پارت بادهای نامطمئن

---

پارت ۱۳: بادهای نامطمئن

صبح بود و ایزانا روی بالکن ایستاده بود، قهوه‌اش را در دست داشت و به خیابان‌های شهر نگاه می‌کرد. فکرش هنوز درگیر لحظات اخیر بود، اما چیزی او را ناراحت می‌کرد.

ناگهان قهرمان وارد شد و با چهره‌ای جدی گفت:
«ایزانا… امروز یکی از دوستان قدیمیم اومده دنبال من. می‌خواد حرف‌هایی بگه که ممکنه کمی… پیچیده باشه.»

ایزانا نفسش را حبس کرد و گفت:
«دوست قدیمی؟ چی می‌خواد بگه که پیچیده باشه؟»

قهرمان لبخندی کوتاه زد و گفت:
«نمی‌دونم… اما مطمئنم که نمی‌خواد اذیتت کنه… فقط ممکنه سوءتفاهم ایجاد بشه.»

ایزانا کمی عقب رفت و با صدایی آرام و کمی نگران گفت:
«می‌ترسم… نمی‌خوام هیچ چیزی بین ما فاصله بندازه.»

قهرمان دستش را روی شانه او گذاشت و گفت:
«هیچ چیزی نمی‌تونه بین ما باشه، مگر اینکه ما بخوایم. من اینجا هستم، و تو هم همینطور.»

با ورود دوست قدیمی، حرف‌هایی رد و بدل شد که کمی تنش ایجاد کرد، اما ایزانا با اعتماد به قهرمان و آرامش درونی‌اش، توانست سکوت و صبر را حفظ کند. او فهمید که حتی وقتی بادهای نامطمئن می‌آیند، اگر عشق و اعتماد واقعی باشد، هیچ چیزی نمی‌تواند آن‌ها را از هم جدا کند.

در پایان روز، ایزانا و قهرمان کنار پنجره نشسته بودند، نگاهشان به نور غروب بود، و هر دو می‌دانستند که این آزمون کوچک، آن‌ها را قوی‌تر و نزدیک‌تر کرده است.


---
دیدگاه ها (۰)

---پارت ۱۴: راز پنهانشب بود و شهر با چراغ‌های روشنش درخشش مل...

---پارت ۱۵: مواجهه با حقیقتصبح زود بود و ایزانا هنوز در فکر ...

---قسمت ۱۲: لحظه‌های نابغروب بود و نور نارنجی خورشید روی سقف...

---پارت ۱۱: آرامش بعد از طوفانصبح زود بود و خورشید با نور طل...

#ازدواج ➕يكي از دغدغه های هر دختر و پسری انتخاب همسر آینده م...

روزانه چند میلیون تُن سم در هوای کشورمان وجود دارد / مازوتی ...

​طبق تحلیل‌های پلتفرم‌های مانیتورینگ یوتیوب فارسی (مانند زیگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط