صورتش را ماساژ داد و فکر سبزیجات را از سرش بیرون کرد‌. ما

صورتش را ماساژ داد و فکر سبزیجات را از سرش بیرون کرد‌. مابقی رژیم روزمره ی زیبایی سوفی را می شد در کلی کتاب داستان جا داد( فقط همین را باید گفت که در آن پر های غاز، سیب زمینی های شور، سم اسب، کرم بادام زمینی و شیشه ی کوچکیاز خون گاو بود). بعد از اینکه دوساعت خودش را حسابی آرایش کرد، با پیراهنی به رنگ صورتی و کفش های شیشه ای براق و موهایی که بی هیچ نقصی بافته شده بود. از خانه بیرون رفت. تا پیش از ورود مدیر مدرسه فقط یک روز وقت داشت و قصد داشت از هر دقیقه اش استفاده کند تا به او یادآوری کند که چرا او، و نه بل یا تابیتا یا سابرینا و یا هیچ یک از این شیاد های دیگر نباید به جای او ربوده می شدند.
بهترین دوست سوفی در گورستان زندگی می کرد. از آنجایی که سوفی از چیز های خشن، تیره و جاهایی که نور کافی نداشتند بیزار بود، از او انتظار می رفت در کلبه اش از مهمانانش پذیرایی کند یا اینکه دوست بهتری برای خود بیابد. اما در عوض، هر روز این هفته را به خانه ای بالای گریوزهیل رفته و حواسش را جمع کرده بود که به همه لبخند بزند، چرا که لبخند زدن از ویژگی های اصلی آدم های خوب به شمار می آمد.
برای رسیدن به آنجا باید یک مایل را از کنار کلبه های کنار دریاچه، با لبه ی بام های سبز رنگ و مناره های آفتاب گیر که به حاشیه های تاریک جنگل مشرف بودند، پیاده روی می کرد. صدای چکش زدن در مسیر باریک بین کلبه ها طنین می انداخت. سوفی از کنار پدرهایی که درها را تخته کوب می کردند و مادرهایی که مترسک جلو در خانه می گذاشتند و پسران و دخترانی که در ایوان روی کتاب هایشان دولا شده بودند و سرشان را در کتاب داستان هایشان فرا کرده بودند، رد شد‌. از دیدن آخرین منظره تعجب نکرد، چرا که بچه های گاوالدون کار دیگری به جز خواندن داستان های پریان انجام نمی دادند. اما امروز سوفی متوجه حالت پریشان چشمان شان شده بود که خط به خط کتاب ها را با دقت می خواندند، گویی زندگی شان به آن ها بسته بود. چهار سال پیش هم از نزدیک شاهد درماندگی اهالی دهکده برای اجتناب از نفرین این طلسم بود. اما آن زمان نوبت ربوده شدن او نبود. مدیر مدرسه فقط بچه هایی را می برد که دوازده سالگی را گذرانده بودند و دیگر شبیه بچه ها نبودند. اکنون نوبت او فرا رسیده بود.
درحالی که سبد پیک نیک به دست، از گریوزهیل بالا می رفت، در ران هایش احساس سوزش می کرد. آیا این بالا رفتن ها باعث چاقی پاهایش شده بود؟ در تمام قصه ها، همه ی شاهدخت ها چنین تناسب کاملی در اندام هایشان داشتند؛ داشتن ران های چاق، به اندازه ی بینی عقابی یا پای بزرگ، ویژگی خوشایندی به حساب نمی آمد.
دیدگاه ها (۰)

سوفی که حسابی مضطرب شده بود، سعی کرد با شمردن کار های خوب دی...

چرا او را خوشحال نکرد؟ چرا راحت در جوابش نگفت، باعث افتخارمه...

«کلمات،خانه‌ی من هستند!»به کلبه‌ی نویسندگیِ “لـوسی” خوش آمدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط