پارت ۲۴
پارت ۲۴
آریانا با نگرانی به جونگکوک نگاه کرد.
ـ پلیس...؟
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، از کنار مدیر رد شد و به سمت دفتر مدرسه رفت.
قبل از اینکه از در خارج شود، برای یک لحظه مکث کرد.
برگشت و نگاه کوتاهی به آریانا انداخت.
ـ این موضوع... به تو ربطی نداره.
و رفت.
آریانا همانجا ایستاد.
دلش میخواست بیخیال شود...
اما ذهنش پر از سؤال بود.
داخل دفتر مدیر...
مردی حدوداً چهل ساله با لباس رسمی روی صندلی نشسته بود.
همین که جونگکوک وارد شد، از جایش بلند شد.
ـ مدت زیادیه ندیدمت، جونگکوک.
جونگکوک با لحنی سرد جواب داد:
ـ کاش همونطور میموند.
افسر آهی کشید.
ـ هنوزم خودتو مقصر میدونی؟
جونگکوک نگاهش را از او دزدید.
ـ برای چی اومدین؟
ـ پرونده دوباره باز شده.
جونگکوک با ناباوری سرش را بلند کرد.
ـ چی...؟
ـ شواهد جدیدی پیدا شده.
برای اولین بار بعد از مدتها، امید کوچکی در چشمهای جونگکوک دیده شد.
ـ یعنی...
ـ هنوز چیزی قطعی نیست، ولی ممکنه حقیقت با چیزی که همه فکر میکردن فرق داشته باشه.
همان موقع...
آریانا که از کنار دفتر رد میشد، ناخواسته صدای افسر را شنید.
ـ شاید... مرگ برادرت یک حادثهی ساده نبوده باشه.
آریانا بیاختیار همانجا خشکش زد.
مرگ برادر جونگکوک...
حادثه نبوده؟
قبل از اینکه بیشتر بشنود، درِ دفتر باز شد.
جونگکوک بیرون آمد.
وقتی آریانا را جلوی در دید، اخم کرد.
ـ داشتی گوش میدادی؟
آریانا دستپاچه گفت:
ـ نه... من فقط...
جونگکوک با ناراحتی حرفش را قطع کرد.
ـ گفتم وارد گذشتهی من نشو.
بعد از کنارش رد شد.
حیاط مدرسه...
جونگکوک روی یکی از نیمکتها نشست.
سرش را بین دستهایش گرفت.
برای اولین بار...
دیگر شبیه آن پسر مغرور و شکستناپذیر نبود.
شبیه پسری بود که سالها بار یک درد بزرگ را به تنهایی به دوش کشیده است.
آریانا چند قدم دورتر ایستاده بود.
میتوانست برود...
میتوانست وانمود کند چیزی ندیده است.
اما دلش راضی نشد.
آرام جلو رفت و یک بطری آب کنار جونگکوک گذاشت.
ـ لازم نیست حرفی بزنی...
فقط... خواستم بدونی تنها نیستی.
جونگکوک سرش را بالا آورد.
چشمهایش برای لحظهای با چشمهای آریانا گره خورد.
لبهایش تکان خورد...
انگار میخواست چیزی بگوید.
اما درست در همان لحظه، صدای فریاد سوآ از آن طرف حیاط بلند شد.
ـ جونگکوک! اونا دارن دروغ میگن! اگه حقیقت رو بفهمه، ازت متنفر میشه!
تمام دانشآموزهای حیاط با تعجب به سمت آنها برگشتند.
و آریانا برای اولین بار حس کرد...
شاید حقیقت، خیلی تلختر از چیزی باشد که تصور میکرد.
پایان پارت ۲۴...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
آریانا با نگرانی به جونگکوک نگاه کرد.
ـ پلیس...؟
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، از کنار مدیر رد شد و به سمت دفتر مدرسه رفت.
قبل از اینکه از در خارج شود، برای یک لحظه مکث کرد.
برگشت و نگاه کوتاهی به آریانا انداخت.
ـ این موضوع... به تو ربطی نداره.
و رفت.
آریانا همانجا ایستاد.
دلش میخواست بیخیال شود...
اما ذهنش پر از سؤال بود.
داخل دفتر مدیر...
مردی حدوداً چهل ساله با لباس رسمی روی صندلی نشسته بود.
همین که جونگکوک وارد شد، از جایش بلند شد.
ـ مدت زیادیه ندیدمت، جونگکوک.
جونگکوک با لحنی سرد جواب داد:
ـ کاش همونطور میموند.
افسر آهی کشید.
ـ هنوزم خودتو مقصر میدونی؟
جونگکوک نگاهش را از او دزدید.
ـ برای چی اومدین؟
ـ پرونده دوباره باز شده.
جونگکوک با ناباوری سرش را بلند کرد.
ـ چی...؟
ـ شواهد جدیدی پیدا شده.
برای اولین بار بعد از مدتها، امید کوچکی در چشمهای جونگکوک دیده شد.
ـ یعنی...
ـ هنوز چیزی قطعی نیست، ولی ممکنه حقیقت با چیزی که همه فکر میکردن فرق داشته باشه.
همان موقع...
آریانا که از کنار دفتر رد میشد، ناخواسته صدای افسر را شنید.
ـ شاید... مرگ برادرت یک حادثهی ساده نبوده باشه.
آریانا بیاختیار همانجا خشکش زد.
مرگ برادر جونگکوک...
حادثه نبوده؟
قبل از اینکه بیشتر بشنود، درِ دفتر باز شد.
جونگکوک بیرون آمد.
وقتی آریانا را جلوی در دید، اخم کرد.
ـ داشتی گوش میدادی؟
آریانا دستپاچه گفت:
ـ نه... من فقط...
جونگکوک با ناراحتی حرفش را قطع کرد.
ـ گفتم وارد گذشتهی من نشو.
بعد از کنارش رد شد.
حیاط مدرسه...
جونگکوک روی یکی از نیمکتها نشست.
سرش را بین دستهایش گرفت.
برای اولین بار...
دیگر شبیه آن پسر مغرور و شکستناپذیر نبود.
شبیه پسری بود که سالها بار یک درد بزرگ را به تنهایی به دوش کشیده است.
آریانا چند قدم دورتر ایستاده بود.
میتوانست برود...
میتوانست وانمود کند چیزی ندیده است.
اما دلش راضی نشد.
آرام جلو رفت و یک بطری آب کنار جونگکوک گذاشت.
ـ لازم نیست حرفی بزنی...
فقط... خواستم بدونی تنها نیستی.
جونگکوک سرش را بالا آورد.
چشمهایش برای لحظهای با چشمهای آریانا گره خورد.
لبهایش تکان خورد...
انگار میخواست چیزی بگوید.
اما درست در همان لحظه، صدای فریاد سوآ از آن طرف حیاط بلند شد.
ـ جونگکوک! اونا دارن دروغ میگن! اگه حقیقت رو بفهمه، ازت متنفر میشه!
تمام دانشآموزهای حیاط با تعجب به سمت آنها برگشتند.
و آریانا برای اولین بار حس کرد...
شاید حقیقت، خیلی تلختر از چیزی باشد که تصور میکرد.
پایان پارت ۲۴...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۱۴۵
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط