پارت 48
پارت 48
ات هنوز کنار کای ایستاده بود.
+=مامان... برای من چی میخواست؟
کای=نمیدونم. فقط گفت وقتی همدیگه رو دیدیم، خودش میگه.
ات چند لحظه ساکت موند.
کای=اگه نمیخوای بری، مجبور نیستی.
ات سرش رو بلند کرد.
+=نه... میخوام برم.
کای=مطمئنی؟
+=آره. شاید نیاز یه چیزی رو بدونم
کای لبخند خیلی کوچیکی زد.
کای=پس با هم میریم.
ات سرش رو تکون داد.
چند قدم آنطرفتر، تهیونگ هنوز حواسش به ات بود.
اما این بار نینا متوجه شد.
نینا=تهیونگ؟
_=هوم؟
نینا=چرا انقدر حواست به ات هست؟
تهیونگ برای یک لحظه جا خورد.
_=من؟ 😐
نینا=آره تو. 😂
تهیونگ سریع نگاهش رو به سمت دیگهای برد.
_=فقط... چون موضوع خانوادگیه.
نینا چند ثانیه نگاهش کرد.
نینا=آهاااا... باشه. 👀
جونگکوک از کنار نینا گفت:
!=ولش کن، تو از همه سؤال میپرسی. 😂
نینا=کنجکاوم خب!
!=یه روز خودت رو هم بازجویی میکنی. 😭
نینا=اگه لازم باشه، آره. 😂
تهیونگ نفس راحتی کشید.
همون لحظه ات برگشت سمت جمع.
چشمش برای یک لحظه با چشمهای تهیونگ گره خورد.
ات لبخند خیلی کوچیکی زد.
تهیونگ هم فقط با نگاه جوابش رو داد.
اما این بار هیچکدوم چیزی نگفتن.
---
چند ساعت بعد، همه مشغول جمع کردن وسایل بودن.
جیمین بالاخره موفق شده بود تینا رو بخندونه 😂
&=پس یعنی دیگه قهر نیستی؟
تینا=گفتم فقط یکم بهتر شدی. 😂
&=همینم غنیمته!
جین=من از اول گفتم باید آشتی کنن.
شوگا=تو فقط دنبال بهونهای برای دخالت بودی.
جین=من؟ هرگز. 😌
آیو=جین، تو پنج بار پیشنهاد دادی چطوری آشتی کنن. 😂
جین=خب... من متخصص روابط هستم.
شوگا=متخصص خراب کردن روابط.
همه زدند زیر خنده.
در همین شلوغی، ات برای برداشتن کیفش وارد اتاق شد.
چند ثانیه بعد، تهیونگ هم وارد شد.
ات برگشت.
+=تو اینجا چیکار میکنی؟
_=دنبال کیفم.
_=کیفت اونجاست.
تهیونگ به کیفش نگاه کرد.
_=آره... پیداش کردم. 😐
ات خندید.
+=تو اصلاً برای کیف نیومدی.
تهیونگ لبخند زد.
_=شاید.
+=تهیونگ...
_=نگرانتم.
ات آرام شد.
_=اگه دیدن مامانت اذیتت کرد، لازم نیست همه چیز رو تنهایی تحمل کنی.
+=میدونم.
_=من هستم.
ات لبخند زد.
+=میدونم.
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
بعد صدای کای از بیرون اومد:
کای=ات! آمادهای؟
ات سریع گفت:
+=آره!
بعد رو به تهیونگ کرد.
+=فعلاً.
_=فعلاً.( بغلش کرد)
ات از اتاق بیرون رفت.
تهیونگ چند لحظه همونجا موند و بعد زیر لب گفت:
_=مواظب خودت باش...
تهیونگ نمیتونست با ات بره
اما حداقل یک چیز رو میدونست:
هر اتفاقی که قرار بود بیفته، ات قرار نبود تنها باهاش روبهرو بشه. 💜
شرط ها :
لایک 12
کامنت برای نظر یادت نره😊
5 بازنشر
ات هنوز کنار کای ایستاده بود.
+=مامان... برای من چی میخواست؟
کای=نمیدونم. فقط گفت وقتی همدیگه رو دیدیم، خودش میگه.
ات چند لحظه ساکت موند.
کای=اگه نمیخوای بری، مجبور نیستی.
ات سرش رو بلند کرد.
+=نه... میخوام برم.
کای=مطمئنی؟
+=آره. شاید نیاز یه چیزی رو بدونم
کای لبخند خیلی کوچیکی زد.
کای=پس با هم میریم.
ات سرش رو تکون داد.
چند قدم آنطرفتر، تهیونگ هنوز حواسش به ات بود.
اما این بار نینا متوجه شد.
نینا=تهیونگ؟
_=هوم؟
نینا=چرا انقدر حواست به ات هست؟
تهیونگ برای یک لحظه جا خورد.
_=من؟ 😐
نینا=آره تو. 😂
تهیونگ سریع نگاهش رو به سمت دیگهای برد.
_=فقط... چون موضوع خانوادگیه.
نینا چند ثانیه نگاهش کرد.
نینا=آهاااا... باشه. 👀
جونگکوک از کنار نینا گفت:
!=ولش کن، تو از همه سؤال میپرسی. 😂
نینا=کنجکاوم خب!
!=یه روز خودت رو هم بازجویی میکنی. 😭
نینا=اگه لازم باشه، آره. 😂
تهیونگ نفس راحتی کشید.
همون لحظه ات برگشت سمت جمع.
چشمش برای یک لحظه با چشمهای تهیونگ گره خورد.
ات لبخند خیلی کوچیکی زد.
تهیونگ هم فقط با نگاه جوابش رو داد.
اما این بار هیچکدوم چیزی نگفتن.
---
چند ساعت بعد، همه مشغول جمع کردن وسایل بودن.
جیمین بالاخره موفق شده بود تینا رو بخندونه 😂
&=پس یعنی دیگه قهر نیستی؟
تینا=گفتم فقط یکم بهتر شدی. 😂
&=همینم غنیمته!
جین=من از اول گفتم باید آشتی کنن.
شوگا=تو فقط دنبال بهونهای برای دخالت بودی.
جین=من؟ هرگز. 😌
آیو=جین، تو پنج بار پیشنهاد دادی چطوری آشتی کنن. 😂
جین=خب... من متخصص روابط هستم.
شوگا=متخصص خراب کردن روابط.
همه زدند زیر خنده.
در همین شلوغی، ات برای برداشتن کیفش وارد اتاق شد.
چند ثانیه بعد، تهیونگ هم وارد شد.
ات برگشت.
+=تو اینجا چیکار میکنی؟
_=دنبال کیفم.
_=کیفت اونجاست.
تهیونگ به کیفش نگاه کرد.
_=آره... پیداش کردم. 😐
ات خندید.
+=تو اصلاً برای کیف نیومدی.
تهیونگ لبخند زد.
_=شاید.
+=تهیونگ...
_=نگرانتم.
ات آرام شد.
_=اگه دیدن مامانت اذیتت کرد، لازم نیست همه چیز رو تنهایی تحمل کنی.
+=میدونم.
_=من هستم.
ات لبخند زد.
+=میدونم.
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
بعد صدای کای از بیرون اومد:
کای=ات! آمادهای؟
ات سریع گفت:
+=آره!
بعد رو به تهیونگ کرد.
+=فعلاً.
_=فعلاً.( بغلش کرد)
ات از اتاق بیرون رفت.
تهیونگ چند لحظه همونجا موند و بعد زیر لب گفت:
_=مواظب خودت باش...
تهیونگ نمیتونست با ات بره
اما حداقل یک چیز رو میدونست:
هر اتفاقی که قرار بود بیفته، ات قرار نبود تنها باهاش روبهرو بشه. 💜
شرط ها :
لایک 12
کامنت برای نظر یادت نره😊
5 بازنشر
- ۳۰۵
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط