𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏
صبح زود خونه از همیشه شلوغ‌تر بود
صدای رفت‌وآمد و حرف زدن مهمون‌ها از هر طرف شنیده می‌شد لباس عروسی آماده بود و روی تخت قرار داشت
ا/ت جلوی آینه ایستاده بود و به خودش نگاه می‌کرد هنوز باورش نمی‌شد امروز قراره ازدواج کنه

_ یعنی واقعاً امروز عروسیه؟
مامان:آره... بالاخره رسید

نفس عمیقی کشید از طرف دیگه، جونگ‌کوک هم از صبح مدام ساعتش رو نگاه می‌کرد

تهیونگ: داداش، چرا انقدر مضطربی؟
جونگ‌کوک: مضطرب نیستم
جیمین: پس چرا از وقتی اومدیم پنج بار ساعتت رو نگاه کردی؟
جونگ‌کوک: فقط می‌خوام همه‌چیز خوب پیش بره
نامجون: نگران ا/ت هستی؟
جونگ‌کوک: آره
شوگا: حداقل اعتراف کردی

همه خندیدن جونگ‌کوک لبخند زد، اما ذهنش جای دیگه‌ای بود تمام چیزی که بهش فکر می‌کرد، لحظه‌ای بود که قرار بود ا/ت رو با لباس عروس ببینه
چند ساعت بعد...موسیقی شروع شد
مهمون‌ها ساکت شدن و نگاه‌ها به سمت در برگشت جونگ‌کوک ایستاده بود و منتظر بود
در باز شد وقتی ا/ت وارد شد، جونگ‌کوک برای چند لحظه کاملاً ساکت موند
جیمین که کنارش ایستاده بود

جیمین:داداشمم

جونگ‌کوک با خنده کوتاهی سرش رو پایین انداخت اما چشم‌هاش هنوز دنبال ا/ت بود
وقتی ا/ت بهش رسید جونگ‌کوک دستش رو جلو آورد

جونگ‌کوک: آماده‌ای؟
_ فکر کنم...
دیدگاه ها (۰)

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐بعد از رفتن مهمون‌ها سوار...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط