قسمت 10هم

قسمت 10هم


نگاهم خال، در جایی نمی کوفت
به چشمم اشک غم، تایی نمی کوفت
دلم در سینه قفلی بود، محکم
کلیدش بود، دریاچه ی غم
امیدم، گرد امیدی نمی گشت
شبم دنبال خورشیدی نمی گشت
حبیبم قاصدی از پی فرستاد
پیامی بابلوری می فرستاد
که می دانم تو را شرم حضور است
مشو نومید، این جا قصر نور است
دیدگاه ها (۱)

قسمت 9همببخش ای خوب امشب، ناتوانمخطا در رفته از دست زبانملطی...

قسمت 8تومکریمان گر چه ستار العیوب اندگدایانی که محبوب اند خو...

قسمت اخرالا! ای عاشق اندوه گینمنمی خواهم تو را غمگین ببینماگ...

بیاد موردن ؛ سیاهی ؛ تنهایی و تاریکی قبر هم کمی باشیم خوبهبع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط