✧wolf✧
✧wolf✧
✯part:³⁵
جنا وسایل اتاقش رو مرتب میکرد که تهیونگ وارد اتاق شد جنا با چشم های سوالی بهش نگاه کرد
تهیونگ: واقعا میخوای بری؟
جنا: چاره دیگه ای دارم؟
تهیونگ: آره میرم پیداش میکنم و میکشمش
جنا: اگر به این راحتی بود خودم زود تر انجامش داده بودم
تهیونگ: باشه
جنا: هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم تا اون عوضی دست از سرم برداره
تهیونگ سمت جنا رفت و بغلش کرد برعکس تصورش جنا هم محکم بغلش کرد
جنا: چی شده؟
تهیونگ: برای بغل کردنت باید دلیل داشته باشم؟
جنا لبخندی زد و جوابی نداد اهیونگ سرش رو توی مو های خوش بوی هیونا برد .
شب جنا حاضر شد لباس مناسبی پوشید و سمت رستوران راه افتاد وقتی رسید یکم ترس توی دلش بود ولی با خودش زمزمه کرد
جنا: من مثل اون موقع ضعیف نیستم
با قدم های ثابت و محکمش وارد رستوران شد با چشمش دنبال مینسوک گشت و بعد از پیدا کردنش سر میز بدون هیچ حرفی نشست
مینسوک: فکر نمیکردم بعد از بلا هایی که قبلاً سرت آوردم جرعت کنی تنها بیای
جنا: احمق (نیشخند)
جنا در کیفش رو باز کرد و کارت خوشگل و ظریفی بیرون آورد که راحت میشد فهمید که کارت عروسیه
جنا: فقط اومدم که توی عروسیم دعوتت کنم
دست های مینسوک مشت شد و اخمش قوی تر شد
مینسوک: اون ازدواج برگذار نمیشه
جنا: آها تاریخش؟ این آخر هفته لباس عروس هم خریدم نمیدونی که چقدر دوستش دارم
جنا به مینسوک نگاه کرد که کم کم داشت دود از سرش بلند میشد نیشخندی زد و گارسون رو صدا زد بعد از سفارش غذا جنا جام شرابش رو برداشت و آروم میچرخوند
جنا: خب چرا این قرار شام رو چیدی؟
مینسوک: چون دلم برات تنگ شده بود
جنا کمی از شرابش رو سر کشید
جنا: فکر کردی من احمقی چیزیم؟ (نیشخند)
مینسوک: تو فکر میکنی من فقط بدنتو میخوام فقط اینو میخوام که یه شب با هم بخوابیم ولی من لبخندتو میخوام صدای خندتو میخوام روح پاکتو میخوام من وجودتو میخوام
جنا کم کم داشت اعصبی میشد لیوانش رو کوبید روی میز
جنا: خفه شو (اعصبی و کمی بلند)
مینسوک: ولی فرشته،من دوستت دارم!
جنا: وای که چقدر دروغ میگی! اگه دوستم داری، پس چرا من این عشق ندیدم؟ حس نکردم؟لمس نکردم؟
هوم؟
مینسوک: ولــ...
جنا: هیس خفه شو! انقد بهم اینو نگو چون این بزرگترین دروغیه که میتونی بگی!
هم جنا و هم مینسوک ساکت شدن به سکوت سنگین و درد ناک غذا رو آوردن و میز رو چیده ولی هم جنا و هم مینسوک هردو میلی به غذا نداشتن .
^_^
خوشگلای من بفرمایید اینم پارت امشب یکم دیگه صبر کنین پارت بعدی هم میزارم✨❤️
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
✯part:³⁵
جنا وسایل اتاقش رو مرتب میکرد که تهیونگ وارد اتاق شد جنا با چشم های سوالی بهش نگاه کرد
تهیونگ: واقعا میخوای بری؟
جنا: چاره دیگه ای دارم؟
تهیونگ: آره میرم پیداش میکنم و میکشمش
جنا: اگر به این راحتی بود خودم زود تر انجامش داده بودم
تهیونگ: باشه
جنا: هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم تا اون عوضی دست از سرم برداره
تهیونگ سمت جنا رفت و بغلش کرد برعکس تصورش جنا هم محکم بغلش کرد
جنا: چی شده؟
تهیونگ: برای بغل کردنت باید دلیل داشته باشم؟
جنا لبخندی زد و جوابی نداد اهیونگ سرش رو توی مو های خوش بوی هیونا برد .
شب جنا حاضر شد لباس مناسبی پوشید و سمت رستوران راه افتاد وقتی رسید یکم ترس توی دلش بود ولی با خودش زمزمه کرد
جنا: من مثل اون موقع ضعیف نیستم
با قدم های ثابت و محکمش وارد رستوران شد با چشمش دنبال مینسوک گشت و بعد از پیدا کردنش سر میز بدون هیچ حرفی نشست
مینسوک: فکر نمیکردم بعد از بلا هایی که قبلاً سرت آوردم جرعت کنی تنها بیای
جنا: احمق (نیشخند)
جنا در کیفش رو باز کرد و کارت خوشگل و ظریفی بیرون آورد که راحت میشد فهمید که کارت عروسیه
جنا: فقط اومدم که توی عروسیم دعوتت کنم
دست های مینسوک مشت شد و اخمش قوی تر شد
مینسوک: اون ازدواج برگذار نمیشه
جنا: آها تاریخش؟ این آخر هفته لباس عروس هم خریدم نمیدونی که چقدر دوستش دارم
جنا به مینسوک نگاه کرد که کم کم داشت دود از سرش بلند میشد نیشخندی زد و گارسون رو صدا زد بعد از سفارش غذا جنا جام شرابش رو برداشت و آروم میچرخوند
جنا: خب چرا این قرار شام رو چیدی؟
مینسوک: چون دلم برات تنگ شده بود
جنا کمی از شرابش رو سر کشید
جنا: فکر کردی من احمقی چیزیم؟ (نیشخند)
مینسوک: تو فکر میکنی من فقط بدنتو میخوام فقط اینو میخوام که یه شب با هم بخوابیم ولی من لبخندتو میخوام صدای خندتو میخوام روح پاکتو میخوام من وجودتو میخوام
جنا کم کم داشت اعصبی میشد لیوانش رو کوبید روی میز
جنا: خفه شو (اعصبی و کمی بلند)
مینسوک: ولی فرشته،من دوستت دارم!
جنا: وای که چقدر دروغ میگی! اگه دوستم داری، پس چرا من این عشق ندیدم؟ حس نکردم؟لمس نکردم؟
هوم؟
مینسوک: ولــ...
جنا: هیس خفه شو! انقد بهم اینو نگو چون این بزرگترین دروغیه که میتونی بگی!
هم جنا و هم مینسوک ساکت شدن به سکوت سنگین و درد ناک غذا رو آوردن و میز رو چیده ولی هم جنا و هم مینسوک هردو میلی به غذا نداشتن .
^_^
خوشگلای من بفرمایید اینم پارت امشب یکم دیگه صبر کنین پارت بعدی هم میزارم✨❤️
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
- ۱.۵k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط