ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
دیدگاه ها (۱)

تقدیر الهی چو پی سوختن ماستما نیز بسازیم ...

شب است و خاطره ای می خزد به بستر منتو نیستی و خیال ِ تو را، ...

✔ ️تلخ میگذرد …این روزها را میگویمکه قرار استاز توکه آرام جا...

تو در وجود من یک رویای ترسناک هستیخیالی هستی که هر روز در آغ...

شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک!

توچه در پیمانه کردی که مرا دیوانه کردی…به فسون چشم شهلا تو م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط