این داستان واقعی است...

این داستان واقعی است...
><><><><><><><><><><><><><><><><><>
پسره به دختری که تازه باهاش دوستشده بود میگه :
امروز وقت داری بیای خونمون؟
دختره : مامانم نمیذاره با چه بهونه ای بیام؟
پسره : بگو میخوام برم استخر...
دختره اومد خونه دوست پسرش
پسره : تو که اومدی استخر مثلا باید موهات خیس باشن،برو تو حموم موهاتو خیس کن!
وقتی دختره میره حموم،پسره به دوستاش زنگ میزنه...
پسره و دوستاش یکی یکی...
این آخری که رفت حموم ، نه 1ساعت نه2 ساعت ، موند تو حموم...
دیدن این دیر
کرد ، رفتن حمومو یهو دیدن دختره و پسره رگ دستشونو باهم زدند و گوشه حموم افتادن و روی دیوار حموم نوشته :
نامردا خواهرم بود...

نکنید از این کارا دوست دختر شما خواهر یک بنده خداییه
شایدم اصلا برادر نداره تکه این اصلا مهم نیست
شاید دختره احساساتیه نمیفهمه چه آینده ای در انتظارشه ولی شما نکنید :|
دیدگاه ها (۱)

هههههه

زدهـ امـ بهـ بی خیالیـ محضـنهـ احساسیـنهـ حرفیـنهـ بحثیـمیبی...

Multi-Part: 1When you were pregnant, you went to the gym wit...

وقتی میخواستی بری استخر ولی...²با رفتن تو،جونگکوک هم برگشت ت...

اومدم با پرات جدییدد✋✋پارت هفتم روزها پشت سر هم می‌گذشت و کا...

شب تولدم فصل 3پارت 17ات: تهیونگ به حرفاش گوش میکنمو ازش فاصل...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

#سناریوموضوع:( وقتی عصبانی هستیم و اونا تح٫ریک میشن)P:4سونگم...

پارت ۱۵

پارت ۱۷ جونگ کوک:خوبییونا:آ..آره چتونه چرا اینحوری‌همتون این...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط