپشتیاش روی شونهاش بود و داشت به بیرون، به دنیایِ واقعی نگاه میکرد. اما یه لحظه مکث کرد. یه چیزی داشت بهش میگفت: *"برنگرد، وگرنه پشیمونی!"*
ریکی یه تصمیمِ بزرگ گرفت. اون نمیتونست همینطوری بره و بذاره ا.ت فقط یه خاطرهی قشنگ توی ذهنش باشه.
در حالی که داشت میرفت سمت ماشینش، یهو ایستاد و برگشت. با تمام سرعتش، دوباره به سمتِ ورودی بیمارستان دوید. اونقدر با عجله رفت که پرستارهای دیگه با تعجب نگاهش میکردن. اون مستقیماً رفت سمتِ بخش اورژانس، همونجایی که ا.ت همیشه بود.
ا.ت داشت با سردرگمی پروندهها رو میشمرد که یهو صدای نفسنفس زدنِ آشنایی رو شنید. سرش رو بالا آورد و چشمهاش گرد شد. ریکی، با موهای بههمریخته و صورتی سرخ از شدتِ دویدن، درست روبروش ایستاده بود.
ریکی با صدایی که از هیجان میلرزید، گفت: "ا.ت! من... من نمیتونم برم. من نمیتونم بذارم این همه خاطره فقط توی این دیوارها بمونه!"
ا.ت با تعجب و لرزشِ لبها گفت: "ریکی؟ مگه مرخص نشده بودی؟ چی شده؟"
ریکی یه قدم اومد جلوتر، اونقدر نزدیک که تمام دنیا براشون فقط همون چند سانت فاصله بود. "من نمیخوام فقط یه مریض باشم که یه روز از اینجا رفت. من میخوام اون کسی باشم که وقتی از شیفتت خسته میای، منتظرته. من میخوام خارج از این بیمارستان، با تو زندگی کنم. ا.ت... اجازه میدی دنیای من، تو باشی؟"
سکوتِ سنگینی برقرار شد. ا.ت اشک توی چشمهاش جمع شده بود، اما این بار اشکِ غم نبود؛ اشکِ شادی بود. اون لبخندِ همیشگیاش رو زد، همون لبخندی که ریکی عاشقش بود. "فکر کردی واقعاً فکر کردی میتونم بدون تو این شیفتهای سخت رو تحمل کنم؟"
ریکی با یه لبخندِ پیروزمندانه، دست ا.ت رو گرفت و توی راهروهای بیمارستان، ج
آخر جلوی چشمِ همه، یه قدمِ بلند به سمتِ آینده برداشتن. اون روز، ریکی از بیمارستان مرخص شد، اما برای اولین بار، واقعاً وارد "زندگی" شد.
دیوارهای سفید بیمارستان دیگه سرد نبودن، چون حالا اونها یه داستانِ گرم و پر از عشق رو برای خودشون توی حافظه نوشته بودن. ❤️✨
**[پایان]**
اخر
#### **بخش چهارم (پایان): فراتر از دیوارهای سفید**
روزِ مرخصی ریکی بالاخره رسید. روزی که همونطور که ا.ت فکر میکرد، باید خوشحالیِ محض باشه، اما انگار یه سنگِ بزرگ روی سینهاش نشسته بود. بیمارستان که دیگه برای ریکی یه جایِ دنج نبود، بلکه تبدیل شده بود به جایی که تمام خاطراتِ شیرین و تلخِ اون با ا.ت رو توی خودش داشت.
ریکی تمام صبح رو با کلافگی گذشت. وسایلش رو جمع کرده بود، اما انگار دست و پاش رو گم کرده بود. اون میدونست که اگه الان از این در بره بیرون، دیگه اون ملاقاتهای نیمهشب، اون قهوههای گرم و اون نگاههای پنهانی توی راهروها تموم میشه. میترسید که ای.تی دوباره توی اون دنیای شلوغ و سرد، تنها بمونه.
ا.ت هم توی شیفتش، انگار توی ابری از بیحواسی بود. مدام نگاهش به درِ اتاقِ ریکی میافتاد، اما میدونست که دیگه اونجا نیست. یه جورایی حس میکرد که داره یه تیکه از قلبش رو توی همین راهروها جا میذاره.
ساعتِ خروج ریکی نزدیک شد. اون ایستاده بود دمِ درِ خروجی اصلی بیمارستان، کولهپشتیاش روی شونهاش بود و داشت به بیرون، به دنیایِ واقعی نگاه میکرد. اما یه لحظه مکث کرد. یه چیزی داشت بهش میگفت: *"برنگرد، وگرنه پشیمونی!"*
ریکی یه تصمیمِ بزرگ گرفت. اون نمیتونست همینطوری بره و بذاره ا.ت فقط یه خاطرهی قشنگ توی ذهنش باشه.
در حالی که داشت میرفت سمت ماشینش، یهو ایستاد و برگشت. با تمام سرعتش، دوباره به سمتِ ورودی بیمارستان دوید. اونقدر با عجله رفت که پرستارهای دیگه با تعجب نگاهش میکردن. اون مستقیماً رفت سمتِ بخش اورژانس، همونجایی که ا.ت همیشه بود.
ا.ت داشت با سردرگمی پروندهها رو میشمرد که یهو صدای نفسنفس زدنِ آشنایی رو شنید. سرش رو بالا آورد و چشمهاش گرد شد. ریکی، با موهای بههمریخته و صورتی سرخ از شدتِ دویدن، درست روبروش ایستاده بود.
ریکی با صدایی که از هیجان میلرزید، گفت: "ا.ت! من... من نمیتونم برم. من نمیتونم بذارم این همه خاطره فقط توی این دیوارها بمونه!"
ا.ت با تعجب و لرزشِ لبها گفت: "ریکی؟ مگه مرخص نشده بودی؟ چی شده؟"
ریکی یه قدم اومد جلوتر، اونقدر نزدیک که تمام دنیا براشون فقط همون چند سانت فاصله بود. "من نمیخوام فقط یه مریض باشم که یه روز از اینجا رفت. من میخوام اون کسی باشم که وقتی از شیفتت خسته میای، منتظرته. من میخوام خارج از این بیمارستان، با تو زندگی کنم. ا.ت... اجازه میدی دنیای من، تو باشی؟"
سکوتِ سنگینی برقرار شد. ا.ت اشک توی چشمهاش جمع شده بود، اما این بار اشکِ غم نبود؛ اشکِ شادی بود. اون لبخندِ همیشگیاش رو زد، همون لبخندی که ریکی عاشقش بود. "فکر کردی واقعاً فکر کردی میتونم بدون تو این شیفتهای سخت رو تحمل کنم؟"
ریکی با یه لبخندِ پیروزمندانه، دست ا.ت رو گرفت و توی راهروهای بیمارستان، ج
آخر جلوی چشمِ همه، یه قدمِ بلند به سمتِ آینده برداشتن. اون روز، ریکی از بیمارستان مرخص شد، اما برای اولین بار، واقعاً وارد "زندگی" شد.
دیوارهای سفید بیمارستان دیگه سرد نبودن، چون حالا اونها یه داستانِ گرم و پر از عشق رو برای خودشون توی حافظه نوشته بودن. ❤️✨
**[پایان]**
- ۳۴۱
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط