چند روزی می شود در خواب صحبت می کنم

چند روزی می شود در خواب صحبت می کنم
از تو و احساسِ دلتنگی شکایت می کنم

خسته گی ها در سرم دیوانگی ها بیشتر
با خودم پشت سرت هر لحظه غیبت می کنم

رفتنت حال عجیبی داشت بدتر از همه 
هر دقیقه بی سبب حسّ حماقت می کنم

صندلی، تخت و اتاق و پنجره دلگیرتر
با نفس تنگی در این سینه قیامت می کنم

ماه را در آسمان می بینم امّا باز هم
چون پلنگی با خودم قصد رقابت می کنم

عکس هایت توی قاب آلِبوم در پیش رو
بچه گانه در دلم حسّ حسادت می کنم

ساعت دیواری از وقتی تو رفتی گیج شد
روزها را بی تو هی با گچ علامت می کنم

بعد تو این شهر با حالم غریبی می کند
اشک های غربت اینجا نذر غربت می کند....
دیدگاه ها (۳)

گاهگاهی که دلم یادِ تو را می گیرد... تک تکِ فاصله ها... در گ...

ساده دلانه گمان میکردمتو را در پشت سر رها خواهم کرد !در چمدا...

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکستعهد و پیمانی که روزی با دل...

#حکایت_قدیمی روزی مردی به نزد عارفی آمد که بسیار عبادت می ک...

سال‌هاست که تقویم‌ها دیگر اسم تو را ورق نمی‌زنند و ساعت‌ها د...

فن‌فیکشن | «بعد از آخرین شب»قسمت چهارم: بین اعتماد و حسادتصد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط