قهوه تلخ
قهوه تلخ
پارت ششم
دو-هیون خواست جلو بیاد که من بینشون وایسادم.
لی لی: بسه دیگه! دو-هیون، برو. جدی میگم.
دو-هیون چند ثانیه به من نگاه کرد، بعد به تهیونگ. چشماش میگفت "اینو یادم نمیره". بیحرف برگشت و رفت.
نفس راحتی کشیدم.
تهیونگ: (آهسته) اون همیشه اینطوریه؟
لی لی: متأسفم که دیدی. آره... همیشه.
تهیونگ: نگران نباش. من و جونگکوک مراقبتیم.
لی لی: راستی... چرا جونگکوک خودش نیومد؟
تهیونگ: (کمی مکث کرد) امروصبح یه خبر بد گرفت. پدرش... توی یه تصادف فوت کرده.
دنیا دور سرم چرخید. چی؟ پدر جونگکوک؟
لی لی: چ... چی؟ نه... وای خدای من...
تهیونگ: آره. خیلی ناگهانی بود. الان پیش خانوادشه. ولی قبل رفتن، اینو بهم داد و گفت هر طور شده بهت برسونم.
نمیدونستم چی بگم. فقط ایستاده بودم و به خط جونگکوک نگاه میکردم. انگار یه نشونه بود. انگار میدونست قراره اتفاقایی بیفته.
تهیونگ: میدونم عجیبه... ولی به نظرم یه چیزی توی این ماجراها هست. پدر جونگکوک آدم سالمی بود. این تصادف... بو میده.
لی لی: بو میده؟ یعنی چی؟
تهیونگ: (نگاهش رو از من گرفت، به آسمون ابری دوخت) یعنی بعضی تصادفا تصادف نیستن. من یه بار دیگه اینو تجربه کردم.
صداش شکست. انگار یه خاطرهی تلخ رو مرور میکرد.
خواستم بیشتر بپرسم که بارون شروع شد. اول آروم، بعد تندتر.
تهیونگ: بیا بریم کافه. اونجا راحتتر حرف میزنیم.
لی لی: باشه.
دوتایی راه افتادیم. بارون تندتر میزد. تهیونگ کتش رو درآورد و داد دستم.
چرا حمایت نمی کنید بچه یه لایک رو بزنید واقعا اگه تعداد لایک ها همین جوری باشه ادامه نمیدم😔
پارت ششم
دو-هیون خواست جلو بیاد که من بینشون وایسادم.
لی لی: بسه دیگه! دو-هیون، برو. جدی میگم.
دو-هیون چند ثانیه به من نگاه کرد، بعد به تهیونگ. چشماش میگفت "اینو یادم نمیره". بیحرف برگشت و رفت.
نفس راحتی کشیدم.
تهیونگ: (آهسته) اون همیشه اینطوریه؟
لی لی: متأسفم که دیدی. آره... همیشه.
تهیونگ: نگران نباش. من و جونگکوک مراقبتیم.
لی لی: راستی... چرا جونگکوک خودش نیومد؟
تهیونگ: (کمی مکث کرد) امروصبح یه خبر بد گرفت. پدرش... توی یه تصادف فوت کرده.
دنیا دور سرم چرخید. چی؟ پدر جونگکوک؟
لی لی: چ... چی؟ نه... وای خدای من...
تهیونگ: آره. خیلی ناگهانی بود. الان پیش خانوادشه. ولی قبل رفتن، اینو بهم داد و گفت هر طور شده بهت برسونم.
نمیدونستم چی بگم. فقط ایستاده بودم و به خط جونگکوک نگاه میکردم. انگار یه نشونه بود. انگار میدونست قراره اتفاقایی بیفته.
تهیونگ: میدونم عجیبه... ولی به نظرم یه چیزی توی این ماجراها هست. پدر جونگکوک آدم سالمی بود. این تصادف... بو میده.
لی لی: بو میده؟ یعنی چی؟
تهیونگ: (نگاهش رو از من گرفت، به آسمون ابری دوخت) یعنی بعضی تصادفا تصادف نیستن. من یه بار دیگه اینو تجربه کردم.
صداش شکست. انگار یه خاطرهی تلخ رو مرور میکرد.
خواستم بیشتر بپرسم که بارون شروع شد. اول آروم، بعد تندتر.
تهیونگ: بیا بریم کافه. اونجا راحتتر حرف میزنیم.
لی لی: باشه.
دوتایی راه افتادیم. بارون تندتر میزد. تهیونگ کتش رو درآورد و داد دستم.
چرا حمایت نمی کنید بچه یه لایک رو بزنید واقعا اگه تعداد لایک ها همین جوری باشه ادامه نمیدم😔
- ۷.۸k
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط