رسیدن خونه همگی بار هاشون رو پیاده کردن همه اومده بودن و اتاقی رو ...
𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁸
رسیدن خونه همگی بار هاشون رو پیاده کردن همه اومده بودن و اتاقی رو برای خودشون برداشته بودن دو تا عمه ها با شوهراشون هر کدوم یه اتاق پسرای عمم یه اتاق و لیلی هم یه اتاق و خبر بد این بود که من باید با لیلی هم اتاق میشدم چون سه تا اتاق بیشتر نمونده بود یکی برای مادربزرگ و پدربزرگ بود یکی برای مامان بابا یکی هم برای یونگی بود که اسمشو روی در زده بود ای نمیری یونگی ...وای حالا چه کنم پدربزرگ و مادربزرگ رفتن داخل یه اتاق یونگی هم رفت داخل اتاقش منم مجبوری رفتم پیش لیلی اینکه باهاش توی یع اتاق باشم فکرشم برام عذاب اوره اروم وارد اتاق شدم
لیلی بد اخلاق : چی می خوای ؟
ات مهربون : سلام خب من و تو باید داخل یه اتاق باشیم امیدوارم بتونیم هم اتاقی های خوبی باشیم
لیلی خندید : الان داری جک می گی ؟ من با تو هرزه ؟
ات دوست داشتم برم بزنم داخل دهنش اما ...
(لونا : الاغ و نفهم اما نداره برو بزنم تو دهنش بگو اسم خودتو روی من نزار بعد ام برو به یونگی بگو پدرشو در بیاره
ات مظلوم : اخه ... نمی خوام روابط خانوادگی رو بر هم بزنم اگه بزنمش خب نیست بعدش مدرک ندارم می ره به همه می گه من زدمش نمی گه چرا مگه نمیشناسیش ؟ اون هرزگی از سر کولش می باره بعد به من می گه ... اه
لونا : تو یونگی رو داری دختر از یه هرزه نترش
ات : نمی دونم )
ات جدی: نه متاسفم شوخی نیست بهتره تا وقتی اینجاییم احترام همو نگه داریم
لیلی : اه مهم نیست.. احترام تو تو لیاقت احترام رو نداری
ات تو دلش دیگه داری می ری رو اعصابم باید اونجوری که لایقته باهات حرف بزنم همین که احترامتو نگه می دارم خیلیه تصمیم گرفتم فقط سکوت کنم کیفمو گذاشتم و رفتم داخل حموم دوش گرفتم پیراهن کیوت قهوه ایم رو که تا زانوم بود رو پوشیدم که خیلی خوشگل شدم و موهامو خشک کردم و تصمیم گرفتم باز بزارم کرم مرطوب کننده و لوسیون زدم درسته خیلی سریع وسایلم رو جمع کردم اما خوشبختانه موفق شده بودم تقریبا همه چی رو بردارم خیلی گشنم بود ناهار نخورده بودم یعنی ناهار قرار بود هرکی خودش بخوره پس رفتم داخل اشپزخونه و شروع کردم به غذا درست کردن سرگرم اشپزی بودم و بلاخره تموم شد گذاشته بودم تا اماده شه خودمم داشتم ظرف ها رو میشستم که دستی دور کمرم حلقه شد همون موقع متوجه شدم یونگیه لبخندی زدم
ات لبخند : نکن الان یکی میاد
یونگی : نگران نباش هر دوتا عمه ها با خانوادشون برای ناهار رفتن بیرون فقط من و تو و مادربزرگ و پدربزرگ اینجاییم که مادربزرگ و پدربزرگ رفتن حموم
ات تعجب چرخید سمت یونگی : با هم ؟
دستای یونگی روی ظرف شویی بود و ات بین دستاش و ظرف شویی بود
یونگی خندید : چرا این همه تعجب زن و شوهرن بعد به ات نزدیک تر شد من و تو هم باید باهم بریم حموم بنظرم جالبه و بیشتر به ات نزدیک شد ات سرش پایین بود و یکم بیشتر رفت عقب و یونگی بیشتر بهش نزدیک شد و بیشتر بیشتر و بعد شیر اب رو بست (انتظار چی داشتی ؟🤣)
یونگی لبخند : یه سری کار باید انجام بدم و بعد رفت
ات : خدا لعنتت نکنه فقط ضربان قلبم رو بردی بالا یه لحضه حس کردم قلبم اومده تو دهنم ... ایش ...اشپزخونه رو مرتب کردم و رفتم یکم استراحت کنم یونگی تو حال نبود حتما داخل اتاقه رفتم در زدم
یونگی : کیه ؟
ات : منم
یونگی : بیا داخل عزیزم
درو باز کردم رفتم داخل یه میز و صندلی داخل اتاقش بود و روی صندلی نشسته بود و با دقت یه سری کاغذ رو برسی می کرد کاغد ها رو و لپتابشم روشن بود و که تلفنش زنگ خورد جواب داد
یونگی خشک و سرد : سلام
یونگی خشک رسمی : بله متوجه هستم ولی این قرارداد برای ما بیشتر از اونا مهمه
و با دست به ات اشاره کرد که بیاد نزدیکش و روی پاش بشینه ات هم از خدا خواسته رفت نشست یونگی دستشو گذاشت روی کمر ات و هم زمان هم با تلفن صحبت می کرد هم حواسش به لپتاب بود بلاخره تلفنش تموم شد
یونگی نرم اما حواسش داخل لپتاب و برگه هاست: جونم عزیزم چی شده اومدی تو اتاقم ؟
ات غر غر کنان : برای خودت اتاق مخصوص اماده کردی اونم با امکاناتی که می خوای بعد من باید با رغیب عشقیم توی یه اتاق باشم
یونگی خندید : چقدرم عالی لیلی که دختر بدی نیست عزیزم مهربون و و اخلاقشم بد نیست خوبه که ... و فکر کردم شما دخترا با هم باشین بهتره و باحال تره شما دخترا خوب با هم کنار میاین
ات : از اون تعریف نکن اگه یه بار دیگه تعریف کنی من می دونم و تو.... (با خودش اگه چند دقیقه قبل تو اتاق بودی میفهمیدی چطور با من صحبت می کنه بازم می گفتی دختر خوبیه ) ...ـ
رسیدن خونه همگی بار هاشون رو پیاده کردن همه اومده بودن و اتاقی رو برای خودشون برداشته بودن دو تا عمه ها با شوهراشون هر کدوم یه اتاق پسرای عمم یه اتاق و لیلی هم یه اتاق و خبر بد این بود که من باید با لیلی هم اتاق میشدم چون سه تا اتاق بیشتر نمونده بود یکی برای مادربزرگ و پدربزرگ بود یکی برای مامان بابا یکی هم برای یونگی بود که اسمشو روی در زده بود ای نمیری یونگی ...وای حالا چه کنم پدربزرگ و مادربزرگ رفتن داخل یه اتاق یونگی هم رفت داخل اتاقش منم مجبوری رفتم پیش لیلی اینکه باهاش توی یع اتاق باشم فکرشم برام عذاب اوره اروم وارد اتاق شدم
لیلی بد اخلاق : چی می خوای ؟
ات مهربون : سلام خب من و تو باید داخل یه اتاق باشیم امیدوارم بتونیم هم اتاقی های خوبی باشیم
لیلی خندید : الان داری جک می گی ؟ من با تو هرزه ؟
ات دوست داشتم برم بزنم داخل دهنش اما ...
(لونا : الاغ و نفهم اما نداره برو بزنم تو دهنش بگو اسم خودتو روی من نزار بعد ام برو به یونگی بگو پدرشو در بیاره
ات مظلوم : اخه ... نمی خوام روابط خانوادگی رو بر هم بزنم اگه بزنمش خب نیست بعدش مدرک ندارم می ره به همه می گه من زدمش نمی گه چرا مگه نمیشناسیش ؟ اون هرزگی از سر کولش می باره بعد به من می گه ... اه
لونا : تو یونگی رو داری دختر از یه هرزه نترش
ات : نمی دونم )
ات جدی: نه متاسفم شوخی نیست بهتره تا وقتی اینجاییم احترام همو نگه داریم
لیلی : اه مهم نیست.. احترام تو تو لیاقت احترام رو نداری
ات تو دلش دیگه داری می ری رو اعصابم باید اونجوری که لایقته باهات حرف بزنم همین که احترامتو نگه می دارم خیلیه تصمیم گرفتم فقط سکوت کنم کیفمو گذاشتم و رفتم داخل حموم دوش گرفتم پیراهن کیوت قهوه ایم رو که تا زانوم بود رو پوشیدم که خیلی خوشگل شدم و موهامو خشک کردم و تصمیم گرفتم باز بزارم کرم مرطوب کننده و لوسیون زدم درسته خیلی سریع وسایلم رو جمع کردم اما خوشبختانه موفق شده بودم تقریبا همه چی رو بردارم خیلی گشنم بود ناهار نخورده بودم یعنی ناهار قرار بود هرکی خودش بخوره پس رفتم داخل اشپزخونه و شروع کردم به غذا درست کردن سرگرم اشپزی بودم و بلاخره تموم شد گذاشته بودم تا اماده شه خودمم داشتم ظرف ها رو میشستم که دستی دور کمرم حلقه شد همون موقع متوجه شدم یونگیه لبخندی زدم
ات لبخند : نکن الان یکی میاد
یونگی : نگران نباش هر دوتا عمه ها با خانوادشون برای ناهار رفتن بیرون فقط من و تو و مادربزرگ و پدربزرگ اینجاییم که مادربزرگ و پدربزرگ رفتن حموم
ات تعجب چرخید سمت یونگی : با هم ؟
دستای یونگی روی ظرف شویی بود و ات بین دستاش و ظرف شویی بود
یونگی خندید : چرا این همه تعجب زن و شوهرن بعد به ات نزدیک تر شد من و تو هم باید باهم بریم حموم بنظرم جالبه و بیشتر به ات نزدیک شد ات سرش پایین بود و یکم بیشتر رفت عقب و یونگی بیشتر بهش نزدیک شد و بیشتر بیشتر و بعد شیر اب رو بست (انتظار چی داشتی ؟🤣)
یونگی لبخند : یه سری کار باید انجام بدم و بعد رفت
ات : خدا لعنتت نکنه فقط ضربان قلبم رو بردی بالا یه لحضه حس کردم قلبم اومده تو دهنم ... ایش ...اشپزخونه رو مرتب کردم و رفتم یکم استراحت کنم یونگی تو حال نبود حتما داخل اتاقه رفتم در زدم
یونگی : کیه ؟
ات : منم
یونگی : بیا داخل عزیزم
درو باز کردم رفتم داخل یه میز و صندلی داخل اتاقش بود و روی صندلی نشسته بود و با دقت یه سری کاغذ رو برسی می کرد کاغد ها رو و لپتابشم روشن بود و که تلفنش زنگ خورد جواب داد
یونگی خشک و سرد : سلام
یونگی خشک رسمی : بله متوجه هستم ولی این قرارداد برای ما بیشتر از اونا مهمه
و با دست به ات اشاره کرد که بیاد نزدیکش و روی پاش بشینه ات هم از خدا خواسته رفت نشست یونگی دستشو گذاشت روی کمر ات و هم زمان هم با تلفن صحبت می کرد هم حواسش به لپتاب بود بلاخره تلفنش تموم شد
یونگی نرم اما حواسش داخل لپتاب و برگه هاست: جونم عزیزم چی شده اومدی تو اتاقم ؟
ات غر غر کنان : برای خودت اتاق مخصوص اماده کردی اونم با امکاناتی که می خوای بعد من باید با رغیب عشقیم توی یه اتاق باشم
یونگی خندید : چقدرم عالی لیلی که دختر بدی نیست عزیزم مهربون و و اخلاقشم بد نیست خوبه که ... و فکر کردم شما دخترا با هم باشین بهتره و باحال تره شما دخترا خوب با هم کنار میاین
ات : از اون تعریف نکن اگه یه بار دیگه تعریف کنی من می دونم و تو.... (با خودش اگه چند دقیقه قبل تو اتاق بودی میفهمیدی چطور با من صحبت می کنه بازم می گفتی دختر خوبیه ) ...ـ
- ۲.۰k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط