به ساز خنده های تو نشسته ناز تازه ای

به ساز خنده های تو نشسته ناز تازه ای
بخند و ناز خنده را به اخم خود عزا مکن
به گیسوان تار خود مرا ببر به قلب شب
وهیچ به غیر من به شام مبتلا مکن
چگونه سنگ می زنی تکبرانه بر دلم
بلور قلب خسته را به کبر خود فدا مکن
فدای لحن ناز تو بخوان ترانه ای ز من
فقط بخوان ندای خود کسی دگر صدا مکن
گمان مکن که دیگری شود رقیب عشق تو
برای عشق پاک من خیال نا به جا مکن
به لاله زار گونه ام نشسته قطره شبنمی
بیا و پاک کن دگر بساط غم به پا مکن
دیدگاه ها (۹)

من به فرمان دلم دلبر نوازے میڪنمدلبرم شاید نداند عشق بازے مے...

آسمان غزلم! بی تو پرستویی نیست!پشت این پلک چروکیده فراسویی ن...

بین ما حرف فقط حرف وفا بود ، نبود؟حرف دلبستن بی چون و چرا بو...

بغلم کردی و گفتی که دلم غم دارد باورت هست که این عشق تو را ک...

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب میشودگاهی نمیشود، که نمیشود، که نم...

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب میشودگاهی نمیشود، که نمیشود، که نم...

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شودگاهی نمی شود که نمی شود که ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط