شادی این مردم

شادی این مردم
بر روی لب می خشکید
یه نفر گوشه ای از دنیا
بر روی صلح می شاشید
فقر طغیان میکرد
درد تن ات را می خورد
اعتیاد می پژمرد
انگار فاحشه می رقصید
من روی قلم خوابیدم
کاغذ مرا می زد
شعر فواره ای از خون میشد
واژه تو را پس زد
شب با حالتی مفمموم
کنج سلول نسرین خوابید
فرزاد کمانگر روزی
از صبح مرگش ترسید
قصه به غصه باج میداد
صادق خودش را می کشد
شاملو به ولیچر غر زد
سعید.فریدون را کشت
جلادی در گوشه ی شب
دست به پشت ترانه برد
شیشه نوشابه می لرزید
اجبار را به ما تحت اش میبرد
کهریزک چه بلند میخندید
اوین پوزخندی زد
ستارکتک رامیخورد.وقت جان دادانش انگار
غصه میهن را
دیدگاه ها (۱۰)

هر آغازی را پایانی است و هیچ دوره ای را از این پایان گریزی ن...

پیدا بکن یک آدم آدم تری راو شانه های محکم و محکم تری را آقای...

مایه اصل و نصب در گردش دوران زر است،دایمآ خون میخورد تیغی که...

باید رفت!همه مفاهیم فعلی موجود در زندگی خویش را گذاشت و رفت!...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط