تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی پارت

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۳۲

*باکوگو خواطرات دوران راهنمایی یادش اومد ایزوکو پرید باکوگو دوید سمتش دیگه دیر شده بود اون پرده بود باکوگو پرید پایین خودش رو به ایزوکو رسوند و تو هوا بغلش کرد آسویی و اروروکا پایین تو حیاط داشتن دنبال ایزوکو میگشتن یهو صدای باکوگو رو شنیدن آسویی با زبونش اون دوتا رو گرفت و نذاشت به زمین برخورد کنن *

اسویی : اینجا چخبره

باکوگو : منو بزار زمین

*اسویی اروم ایزوکو و باکوگو رو زمین گذاشت باکوگو ایزوکو رو پرنسسی بغل کرد و بردش داخل ایزوکو هوشیار نبود و چشماش باز بود رنگ زمردی چشماش سفید شده بود همش یک چیز رو تکرار میکرد*

ایزوکو : باید بپرم و بمیرم وگرنه کاچان آسیب میبینه

باکوگو : دکو من اینجام به هوش بیا خواهش میکنم به هوش بیا(با گریه)

کیریشیما : یعنی خوب میشه

باکوگو : میبرمش بیمارستان

اوروروکا : وایسا منم میام

باکوگو : خفشو بگیر بشین سر جات

*باکوگو پرنسسی ایزوکو رو بغل کرد و گذاشتش تو ماشین و برد بیمارستان*

*حدود سه روز بود که ایزوکو بی هوش بیمارستان بود*

باکوگو : دکو خوب میشه ؟

دکتر : احتمالش خیلی کمه ضربانش خیلی ضعیفی داره

*دکتر از اوتاق خوارج شد یکم بعد المایت اومد*

المایت : هنوز به هوش نیومده ؟

باکوگو : میبینی که نه

المایت : یه راه هست که به هوش بیاد

باکوگو : اون راه چیه هرچی باشه قبول فقط اون به هوش بیاد سالم

ادامه پارت بعد 🎀
ببخشید اگه بد شده 🙏🎀
دیدگاه ها (۵)

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۳۳المایت : یه راه هس...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۳۴قبل اینکه شروع کنی...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۳۱*ایزوکو رفت باکوگو...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۳۰ایزوکو : اره بیا ب...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۳۷المایت : حتما احسا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط