Chapter Seven Part

Chapter Seven, Part ⁵
^ هنوز نگفتیا
+ چیو
^ یک سال؟ میشه ۳۶۵ روز، مطمئنم توی این همه روز کلی اتفاق افتاده. تعریف کن ببینیم از کدوم مهارتام که بهت یاد دادم استفاده کردی
+ اونم به چشم، فعلا بیا استراحت کنیم

***
^ خب؟.. میخوای همینجوری اینجا بشینی و زمینو نگا کنی؟
+ اوه ببخشید.
از اولین روزی که رفتم، شروع به گشتن کردم. اهالی اول گفتن که استاد چو به خاطر اینکه اشرافیای اون منطقه دنبالش میگردن فرار کرده و رفته. بعد یه ماه موندن یه روز برخوردم به یه خانم میانسالی که مغازه رشته فروشی داشت. اون بهم گفت که استاد چو کجا پنهان شده. آدرسی که داد تقریبا دور بود از جایی که من قرار داشتم. ولی خب بعدش که پیداش کردم اوایل باهم درباره شما، اوضاع فعلیمون و خاطرات گذشته صحبت میکردیم. بعد ها که بحث پدر مادرمو کشیدم وسط گفت کمکم میکنه پیداشون کنم.
فردای اون روز داخل جنگلی که نزدیک خونه اش بود مراسم سفر روح رو انجام دادیم، یعنی... انجام داد..

نگاهش به پایین افتاد و انگشتاش به بازی افتاد.

+ پدر و مادرم رو پیدا کرد.. ولی اون ها مرده ان...

استاد یو فقط بهش نگاه کرد که چطور به پایین خیره شده. دستای پینه بسته شو روی دستای شاداب و جوونش قرار داد.

^ متاسفم. گرچه که ازشون خوشم نمیاد ولی بازم برای دل تو متاسفم.

شمنی که تو کل کشور معروف بود سرگذشته ساده و در عین حال دردناکی داشت. وقتی ۵ سالش بود توسط پدر و مادر خودش رها شد. چرا؟ برای دلیلی خیلی مسخره، برای اینکه اون به عنوان یک شمن با قدرت های خاص متولد شده بود. این دلیل کافی ای برای ترک چنین روح حساسی در چنین ظاهر زیبایی نبود. با اینکه اون ها این کارو باهاش کردن ولی همیشه دلش میخواست در آینده یه بارم که شده پیداشون کنه و ببینتشون و خب.. مثل اینکه دیر بود.
‌استاد یو هیچ وقت درکش نمیکرد. البته که این ظاهر داستان بود. اون همیشه میگفت وقتی کسی رهات کرده اونم در حالی که عزیزترینت بوده نباید براش ارزش قائل بشی و دلتنگش بشی. ولی در اعماق وجودش از اوضاع قلبش با خبر بود. قلبی که هنوز به اندازه قلب همون پسر کوچولوی ۵ ساله اس.
.
.
^ اینجوری که تو سفرنامه رو بازگو کردی یعنی کارت نهایتا توی ۳ ماه تموم شده پس چرا انقدر طول کشید؟
+ فرصتی که پیش اومده بود رو فرصت خوبی دیدم. اینکه چیزهایی که یاد نگرفتمو از استادت، استاد چو یاد بگیرم و از محیط استفاده کنم. میخواستم حداقل بعد از فهمیدن حقیقت و علامت سوال همیشگیم پرقدرت تر برگردم. همچنین به مردم اونجاهم یه کمکایی کردم.
^ که اینطور، موندن اونجا رو به برگشت پیش استاد عزیزت ترجیح دادی، استادی که چشم به در دوخته بود
+ استاد یو! این حرفو نزن، من هیچ استاد و محیط و سفری رو به تو ترجیح ندادم

خنده اش میون حرف ها و تلاشاش برای نشوندن استاد یو خنده دار بود و این باعث مرور خاطرات میشد...
‌.
.
(نگاهی به گذشته)²

+ استاد یو! من گشنمه، مشتریات رو ول کن!
^ لباسمو ول کن بزار برم کار دارم. میتونی بری با بانو بِک غذا بخوری
+ نه نمیخوام! میخوام تو باهام بیای!

دستای کوچیکش که یه شکوفه گیلاس کف دستش رو میپوشوند چنگ انداخته بود به لباس براق مرد میانسال. چشم های تیره اش که درست مثل سنگ های تیره کف رودخونه بود اشک های تازه ای پس میدادن که منجر به سر خوردن روی لپ های نرم تر از پنبه اش میشد.

^ اَیش.. نگاش کن...
.
.
.
***
نگاه ماهر فرمانده کانگ روی دستای شاهزاده متمرکز شده بود جوری که سرش ناخواسته کج شده بود. ریز ترین حرکات رو در نظر میگرفت و هشدار جدیدی میداد.
صدای فرو رفتن نوک فولادی تیر توی هدف کاهی، خاتمه داد به لحظه پرتنش.

× نحوه قرارگیری، نشونه گیری و رعایت قوانینتون عالیه. مثل همیشه قابل تحسینید سرورم.
+ خودم اینارو میدونم، حرف جدید بزن
× حرف جدید؟ شاید اینکه وقتشه بریم سراغ رشته بعدی؟...
+ جدی نبودم

لبخندی زد و کمون رو از دستاش گرفت.

× ولی من بودم. شما تونستید تیراندازی رو به نحوه احسنت پشت سر بزارید حالا وقتشه بریم سراغ مرحله بعدی.
+ و چیه؟
× شمشیر زنی! جلسه آینده امتحان تیراندازی ازتون گرفته میشه و بعد میتونیم آموزش شمشیر رو آغاز کنیم. برای امروز کافیه، کارتون عالی بود.
+ یادت باشه اینم تو گزارشات به ملکه بگی
× حتما خواهم گفت! با اجازه

انگار نه انگار که بهش تیکه انداخت، سرشو انداخت پایین و رفت سراغ کار خودش.

÷ سرورم!

نگاهش چرخید سمت صدا و نگاه متفاوت مشاور شین رو دید و چینی تو ناحیه بالاییه صورتش شکل گرفت...
دیدگاه ها (۷)

Chapter Seven. Part ⁴دستی رو روی پشتش احساس کرد و کم کم صداه...

Chapter Seven, Part ³× اصلا استادی هست که بهش علاقه مند باشی...

تو با اینا بزرگ شدی😭❤️😭❤️یادش بخیرراستی کارتون داشتم..من تا ...

دروغ چرا ؟ اتفاقا یادت میفتم ، یاد اینکه مفت نمی‌ارزیدی ، یا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط